... و عاقبت پس از طی مسافتی طولانی و خسته کننده،چراغ های شهری از دور پيدا شد.

     نيمه شب بود که به دروازه ی شهر رسيديم و کاروان در جای خود ايستاد. پيش از اينکه وارد شهر شويم پدرم دستور داد تا همه ی کسانی که زنگوله به گردن اسب ها و شترهايشان بسته بودند، پارچه ای به دور آنها بپيچند تا جلوی سروصدای شان گرفته شود و مبلغی را نيز برای خراج آماده کنند تا به دژبانان شهر داده و کاروان معطل نشود.

     چهار مشعل بزرگ به ديواره هایِ طاق ورودی نصب شده بود که البته فقط يکی از آنها روشن بود. اول گمان کردم که بخاطر صرفه جويی در مصرف روغن است که سه چراغ خاموش و يکی را روشن گذاشته اند و به درايت مشعل بانان و روئسايشان آفرين گفتم؛ اما نزديک تر که شديم ديدم کاسه ی روغندان هر سه مشعلی که خاموش اند سوراخ شده و زير پايشان را مملو از روغن کرده است!

     دو لنگه ی درب ورودی شهر تا آخر باز بود و چهار صندلی در دو طرف ديده می شد که البته روی آنها کسی نشسته نبود و نشانی از اخطار نگهبان و حضور آنها نيز مشاهده نمی شد! اوضاع کمی مشکوک به نظر می رسيد؛ اولين باری بود که شهری با چنين دروازه بانان و مشعل بانان بی خيالی می ديدم؛ همه چيز آنقدر در آرامش شبانه فرو رفته بود که گويا تمام شهر با نگهبانانش به خواب رفته اند!

     چند لحظه ای در آستانه ی شهر منتظر ايستاديم، اما خبری نشد! راهنمائی که به عنوان مترجم ما نيز بود از اسبش پياده شد و چند قدمی جلو رفت و سرش را با احتياط از دريچه ا ی وارد اتاقک نگهبانی کرد و وقتی کسی را نديد با صدای بلند فرياد زد: ما کاروانی تجاری هستيم و می خواهيم وارد شهر شويم؛ کسی اينجا نيست؟! پاسخی شنيده نشد! او برای دومين بار با فريادی بلندتر پرسيد: کسي اينجا نيست که خراج را از ما بگيرد؟! ناگهان از پشت بام اولين خانه ی شهر، پيرزنی با صدای خواب آلود و در حالی که پتويي بر سر کشيده بود جواب داد: «خبر مرگت بِيُو داخل، کُلِّ ملتِ بيار کُردی!»

     پدرم پرسيد: چه گفت؟ مترجم با کمی گيج زدن پاسخ داد: می گويد وارد شويد! توماس - که يکی از دوستان نزديک و همسفر هميشگی ما بود - گفت: جناب مترجم شايد از آداب مِهمان نوازی اين شهر باشد که مسافران خسته و شب پيما را نيازارند؛ مگر نمی بينيد که درها را باز گذاشته و دژبانی شهر خالی از نگهبان است! مترجم نگاهی به پدرم انداخت و سپس هر دوی آنها با اکراه حرف های توماس را پذيرفتند و کاروان پس از چندی معطلی با اشاره ی کاروان سالار وارد شهر شد.

     کاروان که به راه افتاد اسبم را لگدی زدم و به پدرم رسيدم و از او پرسيدم: پدر! نام اين شهر چيست؟ او پاسخ داد: هردمبيل آباد!

کاروان آرام آرام و در حالی که زنگوله ها صدای خفگی می دادند به سمت اولين کاروانسرای شهر، کوچه های تنگ و تاريک را می پيمود؛ آنقدر تنگ و تاريک، که شتر با بارش به سختی می توانست درون آن کوچه ها حرکت کند و جهاز آنها يک بار از چپ و بار ديگر از راست به ديوار می خورد!

     هيچ عابری در شهر پرسه نمی زد، فقط هر از چندی نگهبانانی را می ديدم که در کنج ديواری پناه گرفته و - در حالی که برخی به نيزه هايشان تکيه زده- به خواب رفته بودند! اما اين شهر تا دلتان بخواهد سگ و الاغ دارد و اگر به گزاف نگفته باشم به ازای هر خانه حداقل هفت سگ و چهار الاغ در هر کوچه دراز کشيده و يا ول می گردند!

     در مسافتی که تا کاروانسرا طی نموديم دو رأس از الاغ های حمال کاروان لنگ شدند؛ آخر به حدی کوچه پس کوچه های اين شهر چاله چوله داشت که آن زبان بسته ها را از پا درآورده بود (آخر مگر يک الاغ چقدر می تواند جا خالی بدهد!)؛ حال بماند کمر دردی که تمام حضرات کاروان گرفتند! به کاروانسرا که رسيديم آنقدر دست اندازهای شهر بالا و پائين مان کرده بودند که چند نفر از همسفران  هر چه خورده بودند را بالا آوردند!

     بار و بنديل را از روی شترها و قاطرها و باقی مانده ی الاغ هايی که زنده مانده بودند پياده کرده و به نگهبان خواب آلود کاروانسرا سپرديم تا به آخور ببرد و خودمان نيز کشان کشان به گوشه ای از حياط خزيديم و خوابيديم.

     با صدای جيغ و واق انواع جانوران مختلف که ترکيبی از سگ و الاغ و مرغ و در نهايت خروس بيچاره! بود از خواب برخواستم! هوا هنوز کاملاً روشن نشده بود، اما سر و صدايي که از خيابان اصلی به گوش می رسيد نشان از بيدار شدن شهر داشت.

     توماس بخاطر عادت نداشتن به کوچه و خيابان هايی با چنين حجم دست اندازی، حال مزاجيش شديداً نامساعد شده و پدرم بسترش را در کنار توالت پهن کرده بود و از اينکه من و پدرم به همراه مترجمی - که از اُکسين با خود آورده بوديم-  قصد رفتن به بازار شهر را داشتيم و او نمی توانست ما را همراهی کند خيلی ناراحت بود!

     به محض اينکه پايمان را از کاروانسرا بيرون گذاشتيم مردی را ديدم که مشغول پرکردن روغندان مشعل بود و اتفاقاً از همان نمونه مشعل هاي سوراخ دار! با تعجب تمام به پدرم زدم و آن مرد را به او نشان داده و گفتم: واقعاً عجيب است! چند قدمی نزديک شدم و گفتم: روغندان مشعل سوراخ است!؛ چرا آن را تعميير يا تعويض نمی کنيد؟!  آن مرد با آرامشی مثال زدنی سرش را به طرف من برگرداند و مترجم نيز پيش از آنکه اجازه دهد آن مرد بگويد که زبان مرا نمی فهمد، حرف هايم را برای او ترجمه کرد. مشعل بان پاسخ داد: ما سه نفريم؛ من مسئولم مشعل های شهر را هر روز صبح پر از روغن کنم، نفر بعد نيز مسئوليت روشن کردن مشعل ها را در غروب هر روز بر عهده دارد و نفر سوم نيز وظيفه  دارد تا روشن شدن هوا مراقب مشعل ها و روشنايي آنها باشد. گفتم: اما روغندان مشعل خراب است و تمام روغن را به هدر می دهی و کوچه نيز شب ها تاريک است! با کمال خونسردی پاسخ داد: من فقط پول می گيرم تا درون اين مشعل روغن بريزم! لطفاً دردسر درست نکنيد!

     در حالی که هم من و هم پدرم از پاسخ مسخره ی آن مرد و کار احمقانه اش مبهوت و خنده بُر شده بوديم، به سمت بازار اصلی شهر به راه افتاديم. چند قدمی جلوتر نرفته بوديم که ناگهان ديدم پسرکی سوار بر اسب و ديوانه وار در لابه لای جمعيت می تازد! به ما که رسيد - آنگونه که گويا متوجه غريبه بودنمان شده باشد - اسبش را مقابل ما هُش داد و لگد محکمی به شکم او زد و دست های اسبش را بلند کرد و با چند پرش درجا خودش را به ما رساند، سپس اسبش را دوباره نشاند و باز هم ديوانه وار جمعيت درون خيابان را شکافت!

     نفس در سينه ام حبس شده بود! پدرم - که البته خودش هم رنگی به رخسارش نمانده بود دستم را گرفت و تکانی داد و گفت: نترس مارکو! يک ديوانه بود؛ تمام شد و رفت! به سختی آرامشم را بازيافته و به سمت بازار شهر به راه خود ادامه داديم.

     به بازار که رسيديم همه چيز به هردمبيلانه ترين وضع ممکن به فروش می رسيد و همه کس همه چيز را با هم می فروخت و هيچ گونه تفکيکی در مغازه های اين شهرعجيب در کار نبود! مثلاً شيرينی پز، گوشه ای از دکان خود را به فروش ميخ طويله؛ زرگر به گلابی فروشی و قصاب هم به حلوا فروشي اختصاص داده بود! پدرم رو به مترجم کرد و گفت: عجب بازار مسخره ای! آدم نمی داند چه چيزی را بايد از چه کسی بخرد! معامله در بازار اين شهر کار بسيار سختی است!

     بازار هردمبيل آباد آنقدر تنگ و ترش بود که به سختی می شد در آن راه رفت ولی با کمال تعجب تمام مغازه دارها بی آنکه نگران حال خريداران باشند الاغ ها و اسب های خود را درست در مقابل مغازهای شان - يعنی در وسط معبر بازار- بسته بودند و هر از گاهی هم ملتِ بی زبان لگدی را از آنها می خوردند؛ بقال ها هم ميز فروش شان را هر طوری که صلاح دانسته بودند به سمت جلو (محل عبور مردم) هل داده بودند و بايد خيلی مراقب می بوديم تا ناگهان خود به صورت جفت پا در وسط بساط فروشنده ای نبينيم؛ کسی هم نبود که به آنها بگويد خَرتان به چند؟!

     از اين حرف ها که بگذريم بازار ميوه فروشی هردمبيل آباد چيز ديگری بود! علاوه بر نورانی بودنش، فروشندگان متفاوت و مودبي نيز داشت؛ زيرا حتی به پدرم اجازه ندادند که زحمت پر کردن کيسه را هم بکشد و خودشان خيلی سريع هر چه می خواستيم را برايمان کيسه کردند!!

     اوضاع به خوبی در حال پيش رفتن بود که ناگهان ديدم پسرکی ديوانه وار در وسط جمعيت اسبش را هی می دهد!؛ هر از چندی نيز می ايستد و اسبش را پرشی می دهد و باز به راه خود ادامه می دهد! اين بار ديگر نترسيدم چون دانستم که پدرم اشتباه کرده و اين پسر ديوانه نيست و گويا اين از آداب تردد مردم در اين شهر است که جوانک ها سوار بر اسب هايشان شده و آنگونه بتازند که گويا قصد رسيدن به مقصد را ندارند!

      پائين تر که رفتيم، حدسم به يقين تبديل شد؛ زيرا بازار حيوان فروش های اين شهر پر از جوان های بود که برای خريد، سوار بر - مثلاً - اسب هاي مورد علاقه شان شده و به ميان جمعيت می تاختند و چند پرش جانانه کرده و اگر به مزاق شان خوش می آمد پای معامله می نشستند! عجيب آنکه در اين شهر آنقدر بازار اسب و خر و قاطر پر رونق بود که شيوه ی فروشی به نام فروش از دم قسط نيز رواج داشت!

     مشغول تماشای اين بازار عجيب بوديم که يکی از همسفران درحالی که سراسيمه بود را ديديم! پدرم پرسيد: چه شده؟ گفت: حال مزاجی توماس خيلی بد شده و بايد او را فوراً به نزد طبيب ببريد! من، پدرم و راهنما به همراه آن همسفرِ سراسيمه، خود را خيلی زود به کاروانسرا رسانديم! توماس بيچاره که از دل درد و کمر درد مدام به خود می پيچيد را درون پتويي پيچيده و به پشت ارابه ای گذاشتيم و پدرم و من و مترجم نيز به همراه مردی که ارابه را می راند و اهل همان شهر نيز بود به سمت منزل حکيم به راه افتاديم! دست اندازها و چاله و چوله های خيابان های هردمبيل آباد جيغ توماس را درآورد، ولی مجبور بود که کمی تحملش را بيشتر کند.

     اسب بيچاره به شدت سعی می کرد که بهترين مسير ممکن را برای خود انتخاب کند ولی کمتر فايده داشت! پس از گذشتن از چند کوچه و خيابان و چند ميدان، ناگهان پلی را در مقابل خود مشاهده کرديم که تا به آن روز نمونه ي آن را کمتر ديده بوديم! اوضاع ناخوش توماس نگذاشت تا آنگونه شگفتي کنم که لايق اين اثر عظيم و زيبا بود! وقتی به خود آمدم ديدم که ارابه  در لابه لای اسب های جوانان پرش کننده و ارابه هايي که ديوانه وار مسافران خود را از يک سمت پل به سمت ديگر آن می بردند اسير و گرفتار شده است! پدرم که اوضاع را اينچنين ديد مرد ارابه ران را با چند سکه راضی نمود و توماس را بر روی شانه هايش سوار کرد و پياده به آن سوی پل به راه افتاديم!

     از ميان آن جماعتِ سواره به سختی جان سالم به در برده و به پيش مي رفتيم؛ به ميانه ی پل که رسيديم صدای پيرزنی که مشخص بود ما را صدا می زند باعث شد تا بايستيم. پيرزن سالخورده ای که در جهت مخالف ما پل را طی می کرد با بقچه ای در دست خودش را از لا به لای شلوغی به ما رساند و حرفهايي زد. پدرم پرسيد: چه می گويد؟ مترجم جواب داد: می گويد که نامش مش نرگس است. او می گويد که بردن اين بيمار به آن سمت پل بی فايده است؛ زيرا حکيم را چند روزی است که به دستور شيخ الاطباء به يکی از شهرهای همجوار انتقال داده و هنوز کسی را جايگزين او ننموده اند، ولی مش نرگس می گويد که از طبابت سر در مي آورد و می تواند به ما کمک کند!

     توماس را از روی شانه های پدرم پائين آورده و روي پياده روی پل (هرچند پياده رو و سواره رو در اين شهر معنا و مفهوم مشترکی داشتند!) گذاشتيم. مش نرگس گره بقچه اش را آنقدر سفت کرده بود که هرچه زور می زند نمی توانست از پس آن برآيد. پدرم صدا زد: مارکو! به مش نرگس کمک کن!