چند روز پیش به همراه عیال مربوطه برای خرید به بازار روز رفتم. همه چیز عالی بود. بوی خوش میوه و تره بار تازه، آدم را را مست می کرد؛ خصوصاً بوی ریحان! سراغ سبزیجات رفته و از فروشنده خواستم چند بسته سبزی مختلف برایم بسته کند تا سفره‌مان را معطر و خوش رنگ کنیم. کیفیت سبزیجات و قیمت مناسبشان مرا به وجد آورد و گفتم: بنازم سبزی شوشتر رو که با دل آدم بازی میکنه! فروشنده برگشت و از بالای عینک نگاهی به عیال انداخت و بعد نگاهی به من؛ چرایش را نفهمیدم! سبزی‌ها را گرد کرد و داخل پلاستیک گذاشت و گفت بفرمایید. خلاصه؛ برای نهار جای شما خالی بود؛ سبزیهایش طعم و بوی تمام باغات شوشتر را میداد!

     چند روز بعد دوباره هوس کردم؛ خودم را به بازار و همان فروشنده عینکی رساندم و با دهانی که از شوقِ رنگ و عطر سبزی‌ها تا بناگوش باز شده بود گفتم؛ سلام! با تأخیر نگاهی به من انداخت و گفت: علیک، فرما! گفتم: از هر کدوم یکی بذارید. بعد هم از سر وجد ادامه ادامه دادم: سبزی‌های بعد از پل حج خدائین دیگه نه؟! درجا سرش را برگرداند و با تمسخر گفت: آآآ؛ پل حج خدُوئی اصفهون! خنده روی لبانم یخ زد؛ پرسیدم: اصفهان؟! یعنی این سبزیها رو از اصفهان میارین؟!

      پاسخ مثبت بود! آب کارون که قرار بود فقط جهت شرب اهالی شریف استان اصفهان به مصرف برسد، حالا مزارع سبزیجات و سیفیجات و شالیزارهای برنج‌شان را سیراب کرده بود! پس تعجبی نداشت که ریحان‌های‌ نهار آن روز طعم شوشتری میداد، چون آب کارون خورده بود؛ آن هم از سرچشمه و از نوع بدون کوه نمکش!