"ماركوپولو جهانگرد مشهور ونيزي بود که در سال 1254 ميلادي متولد شد. پدرش نيكولوپولو بازرگانی سرشناس بود كه براي تجارت به سرزمين هاي دور دست سفر مي كرد و ماركو را نیز در این سفرها به همراه خود می برد."

... من نيز کنار مش نرگس نشستم و گره بقچه - که مزه های مختلفی هم می داد - را به دندان گرفته و مشغول باز کردن آن شدم که ناگهان با يک لگد محکم که از پشت به پشتم نواخته شده بود نزديک به پنج گام به جلو شيرجه زدم! گيج و منگ از جايم بلند شده و با کمال تعجب سربازِ نیزه به دستی را دیدم که خشمگينانه به من خيره شده بود!  پدرم، مترجم و مش نرگس نيز فقط توانسته بودند بهت زده این صحنه را شاهد باشند. نوازنده ی اوردنگی که یکی از نگهبان های پل بود با صدای کلفت شده ای فرياد زد: مگر اين شهر بی صاحب است که مريض تان را در وسط پياده رو پهن کرده ايد! بعد هم رو به من کرد و گفت: هوی، ...! تو با اين پیرزن چه نسبتی داری که بقچه اش را گاز می زنی (از بيان عملکرد مترجم می گذرم)!  همگی برای لحظاتی قفل کرده بودیم تا اینکه پس از چندی من توانستم سکوت را بشکنم؛ گفتم: يعنی در اين هردمبيل آبادِ شما، فقط گاز زدن به بقچه ی پيرزنی ناتوان و خواباندن بيماری بدحال بر روی زمين جرم محسوب می شود؟! با شنیدن این حرف افروخته تر شد و در حالی که می آمد تا لگدی محکم تر از قبل به من بزند گفت: دخالت احمقانه ی امثال توست که نظم و امنیت را در این شهر به خطر می اندازد؛ بعد هم در حالی که بر روی زمین افتاده بودم، دومی را هم نواخت و از لابه لای دندان هایش گفت: گستاخِ قانون شکن!

     جریانی که به صورت ناگهانی شروع شده بود، به صورتی ناگهانی تر در حال وخامت بود؛ اما - از خوش روزگار - برخورد کله ی دو جوان اسب سوار که در جهت مخالف هم بر روی پل می تاختند به فریادمان رسید! سربازِ نیزه به دست، چشم قره ای به من رفت و آنطور که گویا دلش می خواست لگدهای بیشتری را به من می زد، به سمت جمعیتی دوید که اطراف دو جوان حلقه زده و دست و پا زدن أنها را تماشا می کردند؛ وبدین سان - به قول مش نرگس - امدادی غیبی به فریادمان رسید. از فرصتی که دست داده بود استفاده بردیم و فوراً اربه ای را کرایه کرده و همگی خود را درون آن انداخته و به سرعت از محل دور شدیم تا خود را به کاروانسرا برسانیم!

     ارابه ران شلاقی به اسبش زد و او را در هی کرد و سپس پشت سر جماعت طویل الصفی که منتظر بودند تا تکلیف دو جوان اسب سوار معلوم شود ایستاد! پدرم نگاهی به جلو انداخت و بر روی شانه های ارابه ران زد و گفت: مگر نمی بینی که همه چیز به هم گره خورده؟!  لطفاً از پلی دیگر ما را به مرکز شهر برسان؛ بیمارمان بدحال است! وقتی مترجم حرفهای پدرم را برای آن مرد هردمبیل آبادی ترجمه کرد، با پوزخند جواب داد: " عمو! بَل شُونی اُو"! پدرم پرسید: چه گفت؟ مترجم پاسخ داد: می گوید اگر می خواهید زودتر به مقصد برسید باید خودتان را به آب بیاندازید؛ گویا هردمبیل آباد همین یک پل را دارد!

     پدر با تعجب و تلخند به مرد ارابه ران نگاهی کرد و گفت: شهری دو تکه با یک پل! در تمام طول حیاتم چنین ماجرای مسخره ای را ندیده و نشنیده بودم!  وقتی که ترجمه ی حرف های پدرم را شنید با همان لهجه ی محلی زیبایی که داشت گفت: "برام تری گرفتارمون نکنی؛ هنی شرُِ اوّلت نَخُوسیده، هآ"؟!

     گویا انتظار ما برای باز شدن تنها پل هردمبیل آباد بی فایده به نظر می رسید(نمی دانم! شاید هم ما به نسبت مردمان این شهر آدم های کم طاقتی بودیم!) توماس همچنان از درد به خود می پیچید و تنها آرامش دهنده ی او دستان مش نرگس بود که به شکمش مالیده می شد. چندی که گذشت، پدرم صبرش به سرآمد و از ارابه پیاده شد و توماس را بغل زد و دوباره بر روی دوشش انداخت و گفت: پیاده شوید؛ مجبوریم به آب بزنیم! این را گفت و به سمت پائین پل به راه افتاد.

     به زیر پل که رسیدیم هرچه به دنبال قایقی گشتیم که سوار بر آن شده و از این رودخانه ی عریض بگذریم چیزی نیافتیم؛ ناگهان صدای گاومیشی که در چند قدمی ما مشغول آبتنی بود توجه مرا به خود جلب کرد. به ذهنم رسید که  چطور است سوار گاومیش شده و به آن سوی رودخانه برویم. گفتم: پدر! گفت: بگو مارکو! گفتم: گاومیش ها پدر، گاومیش ها! ما می توانیم سوار بر آنها شده و خودمان را خلاص کنیم! او که قیافه اش خسته و درمانده شده بود با شنیدن این حرف به سمت من برگشت و پس از اینکه چند لحطه به چشمان من خیره شد با لبخندی گفت: آفرین مارکو! گاومیش پیشنهاد خوبی است! شهری که نه پل دارد و نه قایق، مطمئن ترین وسیله برای عبور از رودخانه ی آن گاومیش است!

     پدر جستی زد و دست مترجم را گرفته و به سوی گله دار رفتند و او را با مبلغی راضی کرده تا چند راس از حیوانات بالغش را به ما قرض بدهد. توافق که صورت گرفت، هر کداممان بر گاومیشی نشسته و به سمت دیگر رودخانه به راه افتادیم. چهار دست و پای توماس بیچاره را هم به گاومیش بزرگی بسته و او را هم به آب انداختند!

 زیبایی و عظمت پل هردمبیل آباد از درون رود ستودنی تر بود؛ مردمِ پرطاقتی هم که هنوز در انتظار باز شدن پل بودند نیز چهره هایشان دیدنی تر!

    بالاخره با هر بدبختی و فلاکتی که بود خودمان را به کاروانسرا رساندیم. تشخيص مش نرگس اين بود كه ناف توماس افتاده است؛ فلذا با حرکاتی خارق العاده - آنطور كه خودش ادعا کرد- ناف توماس را جا انداخت و حال او را جا آورد! پدرم نيز به نشانه تشکر کيسه ی ميوه ای را که از بازار تهيه کرده بوديم را باز کرد تا مقداری از آنها را به مش نرگس بدهد اما به جز همان چند دانه ميوه ای که در بالای کيسه بود الباقی آنقدر نارس و گندیده بودند که همه ی آنها را جلوی حيوانات ريخت و از مش نرگس نیز با چند سکه تشکر نمود!

     از تب و تاب روزانه افتاده بودم و در حياط کاروانسرا غروب آفتاب را متفکرانه به تماشا نشسته و در حالی که از پشت درد بر روی سينه دراز کشيده بودم از لای در کاروانسرا مشعل بان دوم را ديدم که مدام در حال چخماق زدن به مشعلی بود که روغندانش سوراخ بزرگی داشت و ...! اتفاقات و آنچه در طول روز از هردمبيل آباد ديده بودم آنقدر خطرناک  و عجيب بودند که ديگر حالی براي تحمل ریسک اعتراض نداشتم!