از ماست که بر ماست!
- تلفن زنگ می خورد و با آقای خانه کار دارد؛ به پسرش می گوید: من اینجا نیستم!
- رئیس در حال چرت زدن در اتاق کارش است؛ منشی اش می گوید: ایشان جلسه دارند!
- کارمند دیر از خواب بیدار می شود و با تأخیر به محل کارش می رسد؛ می گوید بچه ام مریض بود!
- مغازه دار قیمت کاذب (دروغین) به مشتری می دهد، مشتری هم ادای مستمندان را در می آورد، زن روزانه هزار بار دروغ مصلحتی بار شوهرش می کند، شوهر هم با روزی دوهزار بار از خجالت عیالش در می آید، پدر به پسر، پسر به پدر، مادر به دختر، دختر به مادر، من به تو، تو به من و ... حکومت به مردم، مردم به حکومت (کار به جاهای باریک کشید؛ نه!) خلاصه به دروغگویی هایمان مشغولیم!
اما پای حرفش که می رسیم – ماشاا... – صداقتمان را چنان فریاد می زنیم که گویی راستگوترین فرزندان آدم هستیم و باقی ملل را در مقابل صداقت - پوشالی مان - واجب التعظیم می دانیم!
حالا تناقض بزرگی که میان مسلمانی و دروغگویی مان وجود دارد را چطور می خواهیم پاسخ دهیم را نمی دانم؛ فقط همین قدر می دانم که، این رفتار ما با انسانیت هم کنار نمی آید چه رسد به اسلامیت!
اوضاع از این حرف ها خیلی خراب تر است؛ آنقدری که نمی توان در یک انشای فسقلی همه ی ابعاد فضاحت بار آن را بررسی کرد. وقتی این جماعت (خودمان) افراد را به اتهام راستگویی به استهزاء می گیرند (با کسی که رودربایستی ندارم؛ بارها به خاطر دروغ نگفتن و البته به خطر افتادن منافع نامشروع شخص یا گروهی خاص توسط دوست و همکار و فامیل مسخره و توبیخ شده ام) عمق فاجعه را باید درک کرد!
به راستی اگر به واسطه ی صادق بودن – به قول ایرونی های عزیز – آدم کارش پیش نمی رود و نمی تواند زندگی کند؛ پس خداوند – العیاذ باا... – حرف بی خود زده که دروغ را سرمنشأ تمام بدی ها دانسته است!
این را هم بگویم و خلاص؛ که در مملکت ما به دروغ می گویند «بلف»! آخر ما مسلمانیم، زشت است که مسلمانی مسلمان دیگر را دروغگو بنامد، با احترام می گوئیم: «فلانی لاف می زند» (دروغ نمی گوید)!