هر از چند گاهی!

... و اما هر از چندگاهی

تعدادی دختر بچۀ «بی پدرِ» بی شخصیت

شکم هایشان را به سیلوهای استثمار می سابند

و صداهای ناجور از خودشان در می آورند!!

        های پاسبان!

          پس تو اینجا چه کاره ای؟

اصلاً؛ من شاکیم!

این پاپتی‌ها عدالت مرا دزدیده‌اند!

خودت شاهد بودی که با هزار بدبختی از زیر بازار میزفروش‌ها خریدم!

مگر دوستی با زالوها جزو حقوق شهروندی ما نیست؟!

   

آخرین پیچ تاریخ!

از لابه لای این پرچم‌های سیاه،

این حلقوم‌های بریده،

و این چشم‌های متحیر،

صدای پای ظهور می آید!

درست از همین جایی که ایستاده‌ام؛

گویا این پیچ، آخرین پیچ تاریخ است!

بیائید؛ آری!

تمام‌تان نزدیک‌تر بیائید

 و "میزهایتان" را خوب "زیر" و "رو" کنید؛

و اگر "میخی" مانده که در "پهلوی" تاریخ فرو نکرده باشید؛ دریغ نکنید!

که در این سپیده‌دمان

من، با تمام هسته‌های غنی شده‌ام

در مقابل‌تان ایستاده‌ام!