درخواست پارو از بانک مرکزی چنان بالا گرفته

که سازمان حمایت از حیوانات وحشی

بازرسان مسلح خود را به جنوب شهر فرستاده!

آری! بیرون بکشید اموال سرقتی را از خانۀ این نامردهای دزد؛

به چه جراتی چوب درختان جنگل را وسط دیوارهای گلی خانه های خود پنهان کرده اید؟!

مگر این کفتارهای زبان بسته، چه هیزم تری به شما فروخته اند؟!

خاک بر سرتان کنند که به زن و بچۀ خود هم رحم نمی کنید!

 

آه روزگار!

گذشت آن زمانی که چاقوی ضامن دار،

گورکن های زحمت کش شهرمان را به شک می انداخت؛

که، بکنیم؛ نکنیم!؟

نه! دیگر شک نکنید؛ محکم بکنید

الحمدلله لوتی های محلۀ ما همگی گانگستر شده اند!

آنوقت احمق ها می گویند: ما تبادل فرهنگی نداریم!

کورید؛ نمی بینید؟!

آیا این از قدرت فرهنگی ما نیست که آرنولد شوارلد زینگر

-از ترس و خجالت اصغر ترقۀ ما-

کفش هایش را به دیوار کاخ فرمانداری ایالت کالیفرنیا آویزان کرده است؟!!!

 

... و اما هر از چندگاهی

تعدادی دختر بچۀ بی پدر بی شخصیت

شکم هایشان را به سیلوهای استثمار می سابند

و صداهای ناجور از خودشان در می آورند!!

 

های پاسبان!

پس تو اینجا چه کاره ای؟

من که می دانم صدای این وروجک ها نگذاشته تا دوغ بعداز نهار بر تنت گوشت شود؛

پس چرا برخورد نمی کن؟

اصلاً؛ من شاکیم!

این پاپتی ها عدالت مرا دزدیده اند

خودت شاهد بودی که با هزار بدبختی از زیر بازار میزفروش ها خریدم

مگر دوستی با زالوها جزو حقوق شهرونی ما نیست؟!

 

آقا؛ آقا! من به دادگاه لاهه شکایت می کنم!

شما حقوق بشر را نادیده گرفته اید؛

و لااقل همین یک مورد نشان می دهد

که شما هنوز متمدن نشده اید!!!

 

پس؛ بوق  بوق  بوق؛

 کنار بروید؛ نفتی نشوید!!!