(دعا كنيد اين روزهاي پريشاني ام زودتر به سر شود!)

 

پاي سلامت از همان اول بوي كفش هاي خداحافظي مي داد؛

مي دانم!

هميشه از پشت نگاهت صداي غريبه اي  مي آمد 

و خنده هايت آنقدر آبكي بود

كه مي شد تلّي از كاه صداقت را روي آن پاشيد!

 

هرگاه كه تعمد فراموشي از ميان خاطراتت سرك مي كشيد

و هشدار،

قاب عكس هاي شكسته بر ديوارهاي مكثت را كج مي كرد

عقلم يابوي احساسم مي شد

تا مرحم بي خيالي بر زخم شلاق هاي وجدان بگذارد!

آري!

 آن حماقتم بود كه از لابه لاي دم طاووس تو را تعارف مي كرد!

 

مي دانم، ديگر براي اعتراف هم دير شده؛

نه پدر؟!