تو را می بینم؛ در تنگی پیله

آن زمانی که خیال پرواز

سلول های خیس پروانه را به شیطنت می اندازد!

     وقتی فرمان بودن

     گنداب درون رحم را به تقلای هستی وا می دارد

     استخوان برای شدن، شورش می کند و گوشت

     در حجمی تاریک - از هیچ، بی هیچ - جوانه می زند!

هر روز که خورشید، وجودت را بر طبلی از نور می کوبد

دریا زیبائیت  را موج می زند

 و باد، شمیم حضورت را در وجدان های بیدار بشری زوزه می کشد؛

چرا نمی بینند؟!

...(ادامه دارد)