امروز پس از یک دوره غیبتِ (بخوانید فراغت) تقریباً 10 ساله، رسماً خود را به شاطر نانوا معرفی کرده و سرِ صف 20تایی ها ایستادم!

     به نانوایی که رسیدم، آنقدر حول ورم داشته بود که تا گرمای تنور به صورتم خورد و بوی نان داغ به مشامم رسید؛ راست راست دستم را توی جیبم کرده و یک اسکناس صد تومانی درآوردم و کشیدم به سمت پسری که نان را با کاردکی دسته دار از تنور در می آورد، و خیلی با کلاس گفتم: 20تا لطفاً! 

     پیرمردی که بغل دستم ایستاده بود – و بعداً فهمیدم که اولی بوده –  نگاهی به من کرد و با تلخندی که قاطی کلماتش شده بود گفت: «عمو، قربونت بآم! به نظرت ایمآ واستادیم ایچو که بزگله پائیم؛ نه؟!» (با پوزش از تمامی کسانی که مفهوم اصطلاحات و کنایه های محلی پیشین را درک نمی کنند، خواهشمنداست بخاطر حفظ اصالت فضای ماوقع، تحمل بفرمایند.) من که انتظار شنیدن متلکی به این گندگی را نداشتم، دست و پایم را زود جمع کرده و با متانت و ادب گفتم: « عذر میخام پدرجان، چشم!  فکر کردم که شما پولتون رو دادید!» بعد هم تکانی به خود داده و با نگاهی به آخر صف، با زبان اشاره نشان دادم که جایم را پیدا کرده ام.

     به چپ چپ کردم و یک قدم به سمت منظورم برداشتم تا بروم سرجایم، که نفر دومیِِ صف – که اتفاقاً او هم پیرمردی بود؛ منتهی عصبانی تر از نفر اولی – با لحنی طلبکارانه و تمسخرآمیز گفت: نونی هم 15 تومنه!  برآم تو تا حالا کآ بیدیه؟!

     نان 15 تومان!  15 تومان!   بله! وحشتناک ترین خبری که بعد از ازدواجم شنیده بودم همین بود؛ هر چند که این خبر با چند سال تأخیر به من رسیده بود؛ ولی بعضی وقت ها، گذشت زمان همه چیز را درست نمی کند!

     با لپ های سرخ و گوش های کش آورده (طوری که انگار عامل گرانی نان من بوده ام!) رفتم و پشت سر پسربچه ای 12 – 10 ساله ایستادم. پسرک –  از همان لحظه ای که گرمای تنور به صورتم خورده بود و بوی نان داغ دیوانه ام کرده بود –  خیره خیره به من نگاه می کرد؛ من هم زیر چشمی هوایش را داشتم! بعد از چند لحظه که ایستادم و نگاه ها از من بریده شد؛ سرم را پائین آورده و تبسمی به او کردم؛ او هم لبخندی زد و انگار که خنده ی من راه کلامش را باز کرده باشد گفت: عمو!  نون دونه ای 15 تومنه!  با شنیدن این حرفِ از پسرک، اعصابم بهم ریخت؛ با اخم دهانم را به گوشش نزدیک کردم و گفتم: تو دیگه چی میگی جزقلی!

     تقریباً سی دقیقه معطل شده بودم. نوبت که به من رسید دیدم یارو به جای اینکه نان ها را روی میز بیندازد؛ زیر میز می انداخت!     آه خدای من! دوباره تمام خاطرات تلخ گذشته برایم زنده شده بود! برای یک لحظه – غفلتاً – رفته بود که حس عدالت خواهیم فکّم را برای گلایه و نصیحت باز کند؛ اما از ترس اینکه نانم بریده نشود حتی جرأت نکردم از پسرک بپرسم که این زیر میزی ها را برای چه کسی می خواهد!  به خودم گفتم: گویا حضرات این نانوایی، هنوز پیام عدالت خواهی و مهرورزی رئیس جمهور را دریافت نکرده اند که اینطور گستاخانه با این ملت شریف برخورد می کنند!  اما بعد به خودم گفتم: ای بابا! این بندگان خدا پیام دوم خرداد – که آن همه گنده بود و خوب! – را دریافت نکردند؛ حالا بیایند و پیام دردسر ساز این بابا را دریافت کنند!

     در همین فکرها بودم که پسری که نان را از تنور در می آورد با تیغه ی دسته دارش روی میز زد و گفت: نون دونه ای 15 تومنه؛ حالا بگو بینیم چند تا میخای؟!