شكوه
از آن زمان كه تو رفتي چو روح از بدنم
فغان كشيده شراره ز بند بند تنم
چنان به خاك مذلت فتاده ام اينجا
كه نقل مجلس بزم است قصه و سخنم
گلايه مند تو گشته است كوي و برزن شهر
از آنكه مي كنم هر روز شيون از تو صنم
غمت گرفته امان هم ز پنجة خياط
كه وصله مي زند هر روز چاك پيرهنم
خوشي چو مي زند انگشت با سپيده به در
چه سود وقت غروب است چون فنا شدنم
به سان خندة آب و شكاف انگشتان
عبور كردي و رفتي ز لا به لاي تنم
به شوق ديدن رويت نفس چو اسرافيل
زند به صور قيامت، پنجه در كفنم
نسيم عطر وجودت ز ناكجا آباد
دمي كه مي وزد اينجا ز داغ مي شكنم!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۸۵ ساعت 0:38 توسط علی زنگنه
|