به بهانه شوراها

     بی هیچ مقدمه و بی آنکه چشم خود را با بی انصافی بر خدمات و پیشرفت‌های صورت گرفته ببندیم، باید گفت متأسفانه شاهدیم که ـ خاصه، طی سال‌های اخیر ـ تصمیمات غلط مدیران منصوب دولتی و آنچه می توان «نظام رابطه سالار» حاکم بر سیستم مدیریتی مملکت نامید، خسارات جبران ناپذیر، فرصت‌سوزی‌های وافر و عقب ماندگی و محرومیت‌های بیش از پیش را برای خصوصاً شهرهای کوچک به همراه داشته است؛ ولیکن همه مصائب منظور، مربوط به منصوبین و مسئولین اجرایی غیر منتخب نیست؛ بلکه شاید بتوان گفت که بخش اعظم آنچه اکنون بر حیات چنین شهرهایی حاکم است، باید اصالتاً محصول رأی، عقل جمعیِ عوام و خِرد شهروندان دانست که در فرایندهایی مردم سالارانه، نماینده مجلس و اعضای شورای شهر را، خود بر می گزینند.

     چنانچه نوع نگاه مردم به انتخابات، کوته بینانه و تنگ نظرانه باشد، خروجی آن نیز به همان میزان، افرادی کوته بین و تنگ نظر خواهند بود که هیچ دردی از دردهای اغلب کهنۀ دیارشان را درمان نخواهند کرد؛ نه اینکه نخواهند؛ نه! افرادی که طی چنین فرایندی پیروز انتخابات می شوند، ذاتاً توان حل مسئله را نداشته و از ابزارهای مناسب (اعم از مادی و معنوی) کم بهره و یا بی بهره‌اند! چنین منتخبینی، از فرط وخامت سلیقه، تنگ نظری و کوتاهی بینش و تجربه و در حالتی که همواره جایگاه خود را مورد طمع و تهدید رقبا می بینند، در جنگی فرسایشی و خانمان‌سوز، شهر را به پرتگاهی عمیق رهنمون می کنند که حتی اگر بخت با شهروندان یار باشد و بتوانند شرّ چنین موجوداتی را در انتخاب‌های شایسته بعدی از سر خود کوتاه نمایند، شاید اصلاح خرابی‌های بر جای ماندۀ از آن، تا سال‌های سال میسر نگردد!

     به تحقیق، مدیران ضعیف و انسان‌های کم بضاعت، همواره تجمعی از کوتاه قامتان عرصۀ اندیشه و تدبیر و تخصص را گرداگرد قاب خود می چینند و ناگفته پیداست که چنین حلقه‌های ناتوان و کم تجربه، محصولی جز زیان و خسران برای اهالی یک شهر را در پی نخواهند داشت (از مکافات عمل غافل مشو – گندم از گندم بروید جو ز جو).

     آنچه امروز به عنوان شورای اسلامی شهر از آن یاد می کنیم یک تشکل مقدماتی و برداشتی حداقلی از فصل هفتم قانون اساسی است؛ ولی با وجود کاستن از وظایف و اختیارات آن، هرگز موجبات تضعیف جایگاه شوراها بر تصمیم‌گیری‌های خُرد و کلان شهرها را به‌دنبال نداشته است و اهمیت کار این نهاد مردمی به قوت خود باقی است و کرسی آن همان قدر که می تواند به صورت بالقوه فرصتی باشد، بلاشک تهدیدی اساسی و بالفعل را نیز برای آن ـ حتی در حد ملی ـ می توان متصور شد. (با عنایت به خدمات و نتایج حاصل از دوره‌های پیشین، حقیر به نوبۀ خود خداوند متعال را شاکرم که علاوه بر افسار شهرداری، عنان فرهنگ، آموزش، اقتصاد، بهداشت و ... شهرمان را ـ آنچنان که در اصل یکصدم قانون اساسی بدان اشاره شده ـ به دست این هسته‌های نوپای دموکراتیک نسپردند!)

بر آگاهان پوشیده نیست؛ اکنون پس از گذشت قریب به چهار دهه از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی و در فقدان احزاب کارآمد و مردمی و قوی، مشق دموکراسی برای نخبگان بسیار خسته کننده‌تر و املای آن برای عوام الناس بسیار سخت‌تر از آنی است که پیش از این تصور می شد (از بس که به هر دام فتادیم و رمیدیم – در مشت کسی نیست که مشتی پر ما نیست)!

     امید است از این گردنه‌های پرفراز و نشیب، با بصیرت به سلامت بگذریم؛ انشااله.

ما را به نثر خوشت ای بوق گرفتار نموده ای!

"جیگر"، همان الاغ محبوب کارتون عروسکی کلاه قرمزی است که چند قسمت اخیر آن را رنگ و بوی با مزه‌تری بخشیده است. شایعۀ ممنوع التصویر شدن این موجود با نمک، واکنش‌های فراوانی را در پی داشته ولی مهم‌تر از آن، حمایت بی چون و چرای دوستان "جیگر" از بی بی سی فارسی و وبلاگ خبری "بوق شوشتر" بوده که در نوع خود کم نظیر و شاید هم بی سابقه بوده است.

دوستان "جیگر" عقیده دارند که مدیریت این وبلاگ در پی اعلام موضع حق طلبانه و حقوق بشری؛ جان و مال و اعتبار چندین سالۀ مطبوعاتی و خبرنگاری خود را در معرض خطر حتمی قرار داده است.

     خبرها حاکی از آن است که "پدر ژپتو" اعلام کرده چنانچه دولت ایران و مسئولین مستبد شهرستان شوشتر، فشارهای خود علیه این مدافع حق و حقیقت را متوقف نکنند، به نشانۀ حمایت از خبرنگار "بوق شوشتر"، پینوکیوی شمارۀ 2 را با شمایل این اسطورۀ آزادی خواهد ساخت و از سر در دفتر مرکزی بی بی سی فارسی در لندن آویزان خواهد کرد.

     شاگردان نزدیک و شیفتگان مکتب این استاد خبرنگاری (مکتب "نون بیار خبر ببر") ضمن ابراز تاسف شدید از وضعیت جسمانی ایشانٰ اعلام کرده‌اند که وی در پاسخ به این سوال که چرا تندروهای افراطی و مرتجعین شهرستان شوشتر به سایر وب سایت‌ها و وبلاگ‌های خبری هیچگونه تعرضی نمی کنند و حجم وسیع فشارها و محدودیت‌ها فقط شامل حال بوق شوشتر شده است، تنها به به خواندن این شعر سوزناک بسنده کرده‌اند که:  اینچنین است شیوه ایام - زاغ در باغ و بلبل اندر دام!

     "بزبزقندی" نیز به عنوان دبیرکل مجمع جهانی حیوانات وهابی، طی نطقی آتشین اعلام کرده: اگر حکومت ایران و رادیکالیست‌ها دست از سر جیگر کلاه قرمزی، بی بی سی فارسی و خبرنگار شوشتری بر ندارد، یکی از پسران خود را جلیقۀ انفجاری پوشانده و او را به اردوگاه دیکتاتورها رهسپار خواهد کرد. وی افزود: تصمیم این مجمع برای انجام این کار قطعی شده و تنها موضوع باقی مانده که ذهن هیئت رئیسۀ این تشکل را به خود مشغول کرده این است که نمی دانند شنگول را بفرستند یا منگول را!

     حاج زنبور عسل و والدۀ مکرمه‌شان، سرندی پیتی، خاله قزی، پسر شجاع و ابوی محترم نیز ضمن ایجاد یک کمپین فرهیخته در فضای فیس بوک، از کلیۀ حق طلبان، خبرنگاران آزاد و مدافعان گردش صحیح اخبار و اطلاعات در سطح جهان دعوت کرده‌اند تا به پیشتیبانی از جیگر، صادق مصفا و مدیریت بوق شوشتر، آنها را همیاری نمایند!

     در ادامه خاطر نشان می سازد؛ اعلام موضع این خبرنامۀ پرمخاطب محلی آنچنان بازتاب گسترده‌ای در سطح ایران و برخی کشورهای جهان داشته که سایر مظلومان را نیز برای احقاق حقوق پایمال شده‌شان از مجرای وبلاگ "بوق شوشتر" به صف کشانده است. از جمله؛ "کُپُـل" که ادعا می کند تفکیک جنسیتی مدتی است با صلاحدید مدیریت متحجر "مدرسۀ موش‌ها" شامل حال دانش آموزان آنجا نیز شده، خواستار پیگیری و محکومیت این اقدام ضدبشری جمهوری اسلامی، توسط وبلاگ بوق شوشتر شد. وی اضافه کرده؛ از زمان اجرای این مقررات سخت گیرانه، موفق به ملاقات با "نارنجی" نشده و به همین خاطر در طی شش ماهۀ گذشته، بیش از 25 درصد از گردی خود را در فراغ معشوق از دست داده است!

     در پایان، شعری از "دکتر ارنست" که پس از رهایی از جزیرۀ متروک، به زبان و ادبیات فارسی علاقمند شده و در حمایت از "جیگر شوشتری" سروده است را تقدیم محضر خوانندگان می کند:

ای که در گلشن اخبار نمودنده شدی

منفجر گشته و چون ماست پراکنده شدی

بسکه زیبا قلمی جمله نمودند تو را

عالمان منتخب خویش و شرمنده شدی

حساب و کتاب با برادران بنی اسرائیلی!

     چند روز پیش خبرگزاری‌ها به نقل از روزنامه «میـدل ایست مونیتر» (چاپ لندن)، خبری را منتشر کردند که به زعم بنده، بیشتر به یک لطیفۀ حقوقی شبیه بود. متن خبر اینچنین بود که: وزارت خارجه اسرائیل به دنبال ارائه پیش نویس لایحه‌ای به پارلمان این رژیم است تا از طریق آن، کابینۀ اسرائیل ملزم به پیگیری و دریافت غرامت از ایران و دولت‌های عربی بابت املاک یهودیان در این کشورها شود؛ املاکی که به ادعای صهیونیست‌ها تا سال 1948 در این کشورها تحت مالکیت یهودیان بوده ولی پس از آن مصادره یا رها شده‌اند. هدف از این اقدام، اضافه کردن این مسئله به سایر موضوعات مطرح در مذاکرات صلح خاورمیانه (مسئله فلسطین و اسرائیل) است.

     پیش نویس این قانون به دو بخش تقسیم می شود. بخش نخست از کشورهای مصر، موریتانی، مراکش، الجزایر، تونس، لیبی، سودان، سوریه، عراق، لبنان، اردن و بحرین می خواهد بابت املاک 850 هزار یهودی به ارزش 300 میلیارد دلار غرامت پرداخت کنند. این رقم ها براساس آخرین سرشماری از یهودیان در سال 1948 گفته شده است. اسرائیل همچنین می بایست از بحرین بابت املاک یهودیانی که در این کشور زندگی می کردند تقاضای غرامت کند.

     در بخش دوم نیز، وزارت خارجه اسرائیل می بایست از عربستان سعودی بخواهد تا غرامتی به مبلغ بیش از 100 میلیارد دلار بپردازد. دلیل این غرامت املاک یهودیانی است که از زمان پیامبر اسلام(ص) تاکنون در عربستان سعودی وجود داشته‌اند.

     براساس این پیش نویس، کابینه اسرائیل می بایست از ایران هم در مقابل آنچه که "کشته و ناپدید شدن صدهـا یهـودی در ایـران"  توصیف شده، تقاضای غرامتی به ارزش 100 میلیارد دلار کند.

     بررسی سابقۀ حرکات موزیانۀ صهیونیست‌ها در طول سالیانی که از شکل‌گیری رژیم منحوس‌شان می گذرد نشان دهندۀ آن است که بسیاری از مسائل جدی امروزشان همان مسائل لطیفه مانند دیروزشان می باشد؛ یعنی همان داستان‌های خنده‌داری که آنها می نوشتند و سایر ملل می خندیدند، اما بعد از گذشت ده‌ها سال، همه چیز شوخی شوخی جدی می شـد!

    نگارنده بر این عقیده است که اگر "بامبـول" جدیدی که حضرات صهیونیست امروز درآورده‌اند را با پشت دست جواب ندهیم، چندسال دیگر باید دنبال یافتن راه‌کار جهت جلوگیری از مصادرۀ حساب‌های بانکی‌مان باشیم!

برای ارائـۀ پاسخی درخور و شایسته به این ادعای کاملاً منطقی! دولت مردان صهیونیست، لازم است توجه همۀ خوانندگان عزیز ـ خصوصاً برادران و خواهران اسرائیلی ـ را به برخی فرازهای تاریخی جلب نمایم. 

     انجمن کلیمیان تهران (http://www.iranjewish.com) به نقل از اسناد تاریخی و آیینی خود می نویسد: یهودیان بابل که پس از تسخیر بیت المقدس و ویرانی آن به‌وسیلۀ «بخت‌النصر» اسیر و به بابل آورده شده بودند، پیوسته در انتظار نجات‌دهنده‌ای بودند تا قیام کند و آنان را به سرزمین دیرین پدری‌شان بازگرداند. ولی این آرمان تا زمان جهانگیری کوروش به انجام نرسید. یهودیان بابل که آوازۀ نوع‌پروری و مردم‌دوستی کوروش را شنیده بودند، برای نجات از وضع وخیم خویش و بازگشت به سرزمین آباء و اجدادی خود همه به وی چشم امید دوخته بودند. از سوی دیگر چنانچه از اسناد بابلی بر می ‌آید، کوروش نسبت به تمام ملل رئوف بوده ولی مطابق تورات اسناد مذهبی یهودی حاکی از آن است که او نسبت به یهودیان به علت اسارت ممتد آنان توجه خاصی داشته، به هر حال کوروش پس از فتح بابل فرمانی صادر کرد و طی آن اعلام داشت که «یهوه» خدای آسمان‌ها جمیع کشورهای روی زمین را به او داده و به وی امر فرموده که خانه‌ای برای او در بیت المقدس بنا کند. بنابراین کلیۀ قوم یهود مجازند به بیت المقدس برگردند و در ساختن خانه‌ی «یهوه» خدای اسرائیل شرکت کنند. اسیران یهود در بابل از صدور فرمان کوروش مبنی بر آزادی آنان غرق در شادی شدند. در ضمن در این بیانیه، «مردوک» خدای بزرگ بابلی‌ها نیز ستایش شده است. پس از فرمان مذکور کوروش فرمان دیگری صادر کرد که معبدی را که بخت‌النصر خراب کرده با هزینۀ خزانۀ دولت خودش پرداخت شود و ظروف طلا و نقره که بخت‌النصر از بیت‌المقدس به بابل آورده است به ملت یهود برگرداند.

     برطبق نوشتۀ «کتاب عزرا» ظروفی که مسترد شده است به این شرح است:
سی‌طاس طلا، هزار طاس نقره، بیست و نه کارد و سی جام طلا، چهار صد جام نقره و هزاران ظروف دیگر که جمع ظروف طلا و نقره بیش از پنج هزار و چهار صد عدد بوده است. بنا به گفته‌های «شش بصر» حاکم فلسطینی که خود یهودی‌ها او را انتخاب کرده بودند تعداد یهودیان مهاجر از بابل به بیت المقدس چهل و دو هزار و سیصد و شصت نفر بوده که به غیر از غلامان و کنیزان که آنها هم در حدود هفت هزار و سیصد و سی و هفت نفر می‌شدند همراه با آن یهودیان هفتصد و سی و شش اسب و دویست و چهل و پنج قاطر و چهارصد و سی و پنج شتر و شش هزار و هفتصد و بیست الاغ روانه بیت المقدس شدند. از طرف دیگر ملک بابل ثروتمند و حاصل خیز و پر نعمت بود. بسیاری از یهودیان ثروتمند آن زمان از رفتن به بیت المقدس خودداری کردند و در بابل به حرفه‌های مختلف مشغول بودند و آن جا را به فلسطین گرم و فقیر ترجیح دادند.

     حال بر اساس مستندات تاریخی ارائه شده که جمیع علمای یهود و مورخین بر آن صحه می گذارند، چند نکتۀ مهم تقدیم محضر دوستان می شود:

     1. حساب حسابه، کاکا برادر! چنانچه اشاره شد و خود شما اسرائیلی‌های عزیز هم قبول دارید، قوم یهود در 25 قرن پیش اسیر چنگال حاکم ظالم بابل بوده و جمعیتی قریب به چهل هزار نفر، گرفتار چنگال بخت‌النصر بوده‌اند و این کوروش ما ایرانیان بوده که به دادتان رسیده و منجی‌تان شده است. از آنجائیکه ما ایرانی‌ها عادت نداریم که کمک کردنمان را به روی کسی بیاوریم، 2500 سال است که حرفی نزده‌ایم؛ الان هم که می بینید حرفش را به میان آورده‌ایم بخاطر این است که شما بزرگواران رودار شده‌اید و مدیون بودنتان را به ما ایرانی‌ها فراموش کرده‌اید. و اما حساب و کتاب!:

     در قانون کذائیتان مصوب فرموده‌اید که «کابینۀ اسرائیل می بایست از ایران بخاطر "کشته و ناپدید شدن صدهـا نفر یهـودی در ایـران"  مبلغ 100 میلیارد دلار غرامت بگیرد». اگر فرمایش شما را بپذیریم و ادعای شما را به گردن بگیریم؛ با توجه به اینکه اظهار نموده‌اید «صدها نفر»، پس می توان حداکثر به عدد 999 نفر رسید و این بدان معناست که شما قیمت هر رأس صهیونیست را تقریباً 100 100 100 دلار فرض کرده‌اید. بسیار خب! ما هم موافقیم!

     کوروش کبیرِ ما هم حدود 000 40 نفر از شما نسناس‌ها را از اسارت و شکنجه نجات داد و اگر نبود دلاوری و رشادت آن ارتش جاویدان، شاید الان دیگر نام و نشانی از یهود نبود، چه رسد به اسرائیل! پس ما هم به رسم ادب و احترام به خون قوم برگزیدۀ الهی، برای هر نفر آزاد شدۀ یهودی از چنگال بخت‌النصر، مبلغ 100 100 100 دلار خون بهاء طلبکاریم، که به عبارتی می شود: 4004 میلیارد دلار!

     2. در اسناد تاریخی آمده است که کوروش کبیر، اورشلیم را به شما عودت داده و آن را به صورت رایگان در اختیار شما قرار داده است. بی هیچگونه خجالتی باید عرض کنیم که آن زمین‌های آزاد شده از چنگال بابل‌یان، جزئی از مایملاک سرزمینی ایران بوده و به طور مجانی در اختیار شما قرار گرفته است. حال که پای حساب و کتاب به میان آمده باید عرض کنیم که «بر اساس اسناد موجود، مساحت شهر بیت‌المقدس (اورشلیم) معادل 000 100 125 متر مربع است که طبق تحقیقات انجام شده و استعلام قیمتی که این حقیر از سایت بین المللی http://www.realestate.com.au  انجام داده است، متوسط قیمت هر مترمربع زمین در بیت‌المقدس 127 دلار است. یعنی به عبارتی، حساب بدهی شما به فرزندان کوروش از بابت اراضی مربوطه می شود: 000 700 877 15 دلار.

     3. درآمار بدهی شما به ما، مشتی ظرف و ظروف طلا و نقره و خر و اسب و شتر و غیره هم بوده که همگی جزو غنایم جنگی سپاهیانمان بوده، ولی کوروش عزیز آنها را به شما هبه کردند. ما هم به خاطر گل روی ایشان گذشت می کنیم. یک معبد عظیم و مجلل را هم به هزینۀ خودمان برای شما حیف‌نونها ساختیم و تحویل دادیم؛ که آن هم زهر مارتان بشود انشااله، سر بزهای آب برده!

     4. بی هیچ رودربایستی؛ ما هم عرض می کنیم که بخاطر 32 سال دشمنی، عداوت، دسیسه و خصوصاً دخالت مستقیم دولت اسرائیل در قتل "صدها ایرانی"، دریافت غرامت 100 میلیارد دلاری را حق خود دانسته و در این خصوص ذره‌ای عقب نشینی نخواهیم کرد.

    ـ نتیجه این می شود که: 000 40 هزارتا اسیر آزاد شده داشتید، می شود 4004 میلیارد دلار.

000 100 125 متر مربع زمین مسکونی و تجاری و کشاورزی داشتید، این هم می شود 000 700 877 15 دلار.

حداقل 999 قتل و ترور آدمکشی و آدم ربایی داشتید که این هم به عبارتی می شود 100 میلیارد دلار.

فاکتور شما با احتساب تخفیفات ویژه، جمعاً می شود:

 000 700 877 115 40 دلار آمریکا.

خیاطهای لیسانسه به کوزه افتادند!

     فروردین ماه سال جاری بود که علیرغم مخالفت بسیاری از دلسوزان نظام و انقلاب، طرحی تبعیض آمیز به بهانۀ افزودن به عیار علمی قوۀ مقننه و البته با اهداف قدرت طلبانه و در راستای حذف کاندیداهای رقیب، با 163راي موافق، 44 راي مخالف و 10راي ممتنع از مجموع 222 نماينده حاضر به تأیید مجلس شورای اسلامی رسید که از بدو تصویب، موجبات بروز دعواهای فراوانی در سطح مملکت گردید.

     وقتی این مصوبه راهی ساختمان شورای نگهبان شد، چشمان امیدوار زیادی بدرقه راهش شده بود تا شاید مُـهر عدم مغایرت با موازین شرع مقدس و قانون اساسی توسط اعضای محترم این شورا بر ذیل آن حک نشود، که شد! و بدین سان، رشته های جماعت عظیمی پنبه و آرزوهای بسیاری بر باد رفت و صد البته که فریاد هلهله و سُرور نیز از اردوگاه نمایندگانی که سوار بر خر مراد بودند به آسمان برخاست؛ زیرا که مچ بسیاری از رقبای بخت برگشته و بالقوۀ خود را بی جنگ و رقابت و هزینه خوابانیده و از گود مسابقات (بخوانید انتخابات) خارج کرده بودند.

     چند وقتی از این ماجرا نگذشته بود که "سید صولت مرتضوی" معاون سیاسی وزارت کشور در مصاحبه ای مطبوعاتی به نکته ای ظریف اشاره فرمودند که آن نکته این بود: «نمایندگان لیسانسه مجلس هشتم که تا زمان ثبت نام برای انتخابات بعد، هنوز یک دوره نمایندگی​شان به پایان نرسیده، مشمول این قانون نمی​شوند و شرایط نامزدی برای انتخابات مجلس نهم را ندارند!»

     آری! خبر کوتاه اما سوزنده بود! قریب به 90 نماینده که خود از تنظیم کنندگان و محرکان اصلی و موافقان سینه چاک این طرح جنجالی بودند، به ناگاه خود را درون چاهی که شخصاً چندی پیش برای رقبای زبان بستۀ خود حفر کرده ملاحظه فرموده و برق گرفته شدند! (آنگونه که به قول بعضی ها؛ می شد با وصل کردن دو رشته سیم به نشیمنگاه این عزیزان، حداقل انرژی 90 شهرستان محروم کشور را برای مدت 4 سال به راحتی تامین کرد!)

     پس از آن ماجرا، همه شاهد بودیم که این قانونگذاران بزرگوار، در عین ناباوری برای نجات خود از چنگال قانونی که خودشان با فشار ده انگشت بر روی دگمه شماره 4، موافقت خود را با آن اعلام کرده بودند، به چه خوار و بوته هایی که چنگ نیانداختند! اول از همه که جمعی شان راست و حسینی به خدمت وزیر کشور رسیده و تقدیم داشتند که: «ای عزیز دل برادر، از خر شیطان بیا پایین!... که ایشان از خر شیطان پایین نیامدند!» برخی دیگر به دنبال اخذ مدرک فوری فوق لیسانس (مدرک مایکروفری) "بأی نحو کان" برآمدند که باز هم متأسفانه دست این بزرگواران رو شده و چوبشان به دهل خورد و کار به جایی رسید که در باب این قضیه، "عبدا.. خان جاسبی" هم به زحمت صدور بیانیه افتاد که گویا فرموده باشند: «باباجان، گفته بودیم که بفرمایید از بابت اِشانتیون کرسی مبارکتان بدون کنکور، فوق لیسانس و دکترا "بگیردیمبتون" (واژه مرکب حاصل از ترکیب واژگان: بگیریم ـ بدیم ـ بهتون)! ولی قربونتون بشم؛ نون بربری که نیست بگم بچه ها بزنن تنور بِدَن دستتون! دانشگاه آزاده، خیلی قانون داره، خییلی!!»

     وقتی که این تیر حضرات هم به سنگ خورد، یک گردهمایی زدند و طوماری نوشتند برای رئیس مجلس و هیئت رئیسه، که: «علی آقا، غلط کردیم! یه نامه بزنید به حاج آقای جنتی و بگید که بچه ها نادونی کردن، جوونی کردن، تازه کار بودن! حالا یه سوءتفاهمی پیش اومده، حلش بفرمایید!» به ایشون بفرمایید:«یا این قانون سرخُورمون رو پس بدید یا خودتون از همونجا زحمت سطل آشغالش رو بکشید!؛ تا به حول قوۀ الهی، شر بخوابه!» ضمناً به وزیر کشور هم بگید که دَرش رو بگذاره، واِلّا با یک استیضاح توپ، سرش رو می کوبیم به طاق!

     القصه؛ نمایندگان محترم، چند روزی را منتظر جواب شِکرخواری و تهدیدشان ماندند و چون دیدند خبری نشد، طی یک اقدام انقلابی نسبت به تهیه، تدوین و ارائۀ یک استبساریۀ جانانۀ دو فوریتی همت گماشته و آن را به شورای نگهبان ارسال داشتند که: «به نظر آقایون شورای نگهبان، اونی که ما گفتیم، همونیه که گفتیم، یا چیز دیگه ای منظورمون بوده و خودمون حواسمون نبوده و نفهمیدیم چی گفتیم؟! تو را به خدا حالیمون کنید که ما چی گفتیم که شما تأییدش فرمودید؟ (چه شـود!)»

     بالاخره پس از چند روز، انتظارها به سرآمد و دکتر عباسعلی کدخدایی سخنگوی شورای نگهبان، در یک جلسه مطبوعاتی، پشت تریبون رفت و در پاسخ به سؤال خبرنگار خبرگزاری مهر ـ و علیرغم صراحت لهجه همیشگی شان و با یک دوگانگی گیج کننده ـ فرمودند: «مدت خدمت نمايندگان مجلس هشتم تا زمان ثبت نام براي حضور در انتخابات مجلس نهم شوراي اسلامي با فرض اتمام دوره نمايندگي معادل يك دوره نمايندگي محسوب مي شود و خدمت نمايندگان بايد از اسفند 90 تا خرداد91 نيز ادامه يابد! فلذا نمایندگان لیسانسه مجلس هشتم برای شرکت در انتخابات مجلس نهم مشکل خاصی ندارند!» بعد هم فرمودند:«ولی یک دوره نمایندگی کمتر از چهار سال نمی شود!!» بله! کدخدایی این را گفت و صدای ساز و دهل حضرات، دوباره از روی پشت بام ستادهایشان به آسمان بلند شد!

     شنیده اید که می گویند چوب خدا صدا ندارد؟! ولی به جان خودم، این بار خداوند متعال مواضع بعضی ها را با موشک کاتیوشا مورد هدف قرار داده تا شاید این حضرات ناحسابی، حالی شوند که: اولاً، چاه نکن بهر کسی، اول خودت بفرما توش! دوماً، همه در برابر قانون یکسان و برابرند، حتی قانون نویس های عزیز!، خط قرمز هم پَـر!

     می فرمایید چرا؟ زیرا که كدخدايي سخنگوي شوراي نگهبان در 27 تیرماه با حضور در يك نشست خبري با اشاره به موضوع جلسات اخير شوراي نگهبان و مصوبات اين شورا گفت: «طرح دو فوريتي استفساريه ماده 28 قانون انتخابات مجلس شوراي اسلامي مصوب سال 1378 و اصلاحات بعدي آن در جلسات اخير شوراي نگهبان مورد بحث و بررسي قرار گرفت كه بر اساس آن شوراي نگهبان به اين نتيجه رسيد كه از آنجا كه توسعه مفهوم يك دوره نمايندگي در بند الف استفساريه، تفسير نبوده بلكه تقنين محسوب مي شود، اين بند مغاير اصل 73 قانون اساسي شناخته شد.» وي همچنين افزود: «اطلاق يك دوره نمايندگي به كمتر از 4 سال نیز تبعيض ناروا و مغاير بند 9 اصل سوم قانون اساسي است!»

     حال با توجه به وضع موجود، عرض می شود که:«نمایندگان محترم لیسانسی دور اولی مجلس شورای اسلامی! امیدوارم که سواری خوش گذشته باشه، بفرمایید پایین!»

شمي قاچ

     درآمد: پس از ماه ها بحث و جدال فنی و غیر فنی بر سر کارشناسی بودن زیرگذر یا روگذر جهت گره زدن ورودی پل شطیط با خیابان فرهنگ شهر، بالاخره طی مراسمی در روز 14 شهریورماه 89 شهردار و اعضای محترم شورا، کلنگ منگوله دار را تا دسته درون زمین فرو کردند تا شاید آغازی باشد برای پایان دادن به تمامی ماجراها؛ غافل از اینکه ماجرای اصلی در راه است! پیمانکار، ظرف مدت دو هفته نسبت به محصور کردن کارگاه و تنگ کردن خیابان اقدام نمود و (با اندوه فراوان) بیش از یکصد اصله درخت را نابود و ریشه کن کرد، تا قدرت خود را در اجرای سریع پروژه به رخ ملتِ معطل در ترافیک بکشد! اما هنوز یک ماه از آغاز عملیات اجرایی زیرگذر نگذشته بود که معاونت عمرانی استانداری در صدد بازنگری برآمده و بالاخره پس از گذشت چند روز اعلام کرد که به دلیل ضعف مطالعاتی و وجود تبعات اجتماعی ناشی از قطع شدن آب و گاز شهر شوشتر (به مدت حداقل یک هفته و آن هم به دلیل جابجایی لوله های مربوطه و خارج کردن آنها از حریم زیرگذر) دستور توقف عملیات اجرایی را صادر نموده و شهرداری شوشتر را به اجرای روگذر توصیه کرد.

     اکنون ماجرا به آنجا رسیده که شهرداری می بایست طبق برآوردهای اولیه حدود 120 میلیون تومان برای خرابکاری های صورت گرفته، حدود  300 میلیون تومان برای پر کردن خرابکاری ها و نیز پرداخت هزینه های مربوط به طراحی زیرگذر (قرارداد فی مابین 300 میلیون تومان) و همچنین روگذر (؟ نومان) را از حلقوم شوشتری های عزیز بگیرد و به طلبکاران بپردازد! و این همه سوای ارزش ریالی آن همه درخت زبان بسته ای بود که از میان برداشتند!

 

     ...و اما بعد:

     بچه که بودیم با بچه محل هایمان خیلی توپ بازی می کردیم. وقتی کسی توپ را شوت می کرد و می افتاد داخل خانه همسایه و صدای شکستن شیشه در می آمد همگی دور تا دور او جمع می شدیم و دست و فریاد می زدیم «شی شی شیشیه شکست»؛ طرف علاوه بر اینکه خجالت می کشید، حسابی ترس برش می داشت و صاحبخانه که می آمد همبازی بیچاره ما با گونه های سرخ شده، هم ده/یازده تا پس گردنی می خورد و هم به غلط کردم می افتاد (البته اگر تا آمدن صاحبخانه، رفیق ما پا به فرار نگذاشته بود)! اما بعضی از بچه ها خیلی زبل بودند؛ وقتی خرابکاری می کردند خودشان هم همراه باقی بچه ها شروع می کردند به جیغ و کف زدن! تازه بعضی شان آنقدر کلک بودند که بلندتر از همه فریاد می زدند و اگر از قضا همبازی بی زبانی هم پیدا می شد، با اشارت چشم و اَبرو، آن را به شیشه شکسته نشان می دادند!

     داد و فریادهای امروز برخی مسئولین محترم در قضیه زیرگذر و خرابکاری های پیرامون آن، خیلی شبیه زبل بازی رفقای رند دوران کودکی ماست! بعضی از کسانی که خود متهم درجه یک در حیف و میل و آبروریزی اخیر هستند، با یک حرکت الاکلنگی و زبردستانه، در جمع شاکیان ماجرا قرار گرفته و اتفاقاً بلندتر از همه فریاد می زنند «شی شی شیشه شکست»!

     سوال اصلی اینجاست، اعضای محترم شورا که همگی بلااستثناء دارای مدارک علمی و تجربیات فنی مرتبط با وظایف و مأموریت های شهرداری بوده اند (مهندسی اموات، مهندسی عربی، مهندسی قرآن، مهندسی نِشتولوژی و...) این اشتباه فاحش را چگونه مرتکب شده  و استناد به کدام پشتوانه با قدرت تمام هرگونه احتمال خطا و بروز هرگونه مشکل را منتفی پنداشته و منتقدین و مخالفین "زیرگذر" را "چوب لای چرخ کن" و "کارشکن" قلمداد می نمودند.

     البته شنیده ها حاکی از آن است، سخنگوي شركت مشاورِ پروژه (طراح زیرگذر) هم در جلسه ای مطبوعاتی، ضمن رد کلیه اتهامات وارده، دلایل متقن و دقیقی را برای عملکرد خود اعلام داشته که در نوع خود بسیار روشنگر و دشمن شکن است! ایشان در نطق خود آورده اند: با توجه به اینکه طراحی صورت گرفته برای زیرگذر شوشتر کاملاً صلواتی بوده و هیچ خبری از قرارداد چند صد میلیون تومانی فی مابین ما نبوده است، سعی کردیم جوری کار را ببندیم که نه سیخ بسوزد و نه کباب؛ فلذا تصمیم به خلاصه کردن طرح گرفته و در نهایت جهت صرفه جویی در هزینه ها، بحث مطالعات ابتدایی پروژه (تبعات سیاسی، اجتماعی، امنیتی و اقتصادی) را بی خیال شدیم! ایشان افزودند: طراحی صورت گرفته طبق آخرین نظر گروه "مشاوران جوان" ما تحت عنوان "شُمی قاچ" انجام شده که اتفاقاً در تز خود، رویکردی "بومی گرا" و "پست مدرن" داشته اند.

     ايشان افزودند: در این روش ابتدا بایستی زمین مورد نظر گوبرداری می شد، سپس کارفرما و پیمانکار تشریف می آوردند و داخل آن را نگاهی می انداختند و اگر مشکلی نبود کار ادامه پیدا می کرد! ما جدیداً اعتقاد پیدا کرده ایم، که مثل گذشته که مشتی مهندس بیکار و علاف ماه ها می نشستند و بر سر زمینی که معلوم نیست چه چیزی قرار است از داخلش بیرون بیاید جر و بحث می کردند نباید عمل شود؛ بلکه باید مثل هندوانه خریدن با چنین پروژهایی برخورد کرد؛ اول هندوانه را قاچ می دهیم، اگر سرخ بود که فبه المراد، ولی اگر قرمز نبود و یا "سندانی" از آب در آمد (مثل الان که درآمده) بایستی ایده دیگری مطرح شود.

     ایشان در پایان جلسه خطاب به خبرنگاران و منتقدین فرمودند: الان هم مثل یک مرد پای حرفمان ایستاده ایم و لازم می دانیم که با افتخار تمام این خبر را به اطلاع همگی عزیزان برسانیم که طبق مطالعات ضربتی صورت گرفته توسط این مشاور، طرح جایگزین برای زیرگذر آماده شده که نام آن هست "روگذر"!

     (حالا خودمونيم جناب مشاور! عندا.. چند ميگيري كه ديگه هيچي طراحي نكني و دست از سر كچل ما شوشتري ها برداري؟!)

     البته گویا در این جلسه، یک بنده ی خدای دیگری هم قرار بوده حاضر شود و سخنانی را پیرامون این قضیه داشته باشد؛ اما متاسفانه به دلیل مصاحبه چند تن از وزرا در محل درب ورودی مجلس و مرخصي آقاي دوربيني و نیاز شدید صدا و سیما به ایشان جهت ایفای مسئولیت خطیر "بک گراند"، حضار شريف شهرستان هاي شوشتر، گتوند و حومه از زيارت ايشان محروم ماندند.

    

خرده فرمایشات:

     امیر رسولی: زيرگذر شوشتر پروژه اي است كه همه اعضاي شوراي شهر براي اجراي آن اصرار دارند و به اين دليل اين پروژه بايد در اسرع وقت آغاز به كار كند. (شوشترنامه - يكشنبه 24 مرداد 89)

      احمد آصفي: شهرداري شوشتر با دستور صريح اكثريت شوراي شهر براي آغاز پروژه به اين امر اقدام كرده است و به اين دليل پروژه زودتر از موقع مقرر آغاز شد...؛ در سال گذشته شهرداري شوشتر بيش از 448 ميليون تومان براي اين پروژه به پيمانكار تحويل داده و براي سال جاري نيز بيش از يك ميليارد تومان به اين امر تخصيص داده شده است. (شوشترنامه - چهارشنبه 24 شهريور 89)

      امير رسولي: زيرگذر شوشتر از بزرگ ترين پروژه هايي است كه در شهرستان شوشتر توسط شهرداري اجرا مي شود و احداث اين پروژه باعث شده است كه شهرداري شوشتر به توانمندي اجراي پروژه هاي بزرگ برسد...؛ اجراي پروژه اي به هزينه بيش از 3 ميليارد تومان براي شهرداري كه بيش از هشت ميليارد تومان بدهي دارد كاري دشوار است ولي شهامت اجرايي كردن اين پروژه باعث شده است كه توانمندي شهرداري در بررسي و اجرايي كردن پروژه هاي برزگ ارتقا يابد. (شوشترنامه - چهارشنبه 14 مهر 89)

      شهردار شوشتر در حاشيه آغاز عمليات اجرايي زيرگذر شوشتر در جمع خبرنگاران: آغاز عمليات اجرايي زيرگذر شوشتر تنها نمادي از توانمندي مديران شهرستاني براي آغاز پروژه هاي بزرگ است و بايد اين امر را به فال نيك گرفت...؛ مشكلات زيادي براي آغاز اين پروژه بزرگ وجود داشت ولي مهم آن است كه اين پروژه در شرايط كنوني آغاز شده است و به جد و در كمترين زمان ممكن بايد به بهره برداري برسد. (شوشترنامه -  یکشنبه 14 شهريور 89)

      حسن دهدار: زيرگذر شوشتر بايد در اسرع وقت آغاز شود ولي اين امر فعاليت غيركارشناسي ار توجيه نمي كند. وي با اشاره به اينكه انسداد اتوبان از دستورات شوراي شهر به شهرداري بوده است، گفت: در جلسات متعددي شاهد فشار اعضاي شوراي شهر به شهردار بوده ام ولي تاكنون بر اجراي غيركارشناسي از طرف خود و شوراي شهر صحه نگذاشته ام...؛ شهرداري شوشتر زيرنظر مستقيم شوراي شهر فعاليت مي كند و به اين دليل از هيچ نهاد و مسئول ديگري دستور نمي گيرد و در اين خصوص شهرداري بايد تنها به شوراي شهر پاسخگو باشد. (شوشترنامه - چهارشنبه 24 شهريور 89)

      امير رسولي: وقت كشي هاي بسيار زيادي براي آغاز به كار در پروژه زيرگذر به نام امور كارشناسي انجام مي شود و بايد در اين باره اجراي سريع پروژه در دستور كار پيمانكار و مشاور قرار گيرد...؛ پروژه زيرگذر شوشتر بايد در اسرع وقت آغاز شود و كوتاهي در اين باره از هيچ دستگاهي پذيرفته نيست و همه بايد در راستاي آغاز به كار اين پروژه تلاش كنند. (شوشترنامه - جمعه 29 مرداد 89)

      حیات بهداروند: براي احداث اين زيرگذر موانع بسيار زيادي پيشرو است ولي فرماندار شوشتر با ارسال نامه اي به ادارات آب و فاضلاب و شركت گاز نسبت به مشكلات احتمالي تذكر داده و هر گونه مشكل را متوجه اين ارگان ها دانسته است...؛ اعضاي شوراي شهر شوشتر تقاضا دارند كه اين پرژه كلنگ زني و اجرا شود زيرا احداث آن يكي از مطالبات مردم شوشتر بوده و مديريت شهري به اين دليل بسيار تحت فشار است. (شوشترنامه - سه شنبه 09 شهريور 89)

      امیر رسولی: با توجه به اينكه اين پل (شطیط) بيش از يك كيلومتر طول دارد و به صورت طاق هاي متعدد احداث شده است؛ احداث روگذر مي توانست زيبايي خاصي به شهرستان شوشتر دهد، ولي تامين اعتبار براي اين پروژه امري نزديك به محال بود...؛ استانداري خوزستان به دليل اينكه تامين اعتبار براي اين پروژه برايش امكان پذير نبود اجراي طرح هزينه روگذر را حذف كرده و درخواست كرد كه پروژه به صورت زيرگذر با هزينه كمتر احداث شود...؛ اعتبار لازم براي مطالعه روگذر در اختيار مشاور قرار داده شده بود و روگذر نيز طراحي شد ولي در ميان كار با پرداخت هزينه اي مجدد، طرح روگذر، زمين گذاشته و طراحي براي زيرگذر آغاز شد! (شوشترنامه - شنبه 23 مرداد 89)

      نظر حسين زاده با اشاره به موانعي كه براي نقشه برداري در مسير اين پروژه وجود داشت، خاطر نشان كرد: ادارات كل و شركت هاي دست اندركار حتي نقشه اي براي محل تاسيسات خود در شوشتر در اختيار نداشتند و اين امر باعث شد تا نقشه برداري بيش از شش ماه به طول بينجامد...؛ وي با اشاره به اينكه براي نقشه برداري نيز ادارات كل استاني هيچ همكاري با شهرداري و مشاور طرح انجام نداده اند، افزود: شهرداري شوشتر خود اقدام به گمانه زني كرد و توانست خط لوله فشار قوي شركت گاز بيد بلند را پيدا كند كه اين امور خود هم جاي تاسف است و هم مانعي در مقابل اجراي پروژه بود. (شوشترنامه - يكشنبه 14 شهريور 89)

      و در نهايت؛‌ امير رسولي: پروژه زيرگذر شوشتر بزرگ ترين پروژه شهري است كه شهرداري در حال اجرا دارد و چنين اتفاقي در اين پروژه بعيد نبود...؛ براي جابه جايي تأسيسات موجود در مسير احداث زيرگذر بيش از 10 ميليارد ريال اعتبار نياز بود كه اين امر اجراي پروژه را با وقفه اي طولاني مواجه مي كرد...؛ احداث رو گذر به دليل سادگي در اجرا و سرعت عمل و از طرفي نيز كمي مشكل براي مردم در اولويت بود ولي به دليل تخمين هاي هزينه اي كه مشاور طرح داده بود، اجراي آن منتفي شد. ..؛ اجراي رو گذر با حضور دو شركت مشاوره معتبر در استانداري خوزستان به تصويب رسيده و شوراي شهر نيز در اين جلسه نظرات خود را براي اجراي اين پروژه ارائه كرده است. اجراي روگذر در شوشتر نيازي به انسداد اتوبان ندارد و همين امر باعث مي شود تا بدون اعمال محدوديت هاي ترافيكي پپروژه فعال باشد. (شوشترنامه - سه شنبه 20 مهر 89)

"به نام آب، به كام موش‌هاي فاضلاب"

     (طنـز)

    با توجه به بحث "اصلاح الگوي مصرف" و "بهينه سازي مصرف" و مقولاتي اينچنيني كه گويا سال گذشته در مملكت به‌وقوع پيوسته و كما‌في‌السابق به دليل فاصله زياد و بعد مسافت موجود تا مركز، الان به دست ما رسيده، ضمن عرض پوزش از خوانندگان بزرگوار شايسته ديديم به‌خاطر عقب نماندن از سيل نظرات رنگ و بي رنگ مطرح شده‌ي در اين زمينه، ما هم چند عدد خرده فرمايش ـ به اندازه نخود ـ در اين آش بيندازيم تا شايد انشاا.. از كاروان عقب نمانده و احتمالاً اين نخودها به مقصد ظرف آش مورد نظر خود برسد؛ باز هم انشاا..!

 ـ  چندي پيش در خبرها آمده بود كه سازمان آب و فاضلاب شوشتر از وجود يكصد و اندي كيلومتر شبكه فاضلاب فرسوده خبر داده و گلايه كرده بود كه نياز به تعويض و ترميم دارند و البته گويا به رسم هميشگي سازمان‌هاي و ادارات اين ديار، از تامين اعتبار كافي جهت پيگيري آن هم فعلاً خبري نيست؛ اين از يك طرف...

     ... و اما از طرف ديگر؛ در كوچه خيابان‌هاي شوشتر كه پرسه مي زنيم، كم نيستند لوله‌هاي آب شهري تركيده‌ و چشمه‌هاي آب تصفيه‌ي جوشاني كه از زمين و هوا موجبات طراوت و آب‌پاشي مداوم مناطق تحت شعاع خود را زير پوشش قرار داده‌اند.

     نگارنده مفتخر است كه پس از بررسي لايه‌هاي پنهان و ظرفيت‌هاي موجود در "دو طرف" قضيه‌ي مذكور اعلام كند كه سازمان مربوطه جهت حل مشكل خود بايستي از فرصت‌هاي بوجود آمده در بخش آب، بودجه لازم را جهت ترميم شبكه فاضلاب شهري را فراهم كرده و تهديدات ناشي از آن را مرتفع نمايد! چطور؟! عرض مي كنم!؛ اين شركت مي بايست با راه‌اندازي يك اكيپ ضربتي و به صورت فوري تمامي نشتي‌هاي موجود در شبكه آب‌رساني شهرستان را شناسايي و مكان‌يابي كرده و فوراً در زمينه‌ي برگزاري مناقصه‌اي عمومي جهت ساخت "حمام يا جكوزي سيار" در آن محل‌ها اقدام نمايد (چهار عدد لوله در زمين فرو كنيد و چندمتر گوني هم بكشيد دورش، خلاص!). گزينه‌ي "حمام" براي نشتي‌هايي كه حاصل آسيب‌ديدگي لوله‌ها‌ي مدفون در زير خاك است و مدام مثل چشمه مي جوشد و گزينه‌ي احداث "جكوزي" هم براي لوله‌هايي كه روي سطح قرار دارند و مي توان شدت فشار آب خروجي از نشتي آنها را ساماندهي كرده و با نصب چهارپايه در مقابل هر خروجي، محصولي بي بديل را خلق كرد!

     با اجراي اين طرح علاوه بر جلوگيري از هدر رفت آب تصفيه شده، بستري مناسب جهت اشتغالِ معدود جوانان بيكار شهرستان نيز فراهم مي شود تا شايد اين تعداد انگشت شماري هم ـ كه احتمالاً از شهرهاي همجوار و يا كشورهاي همسايه به اينجا كوچ كرده‌اند ـ سر و سامان گرفته و بروند سراغ زندگي‌شان!

     طبق برآوردهای صورت گرفته، هر حمام يا جكوزي سيار مي تواند موجبات اشتغال مستقيم 15 نفر را فراهم نمايد (يك نفر مديريت، سه نفر دربانِ بليط فروش به صورت شيفت گردشي شبانه روزي و يك نفر براي شيفت گردان، سه نفر ليف كش حمومي و يك نفر شيفت گردان، يك نفر آبدارچي، يك نفر نيروي تاسيساتي براي تنگ و گشاد كردن سوراخ نشتي و تنظيم آن طبق خواست مشتري و سه نفر هم نگهبان پاركينگ عمومي جنب حمام و جكوزي و يك نفر هم براي شيفت گردان آنها). نگارنده معتقد است به‌واسطه‌ي ظرفيت‌هاي عيني موجود در شوشتر، وسعت اين طرح به اندازه‌اي خواهد بود كه بساط بي‌كاري موجود در سطح استان خوزستان برچيده شود؛ زيرا علاوه بر اشتغال‌زايي مستقيم، مشاغلي همچون فروشندگان لوله و گوني، دارندگان موتورهاي سه چرخ، پيمانكاران نيروي انساني، فروشندگان لنگ و ليف و سنگ‌پا و ... نان‌شان درون روغن مي افتد! خدا را چه ديديد؛ شايد اين طرح باب ميل "سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري" هم قرار گرفت و با برداشتي انتزاعي، اين طرح را احياگر حمام‌هاي سنتي شوشتر قلمداد كرده و نسبت به ثبت آن در زمره‌ي ميراث معنوي جهاني اقدام كند و جشن ثبت جهاني2 را در شوشتر راه بياندازد (البته ما انتظار نداريم كه به مفصلي و عظمت جشن شماره يك باشد، خدا را خوش نمي آيد كه ميراث فرهنگي ورشكست شود!)

     در صورت ورود ميراث فرهنگي به اين ماجرا، اميد مي رود موجبات سرازير شدن توريست‌ها فراهم شود و با احياء صنعت توريسم تجارت رونق گرفته و ارزآوري بالا رود و تحريم‌هاي 1+5 بي اثر شود و محبوبيت رئيس جمهور ايالات متحده بدين دليل كاهش يافته و انتخابات پارلماني اخير را به حزب رقيب ببازد و ...! (ببين چه مي كنه اين ميراث فرهنگي!!) البته در صورت بروز چنين حوادث ميموني، دوستان خوش فكر ميراث فرهنگي بايد اين قول را بدهند كه يادشان باشد قضيه را شوخي شوخي جدي نگيرند و حتي در صورت موفقيت صد در صد اين طرح، خدايي نكرده به فكر تغيير نماد شوشتر از "آبشار" به "لنگ" نيفتند و جريان "ملانصرالدين و حليم نذري" را بر سر ما نياورند!  

     مبتكر اين طرح با علم به وجود مشكل اين‌چنيني در نقاط مختلف مملكت، حاضر است آن را جهت بررسي به كميسيون مربوطه در مجلس شوراي اسلامي تقديم نمايد تا ديگر هم‌وطنان نيز در صورت قانوني شدن اين قضيه از "حمام و جكوزي‌ غير انتفاعيِ غير دولتي" با شهريه مناسب و امكان موقوفه شدن در سراسر مملكت بهره ببرند. البته اگر در اين ميانه، يك مسلماني هم پيدا شود و "چهارصد ـ پونصد ميليون تومني" بابت خوش فكري‌مان به ما هديه كند هم بدمان نمي آيد (به جان خودم تمامش را صرف تبليغات براي خودم نمي كنم!)

     عندا..؛ جناب آقاي سازمان آب و فاضلاب! بيا و بخاطر ما كه نه، لااقل بخاطر سوزاندن دماغ باراك اوباما هم كه شده اين طرح را اجرايي كن!

مديريت مالشي!

به تازگي  به لطف خدا و با تكيه بر همت عالي برخي مديران استان خوزستان و شهرستان شوشتر، متد جديدي از مديريت ابداع شده كه به "مديريت مالشي" معروف گرديده است.

چند روز پيش، از يك نمونه پيشرفته كه البته آخرين ورژن از اين نحوه مديريت بود، در مراسمي تحت عنوان "جشن ملي ثبت جهاني سازه هاي آبي شوشتر" در شهر شوشتر و با حضور رئيس جمهور، جمعي از سفرا، وزرا و مديران كل استان خوزستان و ميهمانان عاليرتبه ديگر بهره برداري شد.

چاپ جديد " دايره المعارف زبل خان" در تشريح اين سبك عالي از مديريت آورده است: «مديريت مالشي، جنبشي است نوين در مديريت، كه خاستگاه آن شهر شوشتر مي باشد. مديران از اين شيوه زماني استفاده مي كنند كه از لحاظ بودجه، زمان و تدبير در تنگناي ناگهاني قرار بگيرند و في الحيث المجموع براي جمع كردن فوري اوضاع در راستاي بقاي مديريتشان تصميمات ضربتي اتخاذ نمايند.»

حال با توجه به اين تعريف و با بهره گيري از اين روش نوين مديريتي، مي توان به طور مثال اينگونه گفت:

درست است كه با نصب چهار عدد چراغ راهنمايي و كم و زياد كردن چند مانع و سرعت گير، وضعيت ترافيكي يك شهر را نمي توان ساماندهي كرد؛ ولي خب! موقتاً ساماندهي ترافيك شهر ماليده مي شود مي رود پي كارش!

درست است كه با دادن چند قوطي رنگ به دست چندتا كارگر روزمزد و رنگ مالي كردن در و ديوار شهر نمي توان گام مؤثري در راستاي زيباسازي شهر برداشت؛ ولي خب! زيباسازي شهر ماليده مي شود و مي رود پي كارش!

... و دقيقاً با بهره گيري از اين فرمول بايد عرض كنيم؛ درست است كه با برگزاري يك جشن هردمبيل و آبروبرك، نمي توان ادعا كرد كه جشن ملي ثبت جهاني سازه هاي آبي شوشتر برگزار گرديده است؛ ولي خب! جشن ملي سازه هاي آبي هم ماليده شد و رفت پي كارش!

اين شيوه مديريت كه شاهكاري در عرصه بختك اندازي بر روي كرسي مسئوليت، ارائه گزارش كارهاي دهن پركن به ملت و بقاي جايگاه ها براي مديران به حساب مي آيد واكنش هاي فراواني را در محافل علمي جهان در پي داشته است؛ تا جايي كه كار از معادلات دنياي مادي گذشته و شنيده ها حاكي از آن است "نيكولاس ماكياولي" پس از برقراري ارتباطي متافيزيكي با يكي از شهروندان شوشتري، پيام مهمي را به محضر مبتكران اين شيوه ـ خاصه متصديان برگزاري جشن سازه هاي آبي ـ تقديم داشته است. در بخش هايي از اين پيام آمده است: «اين حقير ضمن اعلام شاگردي و چاكري خدمت شهرياران و متصديان آن ديار، از هم اكنون يك عدد لنگ به ابعاد سه متر در سه متر محض لنگ اندازي در مقابل پاي شما بزرگواران مهيا نموده ام!»

شنيده شده كه يكي از مديران ارشد برگزاري جشن سازه هاي آبي نيز در پاسخ به انتقاد خبرنگار فضولي كه قصد نقد كردن مديريت مالشي را داشته، با قاطعيت ابراز داشته اند: «شما غلط كرديد كه انتقاد كرديد! مردك، اگر با اين اوضاع گراني بازار، كسي به سلماني دويست تومان بدهد و به او بگويد كه كله پسرم را به اندازه دويست تومان كوتاه كن، انتظار داريد چه سر و گوشي تحويل بگيرد!؟» وي يادآور شد: «ما خادم ملتيم و در اين وانفسا كه هيچ كس حاضر نيست مسئوليت بپذيرد و به جان خودم اگر آن را زمين بگذاريم روي هوا نميقاپندش!، حاضر شديم ايثار كنيم و كار شما ملت را راه بيندازيم؛ شوشتر به اندازه دو كله كار داشت ولي به ما دويست تومن بيشتر نداده بودند!» و در نهايت ايشان فرمودند:«ما و همكارانمان از نه ماه پيش آمادگي برگزاري اين جشن را در حد ملي داشتيم وليكن بنا به خواست مردم شريف شهرستان شوشتر،گتوند و حومه زمان برگزاري آن را به تيرماه مؤكول كرديم؛ باشد كه انشاا.. رئيس جمهور و هيئت بلندپايه همراه حاليشان بشود گرماي بالاي پنجاه درجه يعني چه؛ به دوستان هم سفارش كرده بوديم  كه آب هم دست كسي ندهند تا درس عبرتي شود براي اين فلان فلان شده هاي از شوشتر بي خبر! »

 

نامه اي از يك دوست!

     آنچه در ذيل مي آيد، نامه اي است كه از سوي جناب آقاي كهوازي نگارش شده و نگارنده آن در جهت انتقاد از نامه بنده كه خطاب به آقاي ظاهري نوشته شده بود برآمده است! متن كامل آن به شرح ذيل تقديم خوانندگان وبلاگ مي گردد:

بسم الله الرحمن الرحیم

و لقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکر ان الارض یرثها عبادی الصالحون

دوست و همکار گرامی جناب آقای مهندس زنگنه

در حال حاضرکه در حال نگارش این متن می باشم در نزدیک ترین جا از نظر مکانی نسبت به شما هستم (در کنار هم بودن دفتر کار اینجانب با مهندس زنگنه) ولی از لحاظ تفکر و عقیده فرسنگ ها با شما فاصله دارم و آن اختلاف سلیقه ای که سالهاست به دلیل مصلحت شهرستان سعی در پنهان نگاه داشتن آن دارم،امروز با نوشتن این متن عیان خواهد شد.

دیروز که پیام کوتاه شما به دست اینجانب رسید، حدس می زدم که نامه راجع به چه چیزی باشد ولی عنوان متن پیام باعث توجه اینجانب به دو مسئله گشت: 1- باعث ناراحتی از این که در شهر ما چرا حرف های دوستان باید به وبلاگ نویسی ختم شود و با پیام کوتاه مردم دعوت به مطالعه آن شوند و آیا در شان نویسنده هست یا نه؟ جواب آن بماند به عهده شما که آیا این ضعف و محافظه کاري نویسنده است یا فرهنگ مردم؟ و آیا اعضای شورای شهر نهیب خورده اند یا خیر؟ تلنگر مردم پیشکش.2- عنوان وبلاگ بود که در اولین لحظه اینجانب را به یاد شنیده های بزرگ ترها انداخت که در سال 59 سیلی عظیم شهرستان شوشتر و مردم استان خوزستان را فرا گرفته و بسیاری از روستا های این شهر را تا مرز تخریب کامل پیش برده و مجبور به جابجایی کرده و در همان اوضاع نابسامان گروهک هایی از جمله منافقین خلق جهت کمک به مردم تخم مرغ هایی با مارک و علامت سازمانی در میان آن ها توزیع کرده و مردم فهیم از استفاده از آن ها خودداری کرده اند

دوست و همکار گرامی شاید خاطرتان باشد که اینجانب به همراه دوستان مسجد علامه شیخ(فرهنگ شهر) با دعوت چندین باره از شما و دیگر دوستان[مثلا در جلسه ای که شما و آقای نوری در مسجد فرهنگ شهر حضور داشتید] پیشنهاد و ایده چنین طرحی (همبستگی کلیه دوستان حزب الهی و مسجدی) شهرستان را دنبال می کردیم که متاسفانه به دلیل کم لطفی دوستان میسّر نشد.

حال این سوال برای اینجانب مطرح است که علت مخاطب قرار دادن آقای ظاهری به چه علت می تواند باشد و ضرورت آن چیست؟ شما که دم از اخلاق محمدی می زنید چرا به درگاه خدا پناه نمی برید؟ وبه جای پیروی از ما کیاولی به آستان حضرت حجت سر نمی سایید؟ که الحق من ربک و لا تکونن من الممترین و کار خود را به ایشان واگذار نمی كنيد؟

با تمام احترامی که برای جناب آقای ظاهری قائل هستم و ایشان را فردی ولایت مدار و ارزشی می دانم  ولی جای بسی تعجب است که واقعا نقطه امید و این همه ایدآل گرایی شما تا بدین جاست و یا ما و همشهریان  را به مسخره گرفته اید.

دوست عزیز شما یا خوابید یا خودتان را به خواب می زنید و وای از مورد دوم که عین عوام فریبیست.

من به جهت یاد آوری می گویم نه برای اطلاع که خود آقای ظاهری مدت هاست(دقیقا بعد از انتخابات مجلس شورای اسلامی)دست به چنین اقدامی زده و در مراسمات مختلفی که به مناسبتها در مسجد امام رضا(ع)برقرار است(علی الخصوص سه شنبه شب ها)این اهداف به شکل جدی دنبال می شود و شما هم از آن مطلع اید ان شاالله که جزخیرخواهی نیست و نتیجه انتخابات مجلس گذشته شهرستان و راهیابی هم لباس ایشان به مجلس دوستان را به اشتباه نیانداخته باشد که بله علی آباد دهی می باشد...!

باور کنید که ما در ابتدا بسیار خوشحال شدیم و فکر می کردیم بالاخره کسی پرچمداری امت حزب الله شهرستان را قبول می کند و دستی بر سر دوستان می کشد ولی بعد از آنکه ترکیب اعضا را مشاهده نمودیم دوباره دنیا بر سرمان خراب شد که سایه شوم قومیت گرایی هیچ گاه نمی خواهد از آسمان این شهر رخت برکند جناب آقای زنگنه آیا واقعا نمیشد که از نخبگان دیگر قومیت ها استفاده کرد و یا تمام افراد غیر از شما نیزه دار و اسب سوارند و با نقابی بر چهره پشت پرده اند؟

جناب آقای زنگنه 3 سال پیش و در بدو شروع به کار شورا که آقای چهارلنگ و 3 تن از دوستانش  که شورا را قبضه کرده بودند و تنها محور جمع شدن آنها دور هم بحث قومیت شان بود و برای شهر دار کردن جناب آقای پیکری و اهداف بلند مدتشان که صراحتا" به آن اشاره داشته اند(کاندیدای شورا آقای پیکری)کلیه مصالح و مناسبت هایسیاسی را زیر پا گذاشتند(همزمان با شروع به کار دوله خدمت گذار)و مشعوف از گفت وگوی تلفنی با جناب آقای سردار رضایی بودند و با افراد استانداری به منازعه پرداختند .

آیا شما نگران نشدید و باران 59 به گریه نیفتاد؟ آیا آن زمان که جناب آقای چهارلنگ برای شهردار شدن خود شورا راتا آستانه انحلال پیش برد و دوستان را در کار انجام شده گذاشت(که البته آن هم به علت عشق پست راستش دوتان می باشد) نگران نشديد؟

آن زمان که در بحبوحه انتخابات ریاست جمهوری افراد معلوم الحال تمام قد در مقابل امت حزب الله قرار گرفتند و آقای چهار لنگ به طرفداری از کاندید قومیتی پرداخت نگران نشدید؟

دوست گرامی چرا آنها که داعیه دار گفتمان امام و انقلابند و خود را سیاسیون می نامند و در جلسه استیضاح خود به آقای رسولی یاد آور فامیل و هم طایفه بودن می کنند؟

چرا دوستان در گروه چهار نفری با کاندید کردن بعضی از افراد را برای پست مهم شهرداری دغدغه ناراحت شدن طایفه ایشان و مشکلات انتخابات آینده را دارند.

دوست گرامی کیست که نداند که این دوستان که حالا هم مدام تهدید به استعفا و انحلال شورا را می کنند از چه کسی خط می گیرند و نقاب داران اصلی این صفحه شطرنج کیست اند؟

    جناب آقای زنگنه ، رجبعلی چهار لنگ خود را با لجبازی های بچه گانه و علاقه و اصرار عجیب برای تصدی پست شهردار شدن خود را گرفتار همچنین ماجرایی کرد و دیگر نیازی به لجن پاشی نيست.كه ما از ان ترش كرده ويا دق كنيم بلكه فقط به ان خنديديم...

علی ایحال نمیدانم در زمان انتخاب شهردار توسط شورای شهر ضرورت نوشتن این نامه و جلسات محرمانه و این همه توهین به شهروندان و اعضای شورا چه می تواند باشد؟

اما از روی خیر خواهی و برادری اول خودم و بعد شما را به تقوای الهی و کار برای رضای خدا دعوت می نمایم باشد که مقبول بیافتد.

ای گل تو دوش داغصبوحی چشیده ای              ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم

                                                                                   والعاقبة للمتقین

                                                                                   صادق کهوازی 8/12/88  

                                      

نامه ای برای فردا

هوالعليــم

      «هرچند مخاطب اصلي نامه چندان تمايلي به انتشار آن از خود نشان نداد؛ وليكن نويسنده معتقد است كه حداقل حسن مكتوبات اينچنيني، تلنگري به عوام و نهيبي به خواص خواهد بود!»

 

     حضور محترم حجه الاسلام والمسلمين ظاهري

     با عرض سلام و ادب

     خوشحال نیستم از اینکه ـ علیرغم وقوع مسائل مهم و مختلف در مملکت، استان و شهرستان شوشتر ـ پس از چندین هفته سکوت متوالی (كه به دليل مشغله فراوان حادث شد) امروز به واسطه تهدیدات و تحولات نامیمون بوجود آمده در عرصه مدیریت کلان شهرستان بایستی قلم به دست گرفته و عرايضي گران و آزار دهنده را به رشته تحریر در آورم که شاید موجبات «ترش کردن» خیلی از دوستان را نيز فراهم کند؛ حال، دق كردن نارفيقان بماند!

     تحولات سیاسی/ اجتماعی حاکم بر شهرستان به صورت اعم و شهر شوشتر به صورت اخص، در حال طی طریق سال های پیشین بوده و در این «سیر مدور قهقرایی» کماکان تعصبات قومی و مقاصد باندی گروه های غیررسمی (که غالباً اهداف موقت و مشترک شان حلقه اتصال آنان به یکدیگر است) تاثیرگزارترین مولفه های تصمیم سازی و جهت گیری در سیستم مدیریت جزء و کلان اين ديار است! با مطالعه تاریخ دهه هاي اخیر و ژرف نگریستن در اوضاع کنوني، هیچ بارقه امیدی که نشان دهد شوشتر در آینده ای نزدیک آبستن تحولی دلگشا و یا حادثه ای مبارک خواهد بود را نمی یابیم و همچنان پسرفت و افول كم نظیر اين شهر ـ خصوصاً در عرصه مدیریت کلان ـ را باید به تماشا بنشینیم!

     با وجود سونامي عظيم سياسي كه منجر به دگرگوني فرم و محتواي دولت خدمتگزار شد (از دوم خردادي به اصولگرايي) متاسفانه حتي پس لرزه اي كه نشان از آن تحول اساسي داشته باشد در شهرستان شوشتر مشاهده نشد. اكنون نيز شاهديم؛ كادر مديريتي اين شهر ـ خاصه فرماندار و شهردار ـ در بدترين زمان ممكن و در آستانه برگزاري جشن سازه هاي آبي رو به تعويض اند و عليرغم تمام تلاش هايي كه از سوي خيرانديشان در جهت ايجاد همبستگي هر چه بيشتر به كار بسته شده است، موضوعات متعددي را مي توان يافت كه به گسستگي افزون تر از پيشِ "مديران با مديران" و "مردم با مديران" اين شهرستان منجر شود؛ اين همه علاوه بر تائيد عرايض نگارنده، كج سليقگي مسئولين ارشد استان از بابت انتخاب زمان مناسب براي تغيير مهره ها را به نمايش مي گذارد.  

     اجرای سناریوی طولانی مدت انتخاب و سپس قائله استیضاح و برکناری «شهردار شش ماهه شوشتر» توسط شورای شهر را نيز می توان به عنوان نمودی بارز و عینی از عدم توفیق مدعیان، در اثبات توانایی مدیریت استراتژیک قلمداد کرد؛ تا بدین صورت، شورا مغلوب عوام الناسی شود که در زبان، پيرو اخلاق محمدي اند و در عمل مريدان «نيكولاس ماكياولي»! ؛ البته صاحبان خرد آگاهند که نیزه داران و اسب سواران این صفحه شطرنج، غالباً بلندپروازان بی پر و بال اند و صاحبان منافع و كارگردانان اصلی این ماجرا ـ مثل همیشه ـ یا در پس نقابند و یا در پشت پرده! بی شک تنها مات شدگان چنين بازی هاي سیاسی نيز، «رجبعلی چهارلنگی»ها نیستند؛ بلکه قربانی واقعی این جریانات شوم استمراری، اهالی مظلوم شهرستان شوشترند!

      جناب آقاي ظاهري!

     خود واقفيد كه تمکین به قانون و پذیرش حکم استیضاح شهردار شوشتر ـ چنانچه فرایند قانونی اش را طی کرده باشد ـ بر همگان واجب و ضروری است و گردن نهادن به اين حكم ـ علیرغم انتقادات اساسی که بر آن وارد است ـ موجب خیر و به صلاح  امور خواهد بود؛ اما جالب است که برخی اعضای شوراي به اصطلاح اسلامي، در کوچه و بازار به راه افتاده و بر طبل بی آبرو كردن چهارلنگی كوبيده تا فضای جامعه را مسموم و مشوش کنند و در اين راه از هر چه دروغ و اکاذیب است جهت تخریب شخصیت حقیقی و حقوقی این آزاده ارزشمند و اثبات حقانیت پوشالیِ حكم خود دریغ نمی ورزند. اينكه چه اهدافي در پس پرده استیضاح و لجن مال کردن شهردار شوشتر نهفته است، بماند؛ ولي سوالي كه هم اكنون به ذهن مي آيد اين است كه آن هنرمندانِ خيمه شب بازي که جز زبان چرب و رفتار متملقانه خود، هیچ ارمغاني برای عرضه به ملت ندارند  در راه جانفشاني براي سعادت مردم اين شهر، بايستي ملت قسم حضـرت عبــاس شـان را بپـذيرند يا اين چند گونـي دم خروس را؟! و چنين تاكتيك هايـي است كه مشخـص مي كنـد خدمت صادقانه در عمل این افراد، توفیقی است که همواره نصیب دیگران می شود!

     حقير بر این عقیده است که چهارلنگی ـ و امثالهم ـ پیش از آنکه مظلومِ ستم دیگران واقع شوند، مغلوب خطاي محاسباتي و عدم استقبال از مشاوره خيرخواهان و كم توجهي به سياق تكنوكراسيسم ـ براي مناصبي همچون شهرداري ـ شده اند و شخصیتی که می توانست در عرصه های مدیریتی متفاوتی ـ جز شهرداری ـ به عنوان سکانداری موفق و خادمی پیروز جلوه کند؛ متاسفانه امروز با رکب خوردن از نالوتیان چند چهره، خود و اهالی شوشتـر را با نیت قربه الی ا.. گرفتار جریانی تکراری نمود كه سكوت درمقابل پروسـه و نه مصداق آن (زيرا كه مصاديق از گذشته تا حال بسيارند) موجب خسران است.

     استاد ارجمند!

     گمان نگارنده بر اين است كه در چهارمين دهه پس از پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي و با وجود تهديدات بوجود آمده از سوي جريان هاي قومي و ضدارزشي در فضاي سياسي اجتماعي شهرستان شوشتر و سير صعودي نهادينه شدن گفتمانهايي غير از گفتمان امام و انقلاب در اخلاق سياسيون و فعالان سياسي (و نه در ميان ملت) خلاء جبهه اي كه متشكل از نخبگان متعهد و ارزشمدار شوشتر باشد عميقاً احساس مي شود. بي توجهي، سكوت و عدم اعلام موضع شفاف در مقابل چنين فرايند مستهلكي از سوي دوستان، جاي تاسف و تعجب دارد! و اين حقير را جهل وافري در مسیر كشف دلیل این حرکات مصلحت اندیشانه آزار مي دهد!؛ زیرا که هیچ مصلحتی بالاتر از منافع مسلمين نیست!

     سؤال بنده از دوستان متعهد و متخصص ـ علی الخصوص جناب عالی به عنوان يكي از صاحب نظران ولايتي و مدعيان رعايت اخلاق سياسي که صاحب كرسي حوزه و دانشگاه نیز می باشد) اين است كه آيا زمان آن نرسيده، در راستاي تحقق اهداف عاليه انقلاب و دفاع از ارزش هاي اسلامي و انقلابي رسماً جبهه سیاسی منسجم و یک تشکیلات پویا ايجاد گردد تا با همفكري و هم انديشي هر چه بيشتر و گردن نهادن به عقل جمعي عقلا، از سوختن و هدر رفتن سرمایـه های انسانی این شهـر جلوگیری شود؟

     اين قلم اميد دارد كه در نزديك ترين زمان ممكن، بزرگان متعهد این شهر ـ به لطف خداوند متعال و به پشتوانه وجود جوانان فرهيخته و خلاق اين ديار كه الحمد لـ .. كم هم نيستند ـ و بي هيچگونه مصلحت انديشي قومي و سياسي، نسبت به تاسيس و راه اندازي اين "جبهه متحد" اقدام نموده تـا به حول و قوه الهي، دارالمؤمنين شوشتر ـ كه البته اين روزها اغلب مناسبات حاكم بر آن، به نماد اهالي همه شهري مي ماند الّا دارالمؤمنين ـ  از  سوء مديريت و محروميت رهايي يابد. انشاا..

     موفق و پیروز باشید.                   

                                              ارادتمند: علــي زنگنه.   ۱/اسفند/۱۳۸۸

"مشــــــک مهـــر"    (طنز)

   «تدوين راه كار برون رفت شوشتر از بحران آب سالم»  

     چندي است كه علي رغم تمام تلاش هاي صورت گرفته از سوي مسئولين خــــدوم شهرستان - خصوصاً سازمان آب و فاضلاب - و پيگيري هاي مجدانه به عمل آمده جهت حل مشكل تامين آب سالم شهرستان شوشتر به صورت عام و منطقه فرهنگ شهر، كوي نيرو، 250 واحدي و بلوار كشاورز به صورت خاص، متاسفانه شاهد پسرفت هاي مكرري در امر خدمت رساني (آب رساني) به مردم شريف اين شهرستانيم!

     حال با عنايت به سياق "پست مدرنيسم" و با بهره گيري از متخصصان و مشاوران زبردست - اعم از  مشاوران جوان و غير جوان - و با توجه به اينكه ميزانPH (اسيديته) آب تصفيه لوله كشي شوشتر بالاتر از اسيديته آب جاري در رودخانه كارون است (كه احتمالاً به دليل تخليه فاضلاب سازمان آب در حوض تصفيه خانه مركزي مي باشد!)؛ به اين نتيجه رسيديم كه براي احياي اين ديار باستاني و نيز فرار از مكافات "سنگ مثانه و سنگ كليه"، مي بايست قضيه آب تصفيه و لوله كشي و متعلقات مربوط به آن را به كناري گذاشته و با رجوع به پيشينه تاريخي و پر افتخار خويش و در راستاي بومي سازي صنعت آب رساني، دست به اقدامي خيره كننده و اساسي بزنيم!

     لذا پس از بررسي هاي فراوان صورت گرفته، نگارنده و كارگروه مشاوران جوان و غيرجوان به اين نتيجه رسيدند كه مناسب ترين راه براي حل مشكل آب اين منطقه (فرهنگ شهر و ...) كه هم از لحاظ اقتصادي مقرون به صرفه باشد و هم كارآيي لازم را دارا بوده و بتوان آن را در كوتاه ترين زمان ممكن و به صورت ضربتي اجرا كرد، راه كار برداشت مستقيم از آب رودخانه با استفاده از "مشـــك" است!

     آري مشك! وسيله اي كه از ديرباز به عنوان يكي از بهترين ظروف نگهداري و حمل آب به شمار مي آمده و هنوز هم برخي عشاير مملكت از آن بهره مي برند! استفاده از اين ابزار "ارگانيك" كه هم امتحان خود را در طول صدها سال خدمت به پدران و اجدادمان به خوبي پس داده و هم دردسر قطع و وصل شدن و تراژدي صف بانك و پرداخت قبض و ... را ندارد؛ انديشه اي است "فرامدرن" كه در قالب طرحي "سوپر پراگماتيستي" تدوين و ارائه شده است!

     در تشريح اين طرح بي بديل بايد يادآور شد كه علاوه بر حل مشكل آب منطقه منظور، ظرفيت هاي مثبت ديگري نيز بر اجراي آن مترتب است كه ذيلاً به بيان برخي از آنها مي پردازيم:

     1- اكنون كه همه (اكثر) بانوان بزرگوار، رو به سوي "باربي اندامي" گذاشته و مقصد تناسبات فيزيكي خود را "اينچنين" انتخاب نموده اند؛ با اجراي اين طرح مي توان، هم اين جماعت علاقمند را خيلي زود به آرزوهايشان رساند و هم آمار ورزش همگاني شهرستان را به نحو چشم گيري بالا برد! مضاف بر آن، هزينه هاي گزافي كه از بابت شركت در كلاس هاي آنچناني و جراحي هاي مختلف از سوي همسران (همسران بدبخت) اين بانوان محترمه پرداخت مي گردد نيز از روي دوش آنها برداشته خواهد شد! (نتيجه اينكه؛ ثواب دارد به خدا!)

     2- مگر نه اينكه منطقه جغرافياي شوشتر محيطي مناسب براي "پرورش اسب" تشخيص داده شده است؛ خب! پس براي حل مشكل تردد همشهريان عزيز از منزل تا رودخانه كارون و نيز تحقق "بزرگ ترين مركز درون شهري پرورش اسب دنيا!" بهتر است اين كار را به ساكنين مناطق فرهنگ شهر و كوي نيرو بسپريم تا خصوصاً اهالي خيابان هاي بالادست ضمن پرورش اين حيوان نجيب، با بهره گيري از خاصيت حمالانه آن، ميزان بنزين مصرفي خودروهاي خود را بهتر مديريت نمايند!

     پس از آن مي توان با ايجاد اماكني به عنوان "جا اسبي" در هر محل و خيابان، موجبات اشتغال كارشناسان رشته هاي تحصيلي مرتبط به عنوان "اسب بان" (همان چوپان خودمان!) را نيز فراهم نمود و بدين صورت علاوه بر اشتغال زايي ضربتي، موجبات برقراري نظم و انظباط را در كوچه ها و خيابانها فراهم كرد! (البته با توجه به وفور الاغ هاي گرسنه و سرگردان در منطقه فرهنگ شهر و كوي نيرو؛ مي بايست يك سازمان بازرسي وي‍‍ژه، جهت جلوگيري از سوءاستفاده صاحبان اين حيوانات از جااسبي هاي مذكور تشكيل گردد تا با سركشي روزانه، جلوي هدر رفت سرمايه مملكت (كاه، يونجه، نان خشك و ...) گرفته شود!)

     لازم به ذكر است كه اهداف اين طرح نيز در موازات "طرح هدفمند كردن يارانه ها" قرار دارد و پس از اجراي آن، اگر دولت محترم تصميم به - مثلاً - پانصد برابر كردن قيمت آب هم بگيرد، اتفاق خاصي براي سبد خانوارهاي دهك اول تا ششم ساكن در شهرستان شوشتر نمي افتد! (يعني به قبض آب بايد گفت: زكي!)

     تبصره: اينكه در خيلي از شهرها براي نگهداري از فضاي سبز شهري، به هر منزل يك درخت با پلاك و كد تحويل داده مي شود مي تواند الگوي خوبي براي شهرداري شوشتر جهت تحويل اجباري يك اسب به هر خانوار باشد كه البته جهت پلاك كردن آن نيز حتماً مي بايست هماهنگي لازم في مابين شهرداري و اداره راهنمايي و رانندگي صورت گيرد؛ زيرا پس از اجرايي شدن اين طرح و با توجه به ترافيك حاكم بر خيابان ها و داستان پل و ... احتمال استفاده از اين حيوانات در خيابان هاي اصلي شهر زياد بوده و نصب پلاك چند منظوره، كاملاً منطقي و اجرايي به نظر مي رسد! در نتيجه؛ طرح "يك اسب، يك خانواده" را مي توان به عنوان زيرمجموعه اي براي اين پروژه عظيم در نظر گرفت كه البته با توجه به استدلال پيش گفته و ارتباط معنادار "پرورش اسب" و "كود مورد نياز فضاي سبز"، شايسته ترين ارگان براي اجراي اين طرح شهرداري شوشتر خواهد بود!

     3- حال كه شوشتر در آستانه جشن بزرگ جهاني شدن قرار دارد و به احتمال فراوان پس از اين، تعداد توريست هاي بيشتري به اين شهر سفر خواهند كرد؛ بي شك براي مردم دنيا هيجان انگيز خواهد بود كه در قرن 21 منطقه اي را ببينند كه به سبك دوران ايران باستان (بخوانيد: عشاير ايران باستان) آب آشاميدني خود را تامين مي كنند! (قابل توجه سازمان ميراث فرهنگي! نگارنده قول شرف مي دهد كه از تخت جمشيد هم بيشتر بليط بفروشيد!) بدين سان و با اجراي اين طرح، هم به رونق صنعت توريسم كمك فراواني شده و هم مشكل آب اين منطقه سامان خواهد يافت! (هم به نمس، هم به تمس!)

     4- كارشناسان اين پروژه با انجام بررسي عميق بر روي ارتباط اين طرح با ساير طرح هاي جاري و مشكلات حاكم بر شهرستان و در راستاي تحقق توسعه پايدار شوشتر؛ با طرح معادله اي دو مجهولي به اين نتيجه رسيدند كه چنانچه اين طرح به اجرا در آيد، خيال مسئولين محترم شوشتر از بابت فشارهاي وارده جهت تعجيل در راه اندازي پل دوم بر روي رودخانه كارون (شطيط) نيز راحت خواهد شد! تشريح اين قضيه بدين صورت است كه پس از اجراي طرح منظور و هدفمند كردن يارانه ها، تردد با اسب رونق خواهد گرفت و در نتيجه ميزان ترافيك و تصادفات بر روي پل كاهش چشم گيري خواهد يافت؛ فلذا بي هيچ معطلي و دردسري مردم از روي پل عبور خواهند كرد و نتيجه اينكه اعتراضات مردمي فروكش نموده و مسئولين محترم نيز مي توانند به "يك قل دو قل" خود پرداخته و اين فرصت را به كانديداهاي شورا و مجلس در آينده نيز بدهند كه از قِبَلِ وعده ساخت و تكميل پل، راي ملت را كيسه كنند!

     5- با اجراي اين طرح و در راستاي اصل 44 قانون اساسي و تحقق سياست خصوصي سازي، مي توان كلاً بساط سازمان آب را جمع كرد و شهرستان شوشتر مي تواند به بركت پيش قراول شدن در اجراي طرحي اينچنيني، در سطح كشور نامي براي خود در كند!

     6- براي اثبات همه جانبه نگري و پوياي اين طرح، در متن مفصل پيشنهادي آن آمده است كه: هرگاه طرحي با اين ميزان گستردگي و وسعت بخواهد شروع به كار نمايد ايجاد يك كارخانه توليد "مشك مرغوب" منطقي به نظر مي رسد!؛‌ بنابراين مركزي صنعتي با تعداد زيادي كارگر و كارمند و مهندس چرم شناس و ... بايستي تاسيس شود كه اين دقيقاً همان موسسه جايگزيني است كه براي امرار معاش پرسنل اخراجي سازمان آب طراحي و منظور گرديده است! حضرات سازمان آب كه پس از اجرايي شدن اين طرح پا در هوا خواهند شد؛ به جاي تعميير لوله هاي فرسوده، ور رفتن دور پمپ هاي خراب، كندن چاه آب، جك زدن تريلي كلر در حوض تصفيه خانه، انجام بازي "پشكل به گال" در پشت ميزهاي خود - به جاي پاسخگويي به تلفن ارباب رجوعِ بدبخت و بي آب - و انجام ساير امور پر مشقت ديگر، مي توانند در اين شركت مشغول به كار شده و - به جاي لوله كشي - مشك بسازند و تحويل شهروندان بدهند!

     البته راه حل هاي ديگري نيز از سوي كارشناسان اين طرح مورد بررسي و ارزيابي قرار گرفت كه هر يك به دليلي راي نياورد كه از جمله مهم ترين آنها مي توان به موارد ذيل اشاره كرد:

     الف - طرح كوچ اجباري ساكنين منطقه فرهنگ شهر و كوي نيرو به منطقه جاده كشتارگاه!

     ب - طرح "يك چاه يك خانه"!

     پ -  طرح "لوله كشي آب از استراليا"!

     ت – طرح خارج كردن اراضي فرهنگ شهر و كوي نيرو از ليست اراضي مسكوني شهري شوشتر و واگذاري آن به اداره منابع طبيعي و اعلام سكونت عشاير در اين منطقه، جهت بهره برداري از تانكرهاي اداره امور عشاير براي آب رساني به شهروندان!

     ج – طرح بمب گزاري در چند منطقه از كوي نيرو و فرهنگ شهر جهت تبديل آن به منطقه اي جنگ زده و پس از آن بهره گيري از امكانات و تجهيزات سازمان هلال احمر جهت امداد رساني (آب رساني) به همشهريان!

    چ – طرح قرباني كردن يك گله گوسفند در بالا دست رودخانه كارون و ريختن خون آنها در آب، جهت استمداد از ماورالطبيعه براي كاهش اسيديته آب!

    

     در پايان؛ بدينوسيله و با افتخار تمام، طرح ضربتي - امدادي "مشــك مـــهر" را جهت برون رفت شوشتر – خاصه منطقه فرهنگ شهر و كوي نيرو - از بحران آب سالم پيشنهاد مي نمايد!

اي خداوند سياستمدار!

خداوندا! به یمن حلول ماه رحمت و مغفرت، از گناه این بندگان ضعیفت که از گناه یکدیگر در نمی گذرند در گذر!

پروردگارا! در این ماه پر خیر و برکت، برکاتت را شامل حال این بندگانت که خیرشان به یکدیگر نمی رسد نازل فرما!

دلهای ما و بزرگان ما که – خصوصاً در این اواخر - فرسنگ ها از یکدیگر فاصله گرفته اند را به یکدیگر نزدیک بفرما!

آتش فتنۀ اخیری که خود نادانسته برافروختیم را تو مرحمتی فرموده و خاموش فرما!

قلوب بندگانت که پر از کینه و نفرت گردیده را به نور قرآن منور و مصفا بفرما!

بارالهآ! چه پرده ها که دریده و چه دلها که شکسته و چه آبروها که به ناحق ریخته نگردید!؛ تو در این ماه مبارک، به لطف خود دستگیر بندگان خود باش!

ما را دریاب و به فضل خود از گناهان ما در گذر؛ آمین یا رب العالمین.

 

اندر احوالات برخی مدیران!

 

     «مدیران اسب»: روحیه و عملکرد برخی مدیران ما شبیه "اسب" است!؛ برای پیگیری امور خیلی می دوند ولی نمی دانند که به کجا می روند و در نهایت، نادانسته به مقصدی می رسند که سوارکارشان از آنها انتظار دارد!

    

 

 

 

 

 

 «مدیران گاو»: روحیه و عملکرد برخی مدیران ما شبیه «گاو» است!؛ خیلی قدرتمند به نظر می رسند، خیلی خوب هم به ملت شاخ می زنند؛ ولی به خاطر مشتی یونجه مجبورند بایستند تا - حتی – حتی آقازاده ای فسقلی شیرشان را بدوشد!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

     «مدیران قاطر»: روحیه و عملکرد برخی مدیران ما شبیه «قاطر» است!؛ به سختی کار می کنند و بار می برند و اغلب بیش از آنچه که باید بارشان می کنند و چون جسارت اعتراض به صاحب خود را ندارند، به ناچار جانانه ترین جفتک هایشان نثار دیگران می شود تا شاید عقده دلشان خالی شود!

 

    

 

 

 

«مدیران شترمرغ»: روحیه و منش برخی مدیران ما شبیه «شترمرغ» است!؛ غالباً پس از هر انتخابات -با پررویی تمام- پرچم خود را عوض می کنند، روزی مرغ اند و روزی دیگر شتر! به همین دلیل هم، بخت یارشان است و دنیا به کامشان!

 

 

 

 

 

 

 

«مدیران خر»: برخی مدیران ما هم که واقعاً خر تشریف دارند!؛ عندالله هیچ نمی فهمند!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

"هاشمی زدایی" از انقلاب

     پس از آن مناظره جنجالی (بخوانید منازعه جریانی) مابین دو مدعی اصلی انتخابات دهم ریاست جمهوری (دکتر محمود احمدی نژاد و مهندس میرحسین موسوی) که افشاگری های وحشتناک رئیس جمهور (وحشتناک واژه ای است که به دقت انتخاب شده است) را به همراه داشت؛ انقلاب اسلامی وارد دور جدیدی از تحولات بنیادین در تمام سطوح خود شد و می رود تا کل معادلات جاری در عرصه قدرت را تغییر دهد!

     در طی مناظره ای که شاید بتوان آن را سرآغازی برای "هاشمی زدایی" از انقلاب قلمداد نمود؛ دکتر محمود احمدی نژاد با سخنان افشاگرایانه خود آنچنان زخم عمیقی بر بدنه مدیریت عالی نظام وارد کرد که ماحصل عظیم آن را چیزی جز "انقلاب سوم" نمی توان نام نهاد!

     حرکتی که می رود نیروهای انقلاب را از صدر تا ذیل به دو گروه مدافعان و مخالفان هاشمی تقسیم کند و صد البته که در این میان نقش رهبری انقلاب بسیار تاثیرگزار خواهد بود و ورود عالی ترین مقام تصمیم گیرنده انقلاب به آن، می تواند هزینه های فراوانی برای مملکت در پی داشته باشد و اگر تا کنون نیز نزاع میان هاشمی و احمدی نژاد فقط هفت نفر کشته در پی داشته است را می توان از نتایج همین خویشتنداری از جانب ایشان دانست!

     با نگاهی عمیق به جریانات بوجود آمده ظرف دو هفته اخیر می توان نتیجه گرفت که انقلاب اسلامی ایران می رود تا بار دیگر با غربالگری خود، تداوم بقای خویش را منجر شود و بی شک این فرایند "بی هیچ" نخواهد بود! زخمی که محمود احمدی نژاد بر پیکره انقلاب وارد کرد آنقدری عمیق هست که هاشمی، فرزندانش و بخش اعظم "هاشمیست ها" از لای آن بیرون بریزند!

     بی شک دستگیری فرزندان هاشمی منجر به واکنش هایی از سوی ایشان خواهد شد و حال باید منتظر ماند و دید که آیا سیاسیون مملکت، آنقدری که پیشینیان به فرمان امام تمکین می کردند؛ در صورت بروز حوادثی آنچنانی، گردن به رای و نظر رهبری انقلاب خواهند گذاشت!

     نگارنده معتقد است که با توجه به اوضاع موجود، دیر نیست زمانی که رهبری عالیه نظام مهر سکوت از لبان خود بر دارد و آن زمان است که شاید برخی مرزبندی ها به سنگربندی ها مبدل شود!

     امید است هرچه پیش روست، نهایتاً به خیر و صلاح ملت باشد. انشاالله

تحلیلی برای چهار تفنگدار!

     الف - در حماسه ی"دوم خرداد هفتاد و شش" یعنی زمانی که سید محمد خاتمی شکستی وحشتناک و ناگهانی را بر حریفِ "سواره نظام" خود تحمیل نمود، هرچند یک "کاتالیزر قوی" که همان تخریب های صورت گرفته از سوی مخالفینش بود، در بسیاری موارد موجب بیدار شدن خفتگان و به هوش آمدن بی خیالان و جلب نظر دو چندان اقشار رمیده از جوّ حاکم نظام گردید؛ اما نمی توان کتمان کرد که آنچنان جذابیتی در کلام و شعار و حرکات و حتی تیپ کاندیدای اصلاحات وجود داشت که ملتی را به ناگاه و آن هم "آنچنان" جذب خود نمود!؛ با آن عبای شکلاتی و ریش بلاک وایتش!

     اکنون و به رغم اینکه اغلب گمان می کردند شخصیتی که بیست سال در آب و نمک خوابیده بوده – یاخوابانیده بوده! – بتواند با حضور ناگهانی خود در عرصه ی دهمین دوره ی انتخاباتِ ریاست جمهوری، حماسه ی عجیب دیگری بیافریند؛ ولیکن نگارنده بنا بر آنچه که تا کنون گذشته – و هم کلام با بسیاری از تحلیل های ارائه شده -  معتقد است، میرحسین موسوی فاقد یک شخصیت جذاب و پویاست و بی شک چنین گزینه ای، توانایی ایجاد موجی بلندتر از موج محمود احمدی نژاد را نداشته و آنچه که به عنوان شعارهای انتخاباتی نیز توسط ایشان مطرح می شود، علاوه بر بوی کهنگی، ظرفیت های لازم برای جذب آراء طیف "بادبادکی" جامعه را ندارد!

     گویی که مهندسِ معمار "میرحسین موسوی" درست آنچه را که خاتمی و احمدی نژاد برای کنار زدن رقبای گردن کلفت خود به آن اتکا داشتند را به صورتی ذاتی در اختیار ندارد! و نداشتن چهره ای "شبه کاریزماتیک" و فقدان کشش لازم در شعارهای تبلیغاتی، معزلی است اساسی که تا کنون برای حل آن فرصت های زیادی از دست رفته است!

     ب – درست است که "محسن رضایی میرقائد" از پیش قراولان انقلاب اسلامی، یار امام  و شهدا و فرمانده لشکریان سپاه اسلام در دوران دفاع مقدس بوده و بدین وسیله تقریباً کل ملت او را می شناسند و باز هم این درست است که ایشان دکترای "غیرافتخاری" اقتصاد را دارند و نیز توانسته اند نظر جمعی از اقتصاددانان کاربلد و فرهیختگان این عرصه را به خود جلب کنند؛ ولی به نظر نمی رسد که موارد فوق الذکر دلایلی کافی برای رای آوردن یک کاندیدای ریاست جمهوری در "انتخابـــات فراکتـــال" ایران باشد!

     حداقل قضیه این است؛ کاندیدایی که به اعتراف خود، چهار سال پیش به دلیل عدم اقبال عمومی برای اجرای برنامه هایش مجبور به تسلیم استعفای خود شده است؛ چنانچه قصد بازگشت مجدد به این میدان را دارد جهت تنویر افکار عمومی و جلوگیری از پیشامدهای ناگوار دوره ی قبل، بایستی از خیلی پیشتر به معرفی خود و برنامه هایش اقدام می نمود!

     البته این مهم را نیز نباید نادیده گرفت که جایگزینی چهره ی "دکتر محسن رضاییِ اقتصاددان" به جای "سرلشکر محسن رضایی" در اذهان ملت به این سادگی ها هم اتفاق نمی افتد و ایشان باید به این نکته ظریف نیز دقت لازم را داشته باشند که چهره ی دوست داشتنی ای را که مردم ایران از - مثلاً - مهندس میرحسین موسوی در دوران هشت ساله ی دفاع مقدس ترسیم می کنند، به هیچ وجه شباهتی به تصویر ترسیمی همان ملت از محسن رضایی ندارد!

     علی رغم اینکه حلقه ی حامیان محسن رضایی از             "خوش چهره گان" اقتصادی و سرشناسان این مقال است؛ اما نگارنده معتقد است که رضایی همچنان فاقد پایگاه مردمی برای – حتی – نزدیک کردن نام خود به نفرات اول انتخابات ریاست جمهوری است؛ چه رسد به پیروزی در انتخابات!

      ج – حمایت و حضور افرادی همچون غلامحسین کرباسچی، عباس عبدی، محمد قوچانی و اشخاصی از این دست در ستاد انتخاباتی آقای مهدی کروبی داستانی شده برای خود!؛ که به نظر بنده این حضرات یا خیلی زود تصمیم گرفته اند و حالا هم دلشان برای ستاد میرحسین تیپ و تاپ می کند و یا بایستی به انتظار نشست و دید که آخرش چه کاسه ای زیر نیم کاسه هست که این آدم ها در تنور تبلیغاتی "شیخ اصلاحات" می دمند!

     این حقیر از هر روشی برای حل این معادله ی چندمجهولی که پیش رفته به هیچ نتیجه ای جز شک و دوگانگی نرسیده و خلاصه ی جریان اینکه، حمایت از کروبی - که هیچ حرف جالب و تازه ای هم برای گفتن ندارد! – توسط افرادی "اینچنینی" خیلی بودار است و امیدوارم هرچه که هست، کروبی رو سفید این ماجرا باشد!

    

 

 

     دال – به نظر می رسد که دکتر محمود احمدی نژاد بایستی از هم اکنون به فکر ترمیم کابینه ی خود باشد و با اندیشیدن تدابیری مناسب و انتخاب هایی شایسته تر از پیش، اجازه تکرار " سوتی های" گذشته را به خود و هیئت دولت ندهد؛ زیرا که آستانه ی تحمل ملت و فرهیختگان جامعه برای "فول هایی" همچون "کردان و مشایی" بسیار پائین آمده است! امید است تجربه چهار ساله ی اول ایشان در چهار سال دوم، "رایحه ی خوش خدمت" را به مشام مستضعفان و مظلومان رسانیده و به انتظارها برای نفتی شدن سفره ی هفت دهک پائین جامعه پایان دهد!

 

 

 

 

 --------------------------------------------------------------------------------------------

انتخابات فراکتال!

     "ادوارد لارنز" استاد هواشناسی دانشگاه M.I.T ایالات متحده، نظریه ی آشفتگی را در دهه ی هفتاد میلادی مطرح کرد. وی در سال 1972 با انتشار مقاله ای که به نام "اثر پروانه" شهرت یافت (نام اصلی مقاله وی "آیا حرکت بال پروانه در برزیل باعث بوجود آمدن گردبادهای عظیم در تگزاس می شود؟!") قصد اثبات نظریه ای را داشت که در آن اتفاقات کوچک در یک گوشه، موجب رخ دادن اتفاقات بسیار بزرگ در گوشه دیگر دنیا خواهد شد!

     ریاضی آشفتگی توسط "بنول مندل بروت" ریاضی دان لهستانی مطرح گردید و واژه "فراکتــال"  - به معنی سنگی که به شکل نامنظم شکسته و خرد شده است – در سال 1975 برای اولین بار توسط وی مطرح گردید.

     فراکتال ها اشکالی هستند که بر خلاف اشکال هندسه ی اقلیدسی، به هیچ وجه منظم نیستند. این شکل ها اولاً که سرتاسر نامنظم اند و ثانیاً میزان بی نظمی آنها در همه ی مقیاس ها یکسان است.

     آشفتگی، نحوه ی مشاهده ی جهان توسط دانشمندان را تغییر داده است. قوانین آشفتگی در امور هواشناسی، بازار بورس، حرکت کرات آسمانی، گسترش شهرها، فیزیک کوانتوم، ژنتیک، ریاضی و هندسه قابل مشاهده است. همانند علوم هواشناسی، پیش بینی بازار بورس محدود است و اتفاقی هرچند جزئی، می تواند به صورتی بالقوه نمودار قیمت سهام و میزان معاملات را دگرگون کند.

     ... و اما "انتخابـــات فراکتـــال"!

     این حقیر پس از مشاهده و بررسی های بسیار که در زمینه ی فرایند برگزاری انتخابات های مختلف ایران (مجلس، شورا، ریاست جمهوری و ...) انجام داده، به این نتیجه رسیده است که نظام حاکم بر این پروسه و نتایج حاصل از آنها از هیچ قائده و نظمی پیروی نکرده و به همین دلیل غالباً منتج به نتایج غیرقابل پیش بینی می گردد!

     بنا بر آنچه تقدیم شد، نگارنده قویاً معتقد گردیده که قانون حاکم بر انتخابات ایران، قانون آشفتگی است؛ بنابراین ترکیب واژه ی "انتخابــات فراکتـــال" را بهترین نام برای چنین فرایندی می داند!

نه حقوق ، نه بشر!

این جثه،

این چشم ها،

 نه! این دست ها کوچک تر از آنند که خطرناک باشند!

آه خدای من!

این تروریست چقدر شبیه کودکان شش ماهه است!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و این زن،

چقدر ماهرانه ادای زجه و ناله را در می آورد!

باور نکردنی است،

این تروریست چقدر شبیه مادران بچه مرده است!

- نمی دانم هوا چرا اینقدر سرد شده؟ -

خدا مرگم بدهد!!

باز هم روسیه شیر گاز را بست؟!

آقای مدودف! یعنی کودکان ما شیرخشک هایشان را با آب سرد بخورند؟!

الهی که شورای امنیت مادرت را وتو کند،

چقدر تو ضد حقوق بشری!!!

آب با فاضلاب (طنز)

     سازمان آب و فاضلاب شوشتر طی عملیاتی عظیم و کم نظیر گودالی عمیق و عریض که جهت تعمیر شاه لوله ی انتقال آب حفر نموده بود را ظرف مدت کمتر از دو هفته پر کرد و کلیه ی خاک و گل و متعلقات مربوطه را به جای اولشان برگرداند!

     این عملیات که انتشار خبر آن واکنش های بین المللی متفاوت و فراوانی را به همراه داشته، بدون دخالت متخصصین و دانشمندان و مدیران خارجی و صرفاً با تکیه بر توانمندی ها و خلاقیت و البته فداکاری های شبانه روزی متخصصان شوشتر انجام گرفته است.

     شنیده ها حاکی از آن است که تنها یک ساعت پس از اعلام این خبر توسط سخنگوی سازمان آب و فاضلاب شوشتر، رئیس هیئت مدیره ی کتاب ثبت رکوردهای گینس طی مصاحبه ای مطبوعاتی با روزنامه لوموند ابراز داشته که با افتخار تمام این رکورد خارق العاده را در کتاب رکوردهای گینس ثبت خواهند نمود!

     گمانه زنی های منتشره که از مجامع علمی - پژوهشی جهان به گوش می رسد حاکی از آن است که متخصصان ایرانی جهت تحقق و اجرای این پروژه از تکنولوژی و تجهیزات فوق مدرن بهره گیری نموده اند که احتمالاً از ترکیب دو تکنولوژی نانو و جوش هسته ای بوده است و بی اطلاعی سازمان های بین المللی از رشد و جهش صنعت هسته ای ایران و جهت گیری آن را موجب تاسف و شگفتی می دانند. صاحب نظران ابراز می دارند که البته برخی بی تجربیگی ها در جریان اجرای این پروژه به آلودگی آب شرب ساکنان این شهر منجر شده است.

     اما محمد البرادعی دبیرکل آژانس بین المللی انرژی اتمی ضمن برگزاری نشستی فوری با خبرنگاران، وجود هرگونه انحراف در برنامه ی هسته ای ایران - خاصه در شوشتر – را تکذیب نموده و گفته است: براساس گزارشات واصله از سوی کارشناسان آژانس، تا کنون هیچ گونه انحرافی در برنامه ی هسته ای ایران رخ نداده است و سنگین شدن آب تصفیه ی شهر شوشتر نیز هیچ گونه ارتباطی با نفوذ آب سنگین به مخازن تصفیه خانه ی سازمان آب و فاضلاب این شهر نداشته و بروز چنین اتفاقی نیز تکذیب می گردد!

     جرج دبلیو بوش که آخرین روزهای خود را در کاخ سفید سپری می کند، ضمن اعتراف به شکست کلیه ی اقدامات پیشگیرانه ی ایالات متحده در طول هشت سال ریاست او بر امپراطوری تحت امرش، استفاده سازمان آب و فاضلاب شوشتر در ایران از تکنولوژی های سرعتی و فوق مدرن دنیا را جهت پر کردن گودالی به حجم 12 مترمکعب در طول مدت زمان کمتر از دو هفته را مایه ی سردرگمی و شگفتی هر چه بیشتر دانشمندان و کارشناسان امنیتی و مشاوران عالی خود دانسته و با تکرار اتهامات پیشین خود درباره ی ایران، دخیل دانستن کارشناسان روسیه و کره شمالی را در این قضیه بسیار محتمل دانست!

     وی همچنین دستور تشکیل کارگروهی تخصصی به ریاست رئیس سازمان آب و فاضلاب شهر نیویورک جهت پیگیری سریع این موضوع  را صادر نموده است!

     البته پس از انتشار سخنان جرج بوش؛ خبرگزاری ها، بیانیه ی شدیدالحنی که از سوی روابط عمومی سازمان آب و فاضلاب شوشتر صادر گردیده را مخابره نمودند که هرگونه دخالت بیگانگان در این حماسه را تکذیب نموده و ضمن اعلام انزجار از دروغ پردازی های رئیس جمهور امریکا، حجم خاکریزی صورت گرفته را 5/12 مترمکعب اعلام کردند!

     روسیه و کره شمالی نیز که در اظهارات رئیس جمهور ایالات متحده مورد اتهام قرار گرفته بودند طی بیانیه ی مشترکی که توسط مدودف در جلسه ای مطبوعاتی برای اصحاب رسانه خوانده شد، دخالت و یا هرگونه اطلاع دانشمندان، متخصصان و یا دیپلمات های کشورشان در خصوص اجرای این پروژه عمرانی عظیم را تکذیب نمودند.

     اسامه بن لادن که چند وقتی بود تصویر جدیدی از او در رسانه ها منتشر نشده بود، تحت تاثیر شدید حرکت خدّومانه، مدبرانه، مبتکرانه و خارق العاده ی سازمان آب و فاضلاب شوشتر قرار گرفته و  شب گذشته، در اقدامی بی سابقه مصاحبه ای با شبکه الجزیره انجام داد که مستقیماً از این شبکه پخش شد! رهبر القاعده در این برنامه ضمن اعلام برائت از اقدامات دولت شیعی ایران، انجام چنین عملیات های عظیمی را که در جهت رشد رفاه و تن آسایی هر چه بیشتر جامعه ی مسلمین و خصوصاً علویان صورت می گیرد را در تعارض آشکار با تعالیم اسلام دانسته و کفر اظهر معرفی نمود! وی مسبب اصلی این پروژه را مرتد اعلام نمود و دستور ترور او را رسماً از طریق آنتن شبکه ی الجزیره به اعضای گروهک خود ابلاغ کرد!

     شیمون پرز رئیس رژیم صهیونیستی نیز در مصاحبه ای با روزنامه فیگارو، ضمن تکرار تهدیدات پیشین خود ضمن اعلام تشکیک و تردید در خصوص وقوع چنین عملیات اجرایی در مدت زمان کوتاه اعلام شده آن هم توسط سازمان آب و فاضلاب شوشتر، هرگونه اعلام موضعی در خصوص قضایای آب سنگین را به بعد از انتشار آزمایش از آب تصفیه خانه های شوشتر موکول کرد!

     تنها دقایقی پس از انتشار این مصاحبه، روابط عمومی سازمان آب و فاضلاب شوشتر بیانیه شماره دو خود را صادر نمود که در بخش هایی از آن آمده است: سردمداران اسرائیل غاصب بدانند که اقدام بعدی ما به کوری چشم شما و همپیمانانتان، آسفالت کردن رویه ی این چاله ظرف مدت زمان کمتر از یک ماه است!

ترکش های یک تراژدی (طنز)

     در خصوص مدرک جعلی دکترای آقای کردان، وکیل مدافع ایشان لیستی از مسببین اصلی این فریبکاری ننگین را جهت تنویر افکارعمومی در اختیار رسانه ها قرارداد تا مظلومیت و بیگناهی موکل خویش را به اثبات رسانده و از ایشان رفع اتهام نماید.

     وی دست اندر کاران این توطئه شوم استکبار جهانی که طی یک عملیات طولانی مدت توانستند مدرکی جعلی را به موکلش غالب کنند را  اینگونه معرفی می نماید:

1-   وسیله ی برقراری تماس مابین آقای علی کردان و نماینده جعلی دانشگاه آکسفورد، تلفن همراه ایشان بوده؛ فلذا اگر نبود این خطوط ارتباطی سیار و این تلفن های لعنتی را، به احتمال قوی آقای کردان فریب آن شیاد را نمی خوردند و اساساً ارتباطی برقرار نمی شد، تا چه رسد به اینکه فریبی اتفاق بیفتد! بنابراین اولین مقصر این جریان شوم، مدیرعامل شرکت ارتباطات سیار می باشد که بی هیچ نظارت و تحقیقی، تمام تماس ها را به مقصد مورد علاقه شان متصل می کند!

2-    همانگونه که همگان مستحضرند؛ سرمستی و سرخوشی بی موقع باعث بروز خسارات جبران ناپذیری به فرد خواهد شد. وقتی که اول صبح (کله ی سحر) انسان شریفی همچون آقای کردان در صبح روز حادثه (ملاقات با فرد جاعل) با کمی سردرد سر کار آمده و ناگهان یک لیوان چای پررنگِ دیشلمه (آن هم از نوع سیلانی) را بر روی میزکار خود مشاهده کرده و اتاق کارش را هم خالی از مزاحم می یابد و - به خاطر همان سردردی هم که عرض شد – مقدمات نوشیدن آن چای را در خود مهیا می بیند، توقع دارید که آن لیوان را تا ته سر نکشد؟! (آدمیزاد است دیگر؛ بعضی وقت ها شیطانِ رجیم گولش می زند!) خب! حال سوال بنده از عقل های سلیم آن است که چگونه انتظار دارید کسی که تا به حال نئشه جات مصرف ننموده، لحظاتی پس از اولین تجربه ی خود، مدرک واقعی را از مدرک جعلی تمیز دهد! فلذا اگر نبود آن عامل گیج کننده (چای پررنگ دیشلمه) شخصیت زیرکی همچون علی کردان، فریب آن مرد شیاد را هرگز نمی خورد! پس در این مرحله دو مقصر دیگر رسوا می شوند؛ اولی: مدیرعامل شرکت تجاری وارد کننده چای احمد! و دومی: مش حسن، آبدارچی دفتر آقای کردان!

3-    هرگاه در شهری به بزرگی تهران قرار ملاقاتی میان دو نفر منعقد می شود وسیله ی نقلیه ای که بتواند طرفین ملاقات را در زمان مقرر به مکان از پیش تعیین شده شان برساند نقش اساسی را ایفا می نماید و در این میان، مترو به عنوان سریع ترین، کم خطرترین و مطمئن ترین وسیله حرف اول را می زند؛ فلذا اگر نبود این متروی لعنتی بی در و پیکر که بدون تشخیص اینکه فردی که می خواهد جابجا کند قصد چه کاری را دارد (آیا نیت آن فردی که سوارش می کند خیر است یا شر) اقدام به جابجای کس و ناکس می کند!، ملاقات هایی همچون ملاقات «کردان و جاعل» اتفاق نمی افتاد!؛ پس چطور انتظار دارید یک جاعل از خدا بی خبر درست سر وقت در محل قرار خود حاضر نشود و مدرک دکترای جعلی را تحویل آقای کردان ندهد! (مظلومیت را ملاحظه کنید که تا چه حدی است!) بنابراین یکی دیگر از عوامل اصلی این خیانت عظیمِ از پیش تعیین شده، بی شک مدیر عامل شرکت متروی تهران بزرگ است که چشم و گوش بسته، آدم جابجا می کند!

عمق مظلومیت آقای علی کردان زمانی روشن تر خواهد شد که افکار عمومی بدانند افراد و جریانات مختلف دیگری نیز همچون بهروز خطّی، هوشنگ راه بند، محمدرضا شجریان و یوسف قشنگ نیز در این توطئه دست داشته اند که ذیلاً به اقدامات خیانت کارانه آنها اشاره می شود:

-     بهروز خطّی: راننده تاکسی که با عبور از چندین چراغ قرمز و خیابان یک طرفه در سریع ترین زمان ممکن و با فجیع ترین وضعیت رانندگی، نماینده ی جعلی دانشگاه آکسفورد را از ایستگاه مترو به دفتر آقای کردان رساند! جای بسی تاسف دارد که آدمی بخاطر بیست هزار تومان، بله! فقط بیست هزار تومانِ ناقابل (کرایه دربستی) اقدام به چنین خیانتی علیه امنیت ملی کشور خود نماید! ایشان بایستی به حلّیت مالی که پس از دریافت این بیست هزارتومان جمع کرده اند شک کنند و در دادگاه صالحه پاسخگو باشند!

-     هوشنگ راه بند: سهل انگاری نگهبان درب ورودی ساختمانی که دفتر آقای کردان در آن واقع شده بود را نیز می توان از عوامل مهم دیگر در این ماجرا قلمداد نمود که با حماقت تمام اجازه ورود مرد مدرک ساز را به ساختمان داده است! افکار عمومی باید از ایشان بپرسد که «آخه مرتیکه مگه کوری که طرف یه مدرکِ دکترای جعلی داخل سامسونتش گذاشته و میخاد بره کردان رو فریب بده؛ پس چرا به وظیفه ای که بخاطرش ماهی خدا تومن حقوق میگیری عمل نمی کنی؟!» آقای هوشنگ راه بند بایستی به حلّیت مالی که پس از اخذ مدرک دکترای جعلی توسط آقای کردان کسب کرده اند شک کنند و در دادگاه صالحه پاسخگو باشند!

-     محمدرضا شجریان: روانشناسان احتمال می دهند زمانی که اولین ملاقات مابین علی کردان و نماینده دروغین دانشگاه آکسفورد اتفاق افتاده، حالت روحی روانی و رومانتیکی بر محفل حکفرما بوده؛ و باز هم همان روانشناسان می گویند که به احتمال قریب به یقین و با توجه به روحیات آقای کردان، تنها عامل موثری که می توانسته در کوتاه ترین زمان ممکن موجبات چنین حالتی را – پس از خوردن آن چای پررنگ – در علی کردان بوجود آورد، آوای دلنشین استاد محمدرضا شجریان بوده است! تحقیقات نشان می دهد که فرد جاعل اطلاع دقیقی از روحیات آقای کردان داشته و با توجه به عدم وجود هرگونه دستگاه پخش موسیقی در دفتر کردان، آن شیاد فریبکار به احتمال قوی از گوشی همراه خود جهت پخش صدای استاد در محل ملاقات استفاده نموده است؛ در غیر این صورت امکان نداشت که فرد تیزهوشی همچون علی کردان دم به تله بدهد! (خداوندا! تو شاهد باش که دشمنان برای خراب کردن این مدیر خدّوم و صدیق، دست به دامان چه عناصری شده اند!)

-     یوسف قشنگ: مدیر یک فروشگاه لوازم آرایشی بهداشتی که مغازه اش نبش خیابان منتهی به ساختمان دفتر کردان قرار دارد پس از معرفی خود به پلیس تهران بزرگ اعتراف کرده که فردی با مشخصاتی که آقای کردان به پلیس داده است همان روز به مغازه اش آمده و از او یک ادکلن خاص! خریداری کرده است. در تحقیقات تکمیلی که از سوی دستگاه های مسئول صورت پذیرفت نیز مشخص گردید که ادکلن فروش مذکور فردی به نام یوسف قشنگ و از عوامل اصلی توزیع محصولات آرایشی و بهداشتی غیر مجاز در سطح تهران بوده است!

- ...!

امید است توضیحات داده شده، مهر اتهام از پیشانی موکل این حقیر بر داشته و بر مظلومیت و پاکدامنی وی صحه بگذارد!

مارکوپولو 3

"ماركوپولو جهانگرد مشهور ونيزي بود که در سال 1254 ميلادي متولد شد. پدرش نيكولوپولو بازرگانی سرشناس بود كه براي تجارت به سرزمين هاي دور دست سفر مي كرد و ماركو را نیز در این سفرها به همراه خود می برد."

... من نيز کنار مش نرگس نشستم و گره بقچه - که مزه های مختلفی هم می داد - را به دندان گرفته و مشغول باز کردن آن شدم که ناگهان با يک لگد محکم که از پشت به پشتم نواخته شده بود نزديک به پنج گام به جلو شيرجه زدم! گيج و منگ از جايم بلند شده و با کمال تعجب سربازِ نیزه به دستی را دیدم که خشمگينانه به من خيره شده بود!  پدرم، مترجم و مش نرگس نيز فقط توانسته بودند بهت زده این صحنه را شاهد باشند. نوازنده ی اوردنگی که یکی از نگهبان های پل بود با صدای کلفت شده ای فرياد زد: مگر اين شهر بی صاحب است که مريض تان را در وسط پياده رو پهن کرده ايد! بعد هم رو به من کرد و گفت: هوی، ...! تو با اين پیرزن چه نسبتی داری که بقچه اش را گاز می زنی (از بيان عملکرد مترجم می گذرم)!  همگی برای لحظاتی قفل کرده بودیم تا اینکه پس از چندی من توانستم سکوت را بشکنم؛ گفتم: يعنی در اين هردمبيل آبادِ شما، فقط گاز زدن به بقچه ی پيرزنی ناتوان و خواباندن بيماری بدحال بر روی زمين جرم محسوب می شود؟! با شنیدن این حرف افروخته تر شد و در حالی که می آمد تا لگدی محکم تر از قبل به من بزند گفت: دخالت احمقانه ی امثال توست که نظم و امنیت را در این شهر به خطر می اندازد؛ بعد هم در حالی که بر روی زمین افتاده بودم، دومی را هم نواخت و از لابه لای دندان هایش گفت: گستاخِ قانون شکن!

     جریانی که به صورت ناگهانی شروع شده بود، به صورتی ناگهانی تر در حال وخامت بود؛ اما - از خوش روزگار - برخورد کله ی دو جوان اسب سوار که در جهت مخالف هم بر روی پل می تاختند به فریادمان رسید! سربازِ نیزه به دست، چشم قره ای به من رفت و آنطور که گویا دلش می خواست لگدهای بیشتری را به من می زد، به سمت جمعیتی دوید که اطراف دو جوان حلقه زده و دست و پا زدن أنها را تماشا می کردند؛ وبدین سان - به قول مش نرگس - امدادی غیبی به فریادمان رسید. از فرصتی که دست داده بود استفاده بردیم و فوراً اربه ای را کرایه کرده و همگی خود را درون آن انداخته و به سرعت از محل دور شدیم تا خود را به کاروانسرا برسانیم!

     ارابه ران شلاقی به اسبش زد و او را در هی کرد و سپس پشت سر جماعت طویل الصفی که منتظر بودند تا تکلیف دو جوان اسب سوار معلوم شود ایستاد! پدرم نگاهی به جلو انداخت و بر روی شانه های ارابه ران زد و گفت: مگر نمی بینی که همه چیز به هم گره خورده؟!  لطفاً از پلی دیگر ما را به مرکز شهر برسان؛ بیمارمان بدحال است! وقتی مترجم حرفهای پدرم را برای آن مرد هردمبیل آبادی ترجمه کرد، با پوزخند جواب داد: " عمو! بَل شُونی اُو"! پدرم پرسید: چه گفت؟ مترجم پاسخ داد: می گوید اگر می خواهید زودتر به مقصد برسید باید خودتان را به آب بیاندازید؛ گویا هردمبیل آباد همین یک پل را دارد!

     پدر با تعجب و تلخند به مرد ارابه ران نگاهی کرد و گفت: شهری دو تکه با یک پل! در تمام طول حیاتم چنین ماجرای مسخره ای را ندیده و نشنیده بودم!  وقتی که ترجمه ی حرف های پدرم را شنید با همان لهجه ی محلی زیبایی که داشت گفت: "برام تری گرفتارمون نکنی؛ هنی شرُِ اوّلت نَخُوسیده، هآ"؟!

     گویا انتظار ما برای باز شدن تنها پل هردمبیل آباد بی فایده به نظر می رسید(نمی دانم! شاید هم ما به نسبت مردمان این شهر آدم های کم طاقتی بودیم!) توماس همچنان از درد به خود می پیچید و تنها آرامش دهنده ی او دستان مش نرگس بود که به شکمش مالیده می شد. چندی که گذشت، پدرم صبرش به سرآمد و از ارابه پیاده شد و توماس را بغل زد و دوباره بر روی دوشش انداخت و گفت: پیاده شوید؛ مجبوریم به آب بزنیم! این را گفت و به سمت پائین پل به راه افتاد.

     به زیر پل که رسیدیم هرچه به دنبال قایقی گشتیم که سوار بر آن شده و از این رودخانه ی عریض بگذریم چیزی نیافتیم؛ ناگهان صدای گاومیشی که در چند قدمی ما مشغول آبتنی بود توجه مرا به خود جلب کرد. به ذهنم رسید که  چطور است سوار گاومیش شده و به آن سوی رودخانه برویم. گفتم: پدر! گفت: بگو مارکو! گفتم: گاومیش ها پدر، گاومیش ها! ما می توانیم سوار بر آنها شده و خودمان را خلاص کنیم! او که قیافه اش خسته و درمانده شده بود با شنیدن این حرف به سمت من برگشت و پس از اینکه چند لحطه به چشمان من خیره شد با لبخندی گفت: آفرین مارکو! گاومیش پیشنهاد خوبی است! شهری که نه پل دارد و نه قایق، مطمئن ترین وسیله برای عبور از رودخانه ی آن گاومیش است!

     پدر جستی زد و دست مترجم را گرفته و به سوی گله دار رفتند و او را با مبلغی راضی کرده تا چند راس از حیوانات بالغش را به ما قرض بدهد. توافق که صورت گرفت، هر کداممان بر گاومیشی نشسته و به سمت دیگر رودخانه به راه افتادیم. چهار دست و پای توماس بیچاره را هم به گاومیش بزرگی بسته و او را هم به آب انداختند!

 زیبایی و عظمت پل هردمبیل آباد از درون رود ستودنی تر بود؛ مردمِ پرطاقتی هم که هنوز در انتظار باز شدن پل بودند نیز چهره هایشان دیدنی تر!

    بالاخره با هر بدبختی و فلاکتی که بود خودمان را به کاروانسرا رساندیم. تشخيص مش نرگس اين بود كه ناف توماس افتاده است؛ فلذا با حرکاتی خارق العاده - آنطور كه خودش ادعا کرد- ناف توماس را جا انداخت و حال او را جا آورد! پدرم نيز به نشانه تشکر کيسه ی ميوه ای را که از بازار تهيه کرده بوديم را باز کرد تا مقداری از آنها را به مش نرگس بدهد اما به جز همان چند دانه ميوه ای که در بالای کيسه بود الباقی آنقدر نارس و گندیده بودند که همه ی آنها را جلوی حيوانات ريخت و از مش نرگس نیز با چند سکه تشکر نمود!

     از تب و تاب روزانه افتاده بودم و در حياط کاروانسرا غروب آفتاب را متفکرانه به تماشا نشسته و در حالی که از پشت درد بر روی سينه دراز کشيده بودم از لای در کاروانسرا مشعل بان دوم را ديدم که مدام در حال چخماق زدن به مشعلی بود که روغندانش سوراخ بزرگی داشت و ...! اتفاقات و آنچه در طول روز از هردمبيل آباد ديده بودم آنقدر خطرناک  و عجيب بودند که ديگر حالی براي تحمل ریسک اعتراض نداشتم!

پروردگارا!

خداوندا! نمي‌دانم چگونه مي‌خواهي مرا در اين ماه پاك گرداني، كه كوله بارم پر از گناه و معصيت است؛ و چگونه در آغوشم بكشي، در حالي كه با بزرگ ترین گناهان هم آغوش بوده ام!

        پروردگارا! چشمانم پر از گناه، دستانم پر از سياهي، گام هايم پر از كج‌روي و و دلم پرده‌اي از تيرگي است؛ آنقدر پرمعصيتم كه اگر من به‌جاي تو بودم بی شک خود را نمي پذيرفتم.

    ـ خداوندا! بخش مرا اگر در حل مشكلم از فضل تو مأيوس شدم.

    ـ از اين‌كه براي هركاري با همه مشورت كردم؛ جز با تو.

    ـ از اين‌كه در حل مشكلم، اعتقادم به بنده‌اي از بندگان ناتوانت بيشتر از اعتقادم نسبت به تو بود.

    ـ از اين‌كه بر سر نمازم حواسم به همه چيز بود؛ الّا نمازم.

خداوندا! مرا ببخش اگر ديگران را به كسي خندانیدم، غافل از آن‌كه خود از همه خنده‌دارترم.

    ـ مرا ببخش اگر با كساني كه با من بد كردند بد كردم.

    ـ مرا ببخش اگر با شكمي سير به رختخواب رفتم؛ در حالي‌كه بچه‌ي خردسال همسايه‌مان از درد گرسنگي به‌خود مي‌پيچيد.

    ـ از اين‌كه آموخته‌هايم را به‌ديگران نياموختم؛ و با دانسته‌هايم بر ديگران فخر فروختم.

    ـ از اين‌كه زبانم گفت بفرمائيد؛ ولي دلم گفت نفرمائيد.

    ـ از اين‌كه كتابي خواندم؛ تا ديگران بگويند كتابي خواند.

    و اگر شكست ديگران شاد و پيروزي‌شان غمگينم كرد؛ تو از سر نادانيم بدان و از گناهم در گذر.

    ـ مرا ببخش اگر پيش روي مادر شهيدي بر دست مادرم بوسه زدم؛ و جاي خالي تنها پسرش را داغ گذاشتم.  

    ـ اگر براي عزيز كردن خود، قلب عزيزي را شكستم.

    ـ اگر چشمانم ياد گرفته که چگونه به ديگران دروغ بگويد.

    ـ اگر مطلبي نوشتم؛ و در زير آن اسمم را به‌خاطر اسمم نوشتم.

    ـ اگر دلم مي‌خواست زيباتر از اين مي‌بودم.

    و از اين‌كه تنها در شب‌هاي رمضان به‌يادم مي‌افتد كه محله ی ما هم مسجدی دارد و برای استغفار از اشتباهاتم بهترین جائیست که بگویم مرا ببخش؛

                                                     بارپروردگارا! مرا ببخش!      

            

                             

«صفحات مفقودی از دفتر خاطرات مارکوپولو»1 و 2

... و عاقبت پس از طی مسافتی طولانی و خسته کننده،چراغ های شهری از دور پيدا شد.

     نيمه شب بود که به دروازه ی شهر رسيديم و کاروان در جای خود ايستاد. پيش از اينکه وارد شهر شويم پدرم دستور داد تا همه ی کسانی که زنگوله به گردن اسب ها و شترهايشان بسته بودند، پارچه ای به دور آنها بپيچند تا جلوی سروصدای شان گرفته شود و مبلغی را نيز برای خراج آماده کنند تا به دژبانان شهر داده و کاروان معطل نشود.

     چهار مشعل بزرگ به ديواره هایِ طاق ورودی نصب شده بود که البته فقط يکی از آنها روشن بود. اول گمان کردم که بخاطر صرفه جويی در مصرف روغن است که سه چراغ خاموش و يکی را روشن گذاشته اند و به درايت مشعل بانان و روئسايشان آفرين گفتم؛ اما نزديک تر که شديم ديدم کاسه ی روغندان هر سه مشعلی که خاموش اند سوراخ شده و زير پايشان را مملو از روغن کرده است!

     دو لنگه ی درب ورودی شهر تا آخر باز بود و چهار صندلی در دو طرف ديده می شد که البته روی آنها کسی نشسته نبود و نشانی از اخطار نگهبان و حضور آنها نيز مشاهده نمی شد! اوضاع کمی مشکوک به نظر می رسيد؛ اولين باری بود که شهری با چنين دروازه بانان و مشعل بانان بی خيالی می ديدم؛ همه چيز آنقدر در آرامش شبانه فرو رفته بود که گويا تمام شهر با نگهبانانش به خواب رفته اند!

     چند لحظه ای در آستانه ی شهر منتظر ايستاديم، اما خبری نشد! راهنمائی که به عنوان مترجم ما نيز بود از اسبش پياده شد و چند قدمی جلو رفت و سرش را با احتياط از دريچه ا ی وارد اتاقک نگهبانی کرد و وقتی کسی را نديد با صدای بلند فرياد زد: ما کاروانی تجاری هستيم و می خواهيم وارد شهر شويم؛ کسی اينجا نيست؟! پاسخی شنيده نشد! او برای دومين بار با فريادی بلندتر پرسيد: کسي اينجا نيست که خراج را از ما بگيرد؟! ناگهان از پشت بام اولين خانه ی شهر، پيرزنی با صدای خواب آلود و در حالی که پتويي بر سر کشيده بود جواب داد: «خبر مرگت بِيُو داخل، کُلِّ ملتِ بيار کُردی!»

     پدرم پرسيد: چه گفت؟ مترجم با کمی گيج زدن پاسخ داد: می گويد وارد شويد! توماس - که يکی از دوستان نزديک و همسفر هميشگی ما بود - گفت: جناب مترجم شايد از آداب مِهمان نوازی اين شهر باشد که مسافران خسته و شب پيما را نيازارند؛ مگر نمی بينيد که درها را باز گذاشته و دژبانی شهر خالی از نگهبان است! مترجم نگاهی به پدرم انداخت و سپس هر دوی آنها با اکراه حرف های توماس را پذيرفتند و کاروان پس از چندی معطلی با اشاره ی کاروان سالار وارد شهر شد.

     کاروان که به راه افتاد اسبم را لگدی زدم و به پدرم رسيدم و از او پرسيدم: پدر! نام اين شهر چيست؟ او پاسخ داد: هردمبيل آباد!

کاروان آرام آرام و در حالی که زنگوله ها صدای خفگی می دادند به سمت اولين کاروانسرای شهر، کوچه های تنگ و تاريک را می پيمود؛ آنقدر تنگ و تاريک، که شتر با بارش به سختی می توانست درون آن کوچه ها حرکت کند و جهاز آنها يک بار از چپ و بار ديگر از راست به ديوار می خورد!

     هيچ عابری در شهر پرسه نمی زد، فقط هر از چندی نگهبانانی را می ديدم که در کنج ديواری پناه گرفته و - در حالی که برخی به نيزه هايشان تکيه زده- به خواب رفته بودند! اما اين شهر تا دلتان بخواهد سگ و الاغ دارد و اگر به گزاف نگفته باشم به ازای هر خانه حداقل هفت سگ و چهار الاغ در هر کوچه دراز کشيده و يا ول می گردند!

     در مسافتی که تا کاروانسرا طی نموديم دو رأس از الاغ های حمال کاروان لنگ شدند؛ آخر به حدی کوچه پس کوچه های اين شهر چاله چوله داشت که آن زبان بسته ها را از پا درآورده بود (آخر مگر يک الاغ چقدر می تواند جا خالی بدهد!)؛ حال بماند کمر دردی که تمام حضرات کاروان گرفتند! به کاروانسرا که رسيديم آنقدر دست اندازهای شهر بالا و پائين مان کرده بودند که چند نفر از همسفران  هر چه خورده بودند را بالا آوردند!

     بار و بنديل را از روی شترها و قاطرها و باقی مانده ی الاغ هايی که زنده مانده بودند پياده کرده و به نگهبان خواب آلود کاروانسرا سپرديم تا به آخور ببرد و خودمان نيز کشان کشان به گوشه ای از حياط خزيديم و خوابيديم.

     با صدای جيغ و واق انواع جانوران مختلف که ترکيبی از سگ و الاغ و مرغ و در نهايت خروس بيچاره! بود از خواب برخواستم! هوا هنوز کاملاً روشن نشده بود، اما سر و صدايي که از خيابان اصلی به گوش می رسيد نشان از بيدار شدن شهر داشت.

     توماس بخاطر عادت نداشتن به کوچه و خيابان هايی با چنين حجم دست اندازی، حال مزاجيش شديداً نامساعد شده و پدرم بسترش را در کنار توالت پهن کرده بود و از اينکه من و پدرم به همراه مترجمی - که از اُکسين با خود آورده بوديم-  قصد رفتن به بازار شهر را داشتيم و او نمی توانست ما را همراهی کند خيلی ناراحت بود!

     به محض اينکه پايمان را از کاروانسرا بيرون گذاشتيم مردی را ديدم که مشغول پرکردن روغندان مشعل بود و اتفاقاً از همان نمونه مشعل هاي سوراخ دار! با تعجب تمام به پدرم زدم و آن مرد را به او نشان داده و گفتم: واقعاً عجيب است! چند قدمی نزديک شدم و گفتم: روغندان مشعل سوراخ است!؛ چرا آن را تعميير يا تعويض نمی کنيد؟!  آن مرد با آرامشی مثال زدنی سرش را به طرف من برگرداند و مترجم نيز پيش از آنکه اجازه دهد آن مرد بگويد که زبان مرا نمی فهمد، حرف هايم را برای او ترجمه کرد. مشعل بان پاسخ داد: ما سه نفريم؛ من مسئولم مشعل های شهر را هر روز صبح پر از روغن کنم، نفر بعد نيز مسئوليت روشن کردن مشعل ها را در غروب هر روز بر عهده دارد و نفر سوم نيز وظيفه  دارد تا روشن شدن هوا مراقب مشعل ها و روشنايي آنها باشد. گفتم: اما روغندان مشعل خراب است و تمام روغن را به هدر می دهی و کوچه نيز شب ها تاريک است! با کمال خونسردی پاسخ داد: من فقط پول می گيرم تا درون اين مشعل روغن بريزم! لطفاً دردسر درست نکنيد!

     در حالی که هم من و هم پدرم از پاسخ مسخره ی آن مرد و کار احمقانه اش مبهوت و خنده بُر شده بوديم، به سمت بازار اصلی شهر به راه افتاديم. چند قدمی جلوتر نرفته بوديم که ناگهان ديدم پسرکی سوار بر اسب و ديوانه وار در لابه لای جمعيت می تازد! به ما که رسيد - آنگونه که گويا متوجه غريبه بودنمان شده باشد - اسبش را مقابل ما هُش داد و لگد محکمی به شکم او زد و دست های اسبش را بلند کرد و با چند پرش درجا خودش را به ما رساند، سپس اسبش را دوباره نشاند و باز هم ديوانه وار جمعيت درون خيابان را شکافت!

     نفس در سينه ام حبس شده بود! پدرم - که البته خودش هم رنگی به رخسارش نمانده بود دستم را گرفت و تکانی داد و گفت: نترس مارکو! يک ديوانه بود؛ تمام شد و رفت! به سختی آرامشم را بازيافته و به سمت بازار شهر به راه خود ادامه داديم.

     به بازار که رسيديم همه چيز به هردمبيلانه ترين وضع ممکن به فروش می رسيد و همه کس همه چيز را با هم می فروخت و هيچ گونه تفکيکی در مغازه های اين شهرعجيب در کار نبود! مثلاً شيرينی پز، گوشه ای از دکان خود را به فروش ميخ طويله؛ زرگر به گلابی فروشی و قصاب هم به حلوا فروشي اختصاص داده بود! پدرم رو به مترجم کرد و گفت: عجب بازار مسخره ای! آدم نمی داند چه چيزی را بايد از چه کسی بخرد! معامله در بازار اين شهر کار بسيار سختی است!

     بازار هردمبيل آباد آنقدر تنگ و ترش بود که به سختی می شد در آن راه رفت ولی با کمال تعجب تمام مغازه دارها بی آنکه نگران حال خريداران باشند الاغ ها و اسب های خود را درست در مقابل مغازهای شان - يعنی در وسط معبر بازار- بسته بودند و هر از گاهی هم ملتِ بی زبان لگدی را از آنها می خوردند؛ بقال ها هم ميز فروش شان را هر طوری که صلاح دانسته بودند به سمت جلو (محل عبور مردم) هل داده بودند و بايد خيلی مراقب می بوديم تا ناگهان خود به صورت جفت پا در وسط بساط فروشنده ای نبينيم؛ کسی هم نبود که به آنها بگويد خَرتان به چند؟!

     از اين حرف ها که بگذريم بازار ميوه فروشی هردمبيل آباد چيز ديگری بود! علاوه بر نورانی بودنش، فروشندگان متفاوت و مودبي نيز داشت؛ زيرا حتی به پدرم اجازه ندادند که زحمت پر کردن کيسه را هم بکشد و خودشان خيلی سريع هر چه می خواستيم را برايمان کيسه کردند!!

     اوضاع به خوبی در حال پيش رفتن بود که ناگهان ديدم پسرکی ديوانه وار در وسط جمعيت اسبش را هی می دهد!؛ هر از چندی نيز می ايستد و اسبش را پرشی می دهد و باز به راه خود ادامه می دهد! اين بار ديگر نترسيدم چون دانستم که پدرم اشتباه کرده و اين پسر ديوانه نيست و گويا اين از آداب تردد مردم در اين شهر است که جوانک ها سوار بر اسب هايشان شده و آنگونه بتازند که گويا قصد رسيدن به مقصد را ندارند!

      پائين تر که رفتيم، حدسم به يقين تبديل شد؛ زيرا بازار حيوان فروش های اين شهر پر از جوان های بود که برای خريد، سوار بر - مثلاً - اسب هاي مورد علاقه شان شده و به ميان جمعيت می تاختند و چند پرش جانانه کرده و اگر به مزاق شان خوش می آمد پای معامله می نشستند! عجيب آنکه در اين شهر آنقدر بازار اسب و خر و قاطر پر رونق بود که شيوه ی فروشی به نام فروش از دم قسط نيز رواج داشت!

     مشغول تماشای اين بازار عجيب بوديم که يکی از همسفران درحالی که سراسيمه بود را ديديم! پدرم پرسيد: چه شده؟ گفت: حال مزاجی توماس خيلی بد شده و بايد او را فوراً به نزد طبيب ببريد! من، پدرم و راهنما به همراه آن همسفرِ سراسيمه، خود را خيلی زود به کاروانسرا رسانديم! توماس بيچاره که از دل درد و کمر درد مدام به خود می پيچيد را درون پتويي پيچيده و به پشت ارابه ای گذاشتيم و پدرم و من و مترجم نيز به همراه مردی که ارابه را می راند و اهل همان شهر نيز بود به سمت منزل حکيم به راه افتاديم! دست اندازها و چاله و چوله های خيابان های هردمبيل آباد جيغ توماس را درآورد، ولی مجبور بود که کمی تحملش را بيشتر کند.

     اسب بيچاره به شدت سعی می کرد که بهترين مسير ممکن را برای خود انتخاب کند ولی کمتر فايده داشت! پس از گذشتن از چند کوچه و خيابان و چند ميدان، ناگهان پلی را در مقابل خود مشاهده کرديم که تا به آن روز نمونه ي آن را کمتر ديده بوديم! اوضاع ناخوش توماس نگذاشت تا آنگونه شگفتي کنم که لايق اين اثر عظيم و زيبا بود! وقتی به خود آمدم ديدم که ارابه  در لابه لای اسب های جوانان پرش کننده و ارابه هايي که ديوانه وار مسافران خود را از يک سمت پل به سمت ديگر آن می بردند اسير و گرفتار شده است! پدرم که اوضاع را اينچنين ديد مرد ارابه ران را با چند سکه راضی نمود و توماس را بر روی شانه هايش سوار کرد و پياده به آن سوی پل به راه افتاديم!

     از ميان آن جماعتِ سواره به سختی جان سالم به در برده و به پيش مي رفتيم؛ به ميانه ی پل که رسيديم صدای پيرزنی که مشخص بود ما را صدا می زند باعث شد تا بايستيم. پيرزن سالخورده ای که در جهت مخالف ما پل را طی می کرد با بقچه ای در دست خودش را از لا به لای شلوغی به ما رساند و حرفهايي زد. پدرم پرسيد: چه می گويد؟ مترجم جواب داد: می گويد که نامش مش نرگس است. او می گويد که بردن اين بيمار به آن سمت پل بی فايده است؛ زيرا حکيم را چند روزی است که به دستور شيخ الاطباء به يکی از شهرهای همجوار انتقال داده و هنوز کسی را جايگزين او ننموده اند، ولی مش نرگس می گويد که از طبابت سر در مي آورد و می تواند به ما کمک کند!

     توماس را از روی شانه های پدرم پائين آورده و روي پياده روی پل (هرچند پياده رو و سواره رو در اين شهر معنا و مفهوم مشترکی داشتند!) گذاشتيم. مش نرگس گره بقچه اش را آنقدر سفت کرده بود که هرچه زور می زند نمی توانست از پس آن برآيد. پدرم صدا زد: مارکو! به مش نرگس کمک کن!

 

کشکول

      1-  این روزها اوضاع و احوال آب و برق مملکت مان به صورت اعم و شهر شوشتر به صورت اخص، خیلی یک خط در میان شده؛ آنگونه که آدمیزاد را به یاد  سال های دهه ی شصت و نیمه ی اول دهه ی هفتاد می اندازد!

     از لطایف مطلب پیش رو آن است که، نگارش این سطور درست در زمانی صورت می گیرد که آب و برق منزل نگارنده تشریف شان را برده اند!

     گمان می کنم که در همین حین و بین - اگر از جماعت بزغاله ها  فرض نشویم -  بیان یک تقدیر و تشکر خالی از لطف نباشد؛ و آن اینکه: خداوند متعال پدر و مادر آقای هاشمی را قرین رحمت واسعه ی خود قرار دهد که همین چند تا سد را علم کردند؛ والّا  نمی دانم با این خشکسالی اخیر می خواستیم -  خوانش بفرمائید «می خواستند» -  چه خاکی بر سر کنیم -  خوانش بفرمائید «بکنند» - !   

     نکته ی دیگری که در جریان این خاموشی ها و قطعی های مکرر، حائض اهمیت است اینکه؛ در زمستان پارسال که موج سرما و یخبندان مزاج هم میهنان عزیز    نیمه ی شمالی کشورمان را آزرده کرده بود، دولت محترم و نمایندگان بزرگوار مجلس، به نحوی شایسته برای جبران مشکلات پیش آمده در خصوص کسری گاز و برق  آن مناطق، اقدامات ضربتی قابل تقدیری را انجام داده و از گاز و برق جنوبی ها به نفع آن عزیزان صرفه جویی نمودند!؛ ولی بهار امسال که قضیه صورتی معکوس به خود گرفته و جنوبی ها در حال تجربه ی گرمای بی سابقه ی شصت درجه (منظورم دمای هوا در زیر آفتاب داغ است، نه داخل جعبه ی چوبی برادران اداره هواشناسی) و خاک بر سر شدن  مداوم هستند و با برنامه – و یا به قول وزیر محترم نیرو: بی برنامه -  آب و برق شان ناز می کند و قر می آید؛ خواهشمند است کمی از آب و برق آن «عزیزانِ خوش آب و هوا نشین» را برای ما حواله بفرمایند!  

   

 2- خیلی وقت بود که شهر شوشتر در عرصه ی عمران عمومی، شاهد تکان چشمگیری نبوده؛ ولی الحمدلله -  اگر قلممان شور نباشد -  گویا به لطف خدا اتفاقاتی در حال افتادن است! شهردار نه چندان جدید شوشتر با حمایت و مشاوره ی شورای اسلامی شهر، در حال ایجاد تحولاتی زیربنایی در عرصه ی فضای سبز، تفریحگاه و تفرجگاه، ساماندهی معابر عمومی و... می باشد.

     امید است انشاالله هیچ چوبی لای چرخشان نرود و این حرکات میمون - که البته با ده ها سال تأخیر در حال انجامند - با قوت و جدیت بیش از پیش ادامه یابند!

 

  3- اگر اشتباه می کنم بگوئید اشتباه می کنی!

     از بدبختی سیستم مدیریتی مملکت ما این شده که - خصوصاً - این اواخر، دولت خدمتگزار دَمِ هر چیزی را که گرفته، واویلایش درآمده! اگر بخواهیم به صورت کلّی سندی تقدیم کنیم، می شود: همه ی آن چیزهایی که هنوز جایشان دردمان می کند! و به صورت جزئی تر اگر بخواهیم به این قضیه بپردازیم هم که می شود: همین جریان تعاونی های مسکن بی مهر (شرکت های تعاونی خارج از طرح زمین های نود و نه ساله را عرض می کنم؛ شرّ درست نکنید!).

     ایجاد چنین حالتی در چرخه ی کنترل و مدیریت کشور، از دو حال خارج نیست:

      فرض اول را این بگیریم که دولت کریمه قصد اطلاع رسانی گسترده جهت ایجاد بستری برای خدمت صادقانه و بهتر را دارد؛ ولی گروهی مجهول الهویه - و شاید هم معلوم الهویه – در پَستــو - و شاید هم پیشتـو - نشسته اند و گرا می گیرند و راه دولت را سد می کنند!؛ که اگر اینگونه باشد، از دست ما رعیت های بیچاره که هیچ کاری - و جرأتی -  جز این بر نمی آید که بگوئیم: خداوند همه ی ما را به راه راست هدایت کند!

-   فرض دوم هم جز این نمی تواند باشد که دولت محترم فهمیده است، مردم جریانی که عرض کردم - همین بدبختی اخیر مملکت - را کاملاً شیرفهم شده اند؛ فلذا دستگاه دولتی هر زمان که بو می برد موجی در حال ایجاد شدن برای تخریب – خصوصاً – بازار و معیشت مردم است و سیستم های نظارتی و قهریه ی حکومتی نیز توانایی کنترل و مدیریت آن را ندارند، سخنگویشان را هل می دهند جلو که فریاد بزند: «نگران نباشید؛ کارگران به شدت مشغول کارند!» (این یعنی اینکه: ایهالناس! شش دُنگ حواستان را جمع کنید که خبری می شود!)؛ اگر اینگونه باشد، به استحضار دولت مردان نهم می رساند که احتمالاً در جریان انتخابات دور دهم ریاست جمهوری «جاده در دست تعمییر باشد!»

   

  ۴- چند شب پیش حوالی ساعت سه نیمه شب بود که با صدای ناهنجار جناب           انکر الصوات از خواب پریدم!

     شخصاً از بیان این نکته خجالت زده می شوم که بگویم یا شهر ما –  طبق استانداردها و  تعاریف امروزی – هنوز شهر نشده و یا صاحبان این الاغ های بی ادب، نسبت به رعایت حقوق شهروندی آنها را توجیه    نکرده اند!

     اگر عرف رایج در جریان ساماندهی حیوانات بلاتکلیف و موزی در سطح شهرها را در نظر بگیریم؛ شهرداری  می بایست نسبت به جمع آوری و یا – اگر انجمن دوستداران حیوانات، خِرِمان را نچسبند – معدوم نمودن آنها اقدام نماید.

     اگر حتی شوشتری ها با فداکاری تمام، بخواهند از کنار قضیه ی الاغ های عزیز و مین گذاری های مکرر آنها در معابر عمومی بگذرند؛ بی شک نمی توانند حضور وحشتناک سگ های ولگرد را که گله گله در حال ییلاق و قشلاق از خیابانی به خیابان دیگر هستند را با دیده ی اغماض بنگرند!

     به گمان نگارنده، بالاترین مرجع تصمیم گیرنده جهت پیگیری و حل این معضل امنیتی بهداشتی، شورای اسلامی شهر شوشتر می باشد؛ که لازم است مقتدرانه به میدان بیاید و حرف آخر را بزند و اعلام کند که بالاخره مسئولیت این جریان با شهرداری است، با اداره بهداشت است، با اداره منابع طبیعی است، با   جنگل بانی ، با نیروی انتظامی، با باغ وحش… با چه کسی است؟!  شاید هم شورا به این نتیجه برسد که با توجه به اینکه در شأن هیچ یک از ادرات و سازمان های دولتی نیست که برخورد با این حیوانات را بر عهده بگیرند؛ پس لازم است که همشهریان عزیز در یک اقدام انقلابی- بنا بر حق شناخته شده و پذیرفته شده ی دفاع از خود - هر کدام یک اسلحه ی شکاری تهیه فرموده تا هرگاه خود یا خانواده ی محترم شان از سوی هر یک از حیوانات مذکور مورد آزار و اذیتی قرار گرفتند، با یک تیر خلاصش کنند!!

     البته پیشنهادات جالب دیگری از سوی برخی دوستان دلسوز، مطرح گردیده که از جمله ی اجرایی ترین آنها می توان به موارد ذیل اشاره کرد:

     الف - جمع آوری، آموزش و سپس بهره گیری از سگ ها، جهت دستگیری موتورسواران متخلف، می تواند در دستورکار پلیس قرار گیرد!

     ب – وضعیت مناسب خیابان های شوشتر، مسئولین تاکسیرانی را به استفاده ی از الاغ – به عنوان وسیله ای آسان و کم خطر - جهت جابه جا کردن همشهریان عزیز رهنمون می سازد!

     ج – با توجه به وفور نعمت و در راستای تحقق اهداف وزارت کار، طرح زود بازده ی صادرات الاغ و سگ به کشورهای خواهان، به صاحبان سرمایه های خصوصی توصیه می گردد!

     دال – از آنجائیکه نگهداری و کودپاشی فضای سبز، همواره هزینه های گزافی را بر دوش شهرداری تحمیل نموده؛ بهره گیری از الاغ ها به عنوان یکی از ظرفیت های طبیعی شوشتر بایستی مورد توجه شهرداری قرار گیرد!

     با توجه به تفاسیری که تقدیم گردید؛ سزاوار است نسبت به تسریعِ در اعلام تکلیف موضوع منظور، همت عالی گماشته شود تا هم قیافه ی شوشتر از روستازدگی نجات یابد و هم موانع موجود بر سر راه استراحت و بهداشت همشهریان مرتفع گردد. انشاالله!    

عرقی بر پیشانی دولت!

دانش جعفری،  سكوت 30 ماهه را شكست

   مهمترين ويژگي عملكرد من اين بود كه در دوره‌اي مسئوليت پذيرفتم كه ناهمواري‌هاي بسياري براي انجام كار وجود داشت و خيلي از مسائل غير قابل پيش بيني بود:

اول ـ نسبت به تجربه‌ گذشته كشور و با آدم هايي كه تجارب خوبي داشتند نظر مثبتي وجود نداشت و حداقل اين بود كه با ابهام به آن نگريسته مي‌شد. اين در حالي بود كه هنوزم نقشه راه براي آينده مورد نظر نيز آماده نشده بود. بسياري از مفاهيم پذيرفته شده علم اقتصاد در دنياي امروز از قبيل تاثير نقدينگي بر تورم و يا چگونگي تقسيم كار مطلوب بين دولت و مردم زير سال بود. به برنامه‌ چهارم به عنوان سندي لازم الاتباع نگاه نمي‌شد اين در حالي بود كه هيچ تلاشي براي تغيير آن نيز نمي‌شد.

دوم ـ مسائل جنبي دست چندم كشور كه اصولا اهميت نداشتند در شرايطي، تبديل به مساله‌ دست اول كشور مي‌شدند. مثل تعيين ساعت كار بانك‌ها كه ماه‌ها ما را به خود مشغول كرد.

در مسائل جاري و اجرايي دستگاه‌هاي وابسته نيز ما همواره شاهد فعاليت گروه‌هاي فشار بوديم كه سعي مي‌كردند با اطلاع رساني غلط حركت امور را در جهت مورد نظر خود تغيير دهند.

در موارد زيادي پيامك‌هاي دسته جمعي قبل از رسيدن حكم به ما دريافت مي‌شد. در حالي كه در موارد زيادي به اقتصاد كشور آسيب مي‌رساندند.

سوم ـ دولت به دلايل متعدد با حوزه‌ پيراموني خودش دچار مساله مي‌شد و اين فضاي سنگين بر كار دستگاه‌هايي مثل وزارت امور اقتصادي و دارايي سايه افكنده بود. مسائلي كه هنوز هم بسياري از آنها حل نشده است.

ـ مشكل با مجلس.
ـ مشكل با مجمع تشخيص مصلحت.
ـ مشكل با اشخاص خاص.
ـ مشكل با روزنامه‌ها.
ـ مشكل با نامزدهاي رقيب در انتخابات قبلي رياست جمهوري.
ـ مشكل با نامزدهاي بالقوه در انتخابات دهم.
- و ده‌ها مساله‌ ديگر كه قابل ذكر نيست.

اين مسائل هر كدام به تنهايي كافي بودند كه حركت تند و سريع و پرشتاب را از دستگاه‌هاي اجرايي بگيرند.

ادامه نوشته

قلم هاي مستقل، وجدانهاي ناخواسته ملت!

     وقتي شنيدم يكي از مقالاتم - كه دوستان نشريه سايه روشن در دانشگاه آزاد واحد شوشتر از اين حقير به چاپ رسانده بودند - رتبه نخست جشنواره نشريات دانشجويي (شيراز ـ دانشگاه هاي جنوب كشور) را به لطف خدا كسب نموده؛ ناخداآگاه جملاتي را كه هميشه به خود و دوستان نشرياتي و البته مستقل خود گوشزد مي نمودم را زمزمه كردم كه:

     ما دريچه هاي اطميناني هستيم كه براي تداوم حيات جمهوريت نظام در كنار اسلاميتش قلم مي زنيم؛ نه آنقدر درشتيم كه در حلقوم امنيت ملي گير كنيم، و نه آنقدر ريزيم كه زير دست و پاي هياهو له شويم.

آري! ما وجود داريم؛ وجود داريم براي بقاي موجودي كه به چگونگي روند حياتش منتقديم.

۰۰۰و از لاغري انداممان بفهميد كه؛

هم اصلاح طلبيم و هم اصولگرا

و نه اصلاح طلبيم و نه اصولگرا

چون ما وجدان ناخواسته ملتيم!

آماده باش!

به مناسبت نزدیکی انتخابات چند روز دیگه آپ می کنم.

این مطلب رو نوشتم که خدایی نکرده گردانندگان عزیز بلوگفا فکر نکند صاحب وبلاگ مرحوم شده و وبلاگ عزیزم رو پاک کنند.

                             پیروز و سرافراز باشید

در آغوش پروردگار

    

       «اعوذ با... من نفسي»

        خداوندا! نمي‌دانم چگونه مي‌خواهي مرا در اين ماه پاك گرداني؛ كه كوله بارم پر از گناه و معصيت است، و چگونه در آغوشم بكشي؛ در حالي كه آغوش خود را به‌روي بزرگ‌ترين گناهان باز كرده‌ام.

        پروردگارا! چشمانم پر از گناه، دستانم پر از سياهي، پاهايم پر از كج‌روي و و دلم سفره‌اي از تيرگي است. آنقدر پرمعصيتم كه اگر من به‌جاي تو بودم خود را نمي پذيرفتم. گمان نمي‌كنم شب جمعه‌اي بر من گذشته باشد و تيرگي‌هاي پرونده‌ي عملم اشك «حجه‌ابن‌الحسن(عج)» را در نياورده باشد. الهي مرا ببخش اگر با مولايم چنين بدكردم و تا كنون تنها خدمتم به او افزودن بر خيل سياهي لشكرِ طرفدارانش بوده.

    ـ  خجالت مي‌كشم كه هرگز فكر نكردم؛ امروز آخرين روز زندگي من است.

    ـ از اين‌كه احمقانه گمان كردم؛ مشكلم به دست تو حل نمي‌شود و از فضل تو مأيوس شدم.

    ـ از اين‌كه براي هركاري با همه مشورت كردم؛ جز با تو.

    ـ از اين‌كه در حل مشكلم، اعتقادم به بنده‌اي از بندگانت بيشتر از اعتقادم نسبت به تو بود.

    ـ از اين‌كه بر سر نمازم حواسم به همه چيز بود؛ الّا نمازم.

خداوندا! مرا ببخش اگر ديگران را به كسي خنداندم؛ غافل از آن‌كه خود از همه خنده‌دارترم.

    ـ مرا ببخش اگر با كساني كه با من بد كردند بد كردم.

    ـ مرا ببخش اگر با شكمي سير به رختخواب رفتم؛ در حالي‌كه بچه‌ي خردسال همسايه‌مان از درد گرسنگي به‌خود مي‌پيچيد.

    ـ از اين‌كه با تكبر و بي سلام از كنار دوستم گذشتم؛ و در حالي كه متوجه‌اش شده بودم به‌خود گفتم «بگذار تا او سلام كند.»

    ـ از اين‌كه آموخته‌هايم را به‌ديگران نياموختم؛ و با دانسته‌هايم بر ديگران فخر فروختم.

    ـ از اين‌كه زبانم گفت بفرمائيد؛ ولي دلم گفت نفرمائيد.

    ـ از اين‌كه كتابي خواندم؛ تا ديگران بگويند كتابي خواند.

    ـ از اين‌كه با ديدن صحنه‌ي گناهي، خود را به بي خيالي زدم؛ انگار كه هيچ نديده‌ام.

    و اگر شكست ديگران شاد و پيروزي‌شان غمگينم كرد؛ تو از سر نادانيم بدان و از گناهم در گذر.

پروردگارا!  مرا ببخش اگر ـ دانسته يا نادانسته ـ در مقابل چشمان فرزند يتيمي دست نوازش بر سر فرزندم كشيدم و او را بوسيدم.

    ـ مرا ببخش اگر پيش روي مادر شهيدي بر دست مادرم بوسه زدم؛ و جاي خالي تنها پسرش را داغ گذاشتم.  

    ـ اگر براي عزيز كردن خود، قلب عزيزي را شكستم.

    ـ اگر چشمانم ياد گرفته چگونه به ديگران دروغ بگويد.

    ـ اگر مطلبي نوشتم؛ و در زير آن اسمم را به‌خاطر اسمم نوشتم.

    ـ اگر دلم مي‌خواست زيباتر از اين مي‌بودم.

    و از اين‌كه تنها در شب‌هاي رمضان به‌يادم مي‌افتد كه بگويم مرا ببخش؛

    بارپروردگارا! مرا ببخش.                 

                                   ( بابهره‌گيري از ره‌توشه‌ي رمضان )                                                          

بخشنامۀ سفارشی

    دو سه روز پیش یکی از بچه های محله رو دیدم، که دفترچۀ اعرام به خدمت گرفته و اتفاقاً خیلی هم خوشحال و خندون بود! خیلی تعجب کردم؛ چون بندۀ خدا بخاطر اینکه حاظر نبود کچل کنه، یک سال تمام غیبت خورده بود.   پرسیدم: بالاخره از خر شیطون پیاده شدی و ...   گفت: آره. دیروز یه سرباز صفر  رو دیدم که موهاش بلند بود؛ وقتی سوال کرده گفتش که بخشنامۀ جدید اومده که سربازا دیگه می تونن موهاشون رو تا نمرۀ ۲۰ بلند بزارن!

       زدم زیر خنده و گفتم: کی قرار اعزام بشی؟   با تعجب نگام کرد و گفت: ۱۰ ماه دیگه.  با خنده گفتم: بی خود خوشحالی عزیزم! حتماً تا اون موقع پسر تیمسار خدمتش تموم میشه و این بخشنامه هم باطل اعلام میشه!!!  

 

و من عقده ای نشدم

       چندماه پیش در شماره ۵ نشریه سایه روشن (دانشگاه آزاد شوشتر) مطلبی در خصوص طرح حجاب اجباری دختران در دانشگاه آزاد را با عطش و التهاب زیادی ارائه کردم و انتظار داشتم بعد از چاپ نشریه نظرات موافق و مخالف زیادی را به خودش جلب کنه؛ و البته خودم را هم برای هرگونه واکنش مسئولین دانشگاه آماده کرده بودم.

       نشریه منتشر شد و من منتظر واکنش ها بودم. یک روز گذشت؛ دو روز، سه روز، یک هفته، دوهفته. دیدم نه خیییییر! صدایی از سنگ برخاست که از دانشجو جماعت بر نخاست! برای اولین بار در زندگیم به سمت عقده ای شدن پیش می رفتم! بیست روز که گذشت تصمیم گرفتم یک اطلاعیۀ شدیداللحن علیه خودم صادر کنم و چند امضای کلفت هم زیرش بزنم و بفرستم برای معاون فرهنگی دانشگاه تا شاید سروکلۀ کسی پیدا بشه و بگه: خرت به چنده؛ بعد گفتم خریّت است!  

        فکر تازه ای به ذهنم رسید. کلاس خالیی پیدا کردم و یکی از رفقا که دهنش چفت و بست داشت را برداشتم و آنجا بردم. بهش گفتم: یه لطفی کن؛ یک پس گردنی محکم بزن به من و بعد هم بهترین فحشهایی رو که بلدی نثارم کن و بگو: مرتیکه! این مزخرفات چی بود که نوشته بودی، دیگه نبینم از این غلطا بکنی، ها!!!

       بله؛ این شد که ما هم از عقده ای شدن جستیم؛ ولی نامرد دستش خیلی سنگین بود؛ تا سه روز گردنم درد می کرد. حالا خوبی دیگه ای که داشت این بود که هر کی سوال می کرد چی شده می گفتم: با چند تا از مخالفین مقاله، گلاویز شدم!!!       

برای بعضی ها...

این قدر برای با چه کسی محشور شدن دعا نکنید؛

خدا گول نمی خورد!!

پس میهمان نوازیمان کجا رفته؟!

دیروز سایت بازتاب خبری در خصوص سوءاستفادۀ چند نفر از سفیران و دیپلمات های برخی کشورهای عربی - مقیم در تهران - را از دختران و زنان ایرانی مخابره کرده بود. نویسندۀ خبر هم، رگ غیرتش حسابی جنبیده بود و ...

بنده به این دوستان عرض می کنم:

بیائید کمی هم به فکر خلیج همیشه فارس باشیم و این قدر بر خلاف مصالح امنیت ملی مان  گام بر ندارید!!

و بگذارید این بندگان خدا هم از وفور نعمت استفاده کنند؛ جای کسی را هم که الحمدلله تنگ نکرده اند!!

این هم برای شهرم..

امروز وقتی برای اولین بار به یکی از انجمن های ادبی شهرمان سر زدم؛ - چون لهجه و قیافه ام  برای مجری آشنا نبود - اول برنامه از من سئوال کرد: اهل کجا هستی؟ من هم که آدم کم رویی هستم، وقتی که بالای سن رفتم، با صدای بلند فریاد زدم که:

من اهل همین خراب شده ام!

جایی که عرض  کوچه هایش  هنوز بوی قاطر می دهد و

سنگ فرش خیابان هایش،به  هر چه  مهندس   است  اردنگی می زند!

برادرم؛ اشتباه نکن!

دیشب برنامۀ تلویزیونیِ صندلی داغ، به مناسبت سالروز آزادسازی خرمشهر یکی از جانبازان خرمشهری را به عنوان میهمان دعوت کرده بود.

مجری می گفت: به قول امام، خرمشهر را خدا آزاد کرد.

جانباز می گفت: به خدا ما روی نفت و گاز خوابیده ایم؛ ولی لوله کشی گاز شهری نداریم. هنوز کپسول گاز هُل می دهیم. مسئولین باید به جای شعار دادن فکری بکنند.

و من پیش خودم گفتم: چه آدم بی انصافی؛ این موضوع به مسئولین بدبخت چه ربطی دارد. خرمشهر را خدا آزاد کرد، پس خودش هم برود لوله کشی کند!

 

2سال برای...

گفت: بوی دهانت کشت ما را؛ چرا مسواک نمی زنی؟

گفتم: شرمنده؛ مدتی است کارت پایان خدمتم را گم کرده ام!