ما سر یک قل دو قلیم! (ویرایش اول)

دیشب از بخت بدم خواب شما را دیدم

کرسی خدمت بی رنگ و ریا را دیدم

 خواب دیدم که پر از دانش و تدبیر شدی

عالمی با عمل و حرف بجا را دیدم

 "کله‌تان" بس که پر از مشکل مردم شده بود

ریش اسپید و سر طاس شما را دیدم

 ملت از لطف شما شاغل و مشغول به کار

خندۀ کارگر و عهدِ وفا را دیدم

********

دیدم آنجا زخودت جاده و سد "دَرکردی"

 از سر کوچۀ ما ریل و ترن رد کردی

 بند روبان پل "شونصدم" شش بانده

تو بریدی و پی "شونصد و یک" می گردی

"آبزی پروری" از لطف و عنایات شما

کرده کولاک و خدا را، تو فقط یک مردی

 بهتر آن است "مدیران دغل" بگریزند

چون بعید است که از حرف خودت برگردی

********

شهر از خیر سرت رو به حیات آمده بود

"کشت و صنعت" و زَرَش رو به ثبات آمده بود

دیدم آنجا که دو صد شرکت سرمایه­گزار

به تقلای شما بحر نجات آمده بود

  کشتی نوح پر از "ِاکسل" و "هوندای پرش"

بحر شادی جوانان و نشاط آمده بود

 جهت بهره‌بری از هنرت پیک و سفیر

با اِگال عربی با کروات آمده بود

********

حال ما خوب و خوش و گنده دماغ و "تپلیم"

خواب دیدم سر سکوی پرش لنگ "هلیم"

 بسکه خوش می­گذرد بر همگان، انگاری

"آبکی" خورده و در ساحل شط "سفت و شلیم"

 شهرمان از نظر کوچۀ بی دست انداز

رتبۀ یک شده و منتظر دسته گلیم

 صبح شد!؛ دیدم عجب! ای دل غافل، افسوس!

توپولف رفته فضا، ما سر "یک قل دو قلیم"

 

علی زنگنه

(7 آبان 1387 ـ ویرایش اول)

به بهانۀ انتقال آب کارون به یزد!

با چشم های خیس

کارون از زیر پل برایم دست تکان می دهد.

آخ عزیزم؛ ببینید چقدر لاغر شده!

می گویند همان مرضی را گرفته که نفت و گازمان گرفته بود

حالا دارند می برندش اصفهان، یزد!

ببریدش آقا، ببریدش؛

خدا کند کرخه و بهمن شیر نگرفته باشند؛

آخر این خراب شده که بیمارستان ندارد!

توپولف رفته فضا، ما سر "یک قل دو قلیم"

دیشب از بخت بدم خواب شما را دیدم

خواب آن "کرسی" بی رنگ و ریا را دیدم

 خواب دیدم که پر از دانش و تدبیر شدی

عالمی با عمل و حرف بجا را دیدم

 کله تان بس که پر از مشکل مردم شده بود

ریش اسپید و سر تاس شما را دیدم

 ملت از لطف شما شاغل و مشغول به کار

خنده ی کارگر و عهدِ وفا را دیدم

-------------------------------------------------

دیدم آنجا زخودت جاده و سد "درکردی"

 از سر کوچه ما ریل و ترن رد کردی

 بند روبان "پل" شونصدم شش بانده

تو بریدی و پی شونصد و یک می گردی

 شغل ملت همگی پرورش اسب شده

طیب ا.. که الحق تو ابر یک مردی

 بهتر آن است مدیران دغل بگریزند

چون بعید است که از حرف خودت برگردی

-------------------------------------------------

شهر از خیر سرت رو به حیات آمده بود

"کشت و صنعت" و زرش رو به ثبات آمده بود

"گندم" و پول و سگ و گربه و "اسب" و "مستـر"

به تقلای شما بحر نجات آمده بود

  کشتی نوح پر از "کانگرو و مرزنگوش"

با دو صد هلهله و شاخ نبات آمده بود

 جهت بهره بری از هنرت پیک و سفیر

با اگال عربی با کروات آمده بود

-------------------------------------------------

حال ما خوب و خوش و گنده دماغ و "تپلیم"

خواب دیدم سر سکوی پرش لنگ "هلیم"

 بسکه خوش میگزرد بر همگان، انگاری

آبکی خورده و در ساحل شط "سفت و شلیم"

 شهرمان از نظر کوچه ی بی دست انداز

رتبه ی یک شده و منتظر دسته گلیم

 صبح شد!؛ دیدم عجب! ای دل غافل، افسوس!

توپولف رفته فضا، ما سر "یک قل دو قلیم"

بشنو و باور مکن!

حال ما خوب است اما بشنو و باور مکن!

وضع مطلوب است اما بشنو و باور مکن!

 

شب نخوابیدست از بس آن فلان مسئول شهر

رخ چو زرچوب است اما بشنو و باور مکن!

 

مشکلات شهر حل شد کلّهم با یک نشست

جمله مکتوب است اما بشنو و باور مکن!

 

جشن نقادیست اینجا طاقت "صاحب مقام"

صبر ایوب است اما بشنو و باور مکن!

 

زلـفها از خیر دانشگاه و تدبیر کسان

رو به محجوب است اما بشنو و باور مکن!

 

کوچه ها الحمدلله الذی یک در میان

سالم و خوب است اما بشنو و باور مکن!

 

ملتی بیکار  و در تدبیر آن "ارباب شهر"

دل پر آشوب است اما بشنو و باور مکن!

 

قتل و بی ناموسی و قداره بندی ای رفیق!

جمله سرکوب است اما بشنو باور مکن!

 

غرق در نازیم؛ ملت یوسف و "کرسی نشین"

همچو یعقوب است اما بشنو باور مکن!

 

جملگی فریاد می زد ملتی از روی "پل"

"حال ما خوب است اما بشنو و باور مکن!"

  

                                                                                 شوشتر- آبان 88

شوشتر ، شهری پر از کچل!

شهر چاله چوله ها

شهر خیال های گشاد و نظرهای تنگ

کمرهای بریده و تفکرات وصله شده

و عمارت های گردن کلفتی که حلقوم خیابان ها را تنگ کرده اند!

 

اینجا شهر آسیاب های بدون آسیابان است!

شهر حواس های شش دانگ؛

که نکند ناگهان آبشار از زیر پا ببلعدشان!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شوشتر شهری پر از کچل

و آقایانی که آمده اند فقط سلمانی یاد بگیرند!

 

شهر من شهر رانندگان بدون راهنماست

و مسافرکش هایی که آدم ها را خرما می بینند!

شهر لوله های ترکیده و خیابان های با طراوت!

و موتو؛ آه موتورسیکلت!

آتش به جانت بیفتد،

که اینجا هم مشکل گشایی و هم سفیر عزرائیل!

 

اینجا شهر همیشه «کارگران مشغول کارند»!

آری؛ اینجا بهشت افغانی هاست!

باز هم برای حبیب

یک ساحل استقامت و امواج درد بود

تصویر قدخمیده ی یک شیر مرد بود

رنجش به وسعت عالم اما حبیب من

بالاترین گلایه اش یک آه سرد بود!

«حبیب رمضانی» هم پرید!

او مانده بود تا که ببینی تو مرد را

کوهی ز استقامت و دنیای درد را

دیدم بهار رنگ ندارد به رخ، حبیب!

چشم انتظار مانده بود این یاس زرد را!

آقا اجازه ؟!

آقای رئیس جمهور اجازه؟!  پدرم دیگر کار نمی کند،

او خیلی غصه می خورد؛ مادرم گریه می کند!

          دیشب  صاحب خانه یمان  با پلیس آمده بود!

          او گوش پدرم را پیچاند؛

          پدرم خیلی التماس کرد، مادرم گریه می کرد.

          من دیگر پلیس را دوست ندارم!

 آقا اجازه؟! مادر من درد مفصل دارد، او هر شب گریه می کند؛

پدرم هم یواشکی گریه می کند!

          آقا، آقا! خواهرم با کفش های من به مدرسه می رود؛

          اگر بدانید چقدر خنده دار می شود؛ شبیه چارلی چاپلین!

          من به او می خندم؛ ولی مادرم گریه می کند!

راستی! دیروز پدرم با کمربند  مادرم را کتک زد؛

آخر، آقا اجازه؟! سفره ما بوی نفت می داد!

مادرم خیلی گریه کرد!

          آقا ما خیلی گناه داریم؛ چون مادرمان خیلی گریه می کند! 

 

میان پرده ای برای لبنان

     می خواستم حرف هایم را با موضوع پست قبلی ادامه دهم؛ ولی دیدم که به    اندازۀ - لااقل - یک میان پرده هنوز مسلمانم و نمی توانم چشمانم را بر جنایات اسرائیل، مظلومیت و مقاومت لبنان، خیانت و بی خیالی شیوخ عرب  و نامردی و ناکارآمدی سازمان های - به اصطلاح - بین المللی ببندم!

        

         باران تابستانی

از آسمان حقوق بشر می بارد

بوی دموکراسی تمام بیروت را گرفته

و رنگین کمان آزادی

- اگر این حزب الله بگذارد -

تا مدینه قوس می زند!

آنقدر زیبا هست؛ که کودکان قانا را

برای همیشه در تعطیلات تابستانی شان نگه دارد!

     به خاور میانۀ جدید

     به اندازۀ یک قلیان و دو یزله(۱) باقی مانده

     و شاید تجدید فراشی دیگر، با دختری لبنانی!

و شورای امنیت..

نه، غلط کردم !

لطفاً شعر مرا وتو نکنید!

                                                                (۱) رقص عربی

 

 

 

حماقت

(دعا كنيد اين روزهاي پريشاني ام زودتر به سر شود!)

 

پاي سلامت از همان اول بوي كفش هاي خداحافظي مي داد؛

مي دانم!

هميشه از پشت نگاهت صداي غريبه اي  مي آمد 

و خنده هايت آنقدر آبكي بود

كه مي شد تلّي از كاه صداقت را روي آن پاشيد!

 

هرگاه كه تعمد فراموشي از ميان خاطراتت سرك مي كشيد

و هشدار،

قاب عكس هاي شكسته بر ديوارهاي مكثت را كج مي كرد

عقلم يابوي احساسم مي شد

تا مرحم بي خيالي بر زخم شلاق هاي وجدان بگذارد!

آري!

 آن حماقتم بود كه از لابه لاي دم طاووس تو را تعارف مي كرد!

 

مي دانم، ديگر براي اعتراف هم دير شده؛

نه پدر؟!

 

شكوه

از آن زمان كه تو رفتي چو روح از بدنم

فغان كشيده شراره ز بند بند تنم

    

چنان به خاك مذلت فتاده ام  اينجا

     كه نقل مجلس بزم است قصه و سخنم

 

گلايه مند تو گشته است كوي و برزن شهر

از آنكه مي كنم هر روز شيون از تو صنم

 

غمت گرفته امان هم ز پنجة خياط

كه وصله مي زند هر روز چاك پيرهنم

 

خوشي چو مي زند انگشت با سپيده به در

چه سود وقت غروب است چون فنا شدنم

 

به سان خندة آب و شكاف انگشتان

عبور كردي و رفتي ز لا به لاي تنم

 

به شوق ديدن رويت نفس چو اسرافيل

زند به صور قيامت، پنجه در كفنم

 

نسيم عطر وجودت ز ناكجا آباد

دمي كه مي وزد اينجا ز داغ مي شكنم!

شعری که اشتباهی پاک شد!

چند وقت پیش (اوایل خردادماه) که این شعر را در وبلاگم گذاشتم؛ بعد از مدتی متاسفانه - به دلایل نامعلومی-از لیست مطالبم حذف شد و تا کنون نیز هیچ خبری از آن به دست من نرسیده! حالا که از بازگشتنش نا امید شده ام؛ دوباره می نویسمش تا ...

آه خدایا!

دلم می خواهد از خوشحال به بلندترین اعماق زمین سقوط کنم؛

چقدر همه چیز سر جای خودش است!

 

هندوانه های معرفت امسال کمر جالیزها را بریده

مردم چارتا چارتا زیر بغلشان می گذارند

چه پولشان زیاد شده باشد چه زورشان؛

به کسی ربطی ندارد!

 

کشک های صداقت از هر زمان دیگری خوشمزه تر شده

برای هضم نامردی خوب است

امتحان کنید!

 

جشن خودکفایی شلنگ و تخته،

 کارگران جوان مترکشی را به وجد آورده

راحت شدند این بندگان خدا؛

آخر این خیابان ها که تمامی ندارد!

 

ادارۀ دفع آفات آنقدر مقتدرانه عمل کرده

که علف های هرز باغچه های غیرت

به زور خودشان را زیر روسری دختران محله مان پنهان کرده اند؛

آیا این همزیستی مسالمت آمیز میان علف و انسان مایۀ خرسندی نیست؟!

ادامه نوشته

بغض مدام

این شعر رو می نویسم که خدایی ناکرده، رفقا خیال نکنن که ما دل نداریم.

چرا آقا؛ داریم، خوبش رو هم داریم!

****************

غافل که می شوم؛

لبخند از روی لبانم سرک می کشد

و تو ناگاه

از لابه لای نبودنت جیغ می کشی

تا دوباره

زندگی را در گلوی من گره بزنی!

الفاتحه

(به تحریک صحبت های محسن اکبرزاده)

با چشم های خیس

کارون از زیر پل برایم دست تکان می دهد

آخ عزیزم؛ ببینید چقدر لاغر شده!

می گویند همان مرضی را گرفته که نفت و گازمان گرفته بود

حالا دارند می برندش اصفهان!

ببریدش آقا، ببریدش

خدا کند کرخه و بهمن شیر نگرفته باشند؛

آخر این خراب شده که بیمارستان ندارد!

ترم 700.000 تومان شهریه و ...

آقای جاسبی، اجازه!

پدرم را که در آوردید؛ کجا بردید؟

لطفاً به عنوان وثیقه، یا نه؛

هر چند لاغر است - شرمنده -

اما بدهید امور شهریه سلاخیش کند

هر چه از گوشتش فروختید؛ باشد برای باقی شهریه تان!

حالا باز هم خدا را شکر که یک ترم مانده و یک مادر!!!

تقدیم به سنگ پاهای اروپایی!

گاو حسن که نه شیر دارد و نه پستان

پس چطور شیرش را می برند هندوستان؟

ما احساس می کنیم یک سانتریفیوژ نسل دوم در داخل آن گاو نصب کرده اید؛

جناب البرادعی! لطفاً داخل گاو حسن را بگردید!

ادامه نوشته

چرا نمی بینند؟

تو را می بینم؛ در تنگی پیله

آن زمانی که خیال پرواز

سلول های خیس پروانه را به شیطنت می اندازد!

     وقتی فرمان بودن

     گنداب درون رحم را به تقلای هستی وا می دارد

     استخوان برای شدن، شورش می کند و گوشت

     در حجمی تاریک - از هیچ، بی هیچ - جوانه می زند!

هر روز که خورشید، وجودت را بر طبلی از نور می کوبد

دریا زیبائیت  را موج می زند

 و باد، شمیم حضورت را در وجدان های بیدار بشری زوزه می کشد؛

چرا نمی بینند؟!

...(ادامه دارد) 

 

 

بخشی از یک شعر  (جلد دوازدهم ویل دورانت)

....

ما اعتراف می کنیم؛ که حنای دموکراسی خوب با چشمان زاغتان ست شده

پس این بیوۀ عراقی، چرا قنداقۀ خونین به آسمان گرفته

قسم خوران به دنبال سفیر شما فریاد می زند؛

هی کابوی! دم خروست جاماند!

فکر می کنم، زنان عراقی به رنگ موی امریکایی حساسیت دارند

نکند اینها که بر سرشان می ریزید آنتی هیستامین است؟!

       در شگفتم که ناشران کتاب تجارت

       چرا نوار قلب نوشابه هایشان  مدتی ست که بوی کافور گرفته.

      حضرات مرکانتینیست، درنگ نکنید!

       اگر تا دیروز کوکای افریقایی و فانتای ویتنامی رنگتان

       معدۀ وجدان بشریت را قلقلک می داد؛

       امروز باید به رنگ عراق و افغانستان بزنید؛

       چون روان آدمی به دنبال تنوع است!

       آه خدایا! پس شاگردان فروید آنجا چه غلطی می کنند؟!

       ...

مناجات به سبک 2006

وقتی درون کوچه باغ های خیال

دختر همسایه را بی راه می کنم

و تو صندلی ات را کنار پنجره زده ای و همه چیز را می بینی؛

ممنونم که با پلیس ۱۱۰ تماس نمی گیری!

هر که جای تو بود

تا به حال همسایه ها هزاربار بارمان کرده بودند!

بگذار تا بمیرم

این بادبان لرزان

این کشتی در طوفان

واین سد هزار رخنه؛

آری! از فرهنگ وطنم می گویم.

که ابلهان امروز

دمی سیلی ایرانیتش را به گونۀ اسلامیتش می زنند

و دمی دیگر، سیلی اسلامیتش را به گونۀ ایرانیت!

براستی که چه آهنگ ناموزونی دارند؛ این سنگهایِ حوس باز، که به سینه می خورند!

و عجب جنسی دارند، این آستین های من

که هرگز در مقابل اشک هایم کم نیاورده اند!  

این هم یک سر نخ دیگر

دیروز که سازمان مبارزه با زاد و ولد

نجارها را برای اعدام می برد

تازه فهمیدم که تخت های ۲ نفره، دسیسه ای بیش نبوده.

آه خدایا!  تو شاهد باش که دشمنان از چه راه هایی وارد می شوند! 

چقدر بی فرهنگیم

دیروز جیب ها تحصن کرده بودند!

حق دارند بندگان خدا

آخر هر کسی یک ظرفیتی دارد

و این نشان می دهد که فرهنگ استفاده از ایران چک هنوز بدرستی جا نیفتاده!!!